خستگیِ تن نه جای فکر می گذارد نه شوق نوشتن.
۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه
۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
هشتاد و یک
دیوانگیِ هیجان انگیزی بود. سفری از نیمه شب تا نیمه شب. راه رفتن و گشتن در شهرِ بناهای یادبود و موزه ها. و آقای لینکلن که نشسته بود آنجا، و آقای روزولت کمی آن سوتر روی صندلی چرخدارش، و آقای ... بگذریم. همه بودند دیگر. آقای لوتر کینگ هم بود. «صخره ی امیدی برآمده از دلِ کوهِ ناامیدی.»
خوش گذشت. باید دوباره و چند باره بروم.
۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه
هشتاد
شوخی می کنیم. به شوخی چیزی می گویم. بعدترک می گویی ام که ورای مرز رفته ام. بعدا می فهمم که از همان یک شوخیِ بی منظورِ من چه ها که نمی شده برداشت کرد. من می مانم و باری بر دوشم. من نخواهم بود اینجا کنارت، و حماقتِ من ممکن است هزار قصه را به بیراهه بکشاند. رفاقت ها و تفریحات و شادی ها را. بارش ماند روی دوشم. تا نمی دانم کِی. کاش واقعا آن طور بود که حافظ گمان می برد. کاش واقعا «گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت» همیشه برقرار بود.
۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه
هفتاد و نه
بی مقدمه می پرسی از دلِ گرفته ی من، و یک دو ساعتی گپ می زنیم و توی همین گپ و گفت یکهو خودم را از یک ورِ دیگر می بینم و همه چیز خیلی ساده تر می شود.
۱۳۹۰ دی ۱۳, سهشنبه
هفتاد و هشت
دردسر بزرگِ دیر خوابیدن و کم خوابیدن های دو شبِ اخیر گم شدنِ حسِ گذر از روزی به روزِ دیگر است. ملالی نیست. اما خواب آلوده ام. دیشب -امروز صبحِ زود، ولی قبل از خوابی که مرزِ دیروز و امروز بود- با دوستی حرف می زدم. دوست نگرانِ احوالم بود. گرفتم به حرف که بگو و نشست به گوش دادن تا از چرندیاتِ روزمره عبور کردم و بالاخره کمی از حرف های ناگفته مانده ی این ایام را براش گفتم.
خوشبختی به همین سادگی است گاهی. شب زنده داری و صحبت.
۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه
هفتاد و هفت
میهمانی و بازی و زمانِ از کف رفته و انبوهیِ بازمانده ها که خواب را پس می زند:
باز هم دیر شد.
باز هم دیر شد.
انگار دوباره شدم آن دخترکِ هجده ساله ی کمال گرایِ گوشه گیر. مافیا بازی می کردیم و من انگار دلم آشوب بود از بازی ای که سراسر قضاوت است. نمی توانستم دل بدهم به بازی. سخت می گیرم. می دانم. کمی گرفته دلم.
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
