۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

صد و نود و هشت


هر چه با خودت فکر می کنی نمی فهمی این کرختی از کجا آب می خورد. نمی فهمی این بی حالی از کجا شروع شده. صبح با خودت قرار گذاشته ای که زود بیدار شوی. یک دو ساعتی پیش از طلوع. بیدار می شوی. سرگیجه امان نمی دهد. می افتی روی تخت. شش هفت ساعت بعد چشم باز می کنی. سرگیجه رفته. اما تن هنوز کرخت است. تصمیم می گیری برنامه هات را جا به جا کنی. به خودت می گویی خب، پس امروز نمی روم پیش استادم. تهِ دلت از ضعفِ اراده ات فشرده می شود. چشم هات را می بندی و فکر می کنی چه آمده به سرِ آن دخترک که شب ها را سرخوشانه بیدار می ماند و به ضربِ اراده خواب را پس می راند. چشم هات را باز می کنی. حالا که قرار نیست استاد را ببینی بنشین بر سرِ گزارشی که باید برای آن یکی درس بنویسی. درنگ می کنی. چیزی تهِ دلت می جنبد. نمی فهمی چه. نمی فهمی چه می شود تو را این روزها و این نفهمیدن آزارت می دهد. دلت می خواهد دوباره چشم هات را ببندی و بخوابی. بیداری اما خودش را هوار کرده بر تنت. اراده ی بیداری. تن را جدا می کنی از تخت. شروع می کنی به نوشتن. آرام پیش می رود. اما پیش می رود. یک جمله. یک جمله می نویسی و می روی جلو. یک دو ساعت بعدتر آماده می شوی و می روی دانشگاه که به کلاست برسی. کرختی حتی توی این کلاسِ محبوبت هم دست بردار نیست. یک جور بی حالیِ بی شوق و خالی. کلاس که تمام می شود ناهار می خوری و می روی گوشه ی کافه می نشینی بلکه شلوغیِ عزلتناک اش به شوق بیاوردت. یک آن به خودت می آیی و می بینی یک ساعت است به جای کار کردن داری بازی می کنی. به خودت نهیب می زنی که بس است دیگر. جمع کن خودت را. شروع می کنی به نوشتن. اینجا.

گاهی در میانه ی روز هم لازم می شود آدم بارِ روزش را کمی سبک کند.

بروم جمله به جمله، واژه به واژه گزارش را پیش ببرم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

صد و نود و هفت

خستگی و هجومِ خاطرات و خواب های پراکنده ی دیشب معجونی می سازد که حاصل اش کوفتگی ای است که الان دارد از پا می اندازدم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

صد و نود و شش

فیلمِ مثلا ترسناک دیدن در سینما و لذت فشارِ دستی که دستت را محکم گرفته توی تاریکی سالن سینما. بعد پیاده راه رفتن تا دانشگاه و دیدنِ بساطِ کتابفروشِ دوره گرد و لذتِ تورق و در نهایت از انبوهِ کتاب های وسوسه انگیز یکی را انتخاب کردن و خریدن و خواندنش توی پارک در حالی که بعد از مدت ها مردِ پیانونوازِ پارک را دیده ای. نوای پیانو و چندین قطعه ی جدید که قبلا نشنیده بودی که اجرا کند. نشستن تا تاریکی. آرام و بی دلهره ی زمانی که می گذرد. سعادتی بی بدیل.

Outside the hospital the war was still going on. Men went mad and were rewarded with medals. All over the world, boys on every side of the bomb line were laying down their lives for what they have been told was their country, and no one seemed to mind, least of all the boys who were laying down their young lives. There was no end in sight.

~Catch 22, Joseph Heller

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

صد و نود و پنج

یک روزها و شب هایی هست که آدم دلش نمی خواهد بنویسدشان. یک روزها و شب هایی هم هست که دلش می خواهد بنویسدشان اما ابزارش نیست. اینترنت هست و لپتاپ نیست. یا لپتاپ هست و قابلیت فارسی نوشتن نیست. به هر حال. دیروز هم این بود و هم آن. روزی پر از دیوانگی. شوخی ای بی پروا و ملامت های بعد از آن. خاطراتی شاید فقط برای ماندن در ذهنِ من. تا شاید دیرتر. روزی بود و گذشت. امروز این قدر خسته بودم که جز برای نیازهای ضروریِ تن از رخت خواب بیرون نیامدم. هفته ای پر تنش و دیوانگی های دیروز را تن می خواست به در کند. مجالش دادم. همین.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

صد و نود و چهار

No access to farsi keyboard. Thus today remains unwritten...

پی نوشت. الان که این ها را می نویسم دوازده ساعت دیرتر از زمانِ معمول است. دیروز روزِ خوبی بود. خسته بود هرچند. ولی خوب بود. سیذارتا می خواندم. از شهر و خمودگیِ زندگیِ رفاه آلودش که می گذرد. هر بار اینجا را می خوانم، پر می شوم از یک جور امید. که گاهی لازم است آدم تمام قد فرو برود در دنیایی که تعلقی ندارد بهش. باید به قهقرا برود. تا بیداریِ بعدش، زندگیِ بعدش پربار شود آن طور که باید. یک جور امید به پر پیچ و خمِ زندگی. دلم آرام گرفت. ذهنم که چند وقتی است هی خودش را به زمین و زمان می کوبد که به قهقرا رفتی، آرام گرفت. هنوز کوفته است و می لرزد. آب های ریخته ای هست که به جوی برنخواهند گشت. با این حال این چشمه خشک نشده هنوز. باز آب خواهد جوشید. باز خواهد زیست.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

صد و نود و سه

می روی برای تولدش ببینی اش. شب است. سرد است. دیر است. معطل می گذاردت. دلت فشرده می شود. اشک سر می خورد روی صورتت. می بینی اش بالاخره. نفس ات سنگین است. می آید بغلت کند. نمی گذاری اش. آرام راه می روید. در سکوت. دست و پا می زنی و آخرش خشمت را می ریزی بیرون. گوش می دهد. چیزی نمی گوید. می ریزی بیرون همه را. خروش که تمام می شود. دستش را می گیری. نگه اش می داری. بغلش می کنی. با خودت فکر می کنی چه امن است. که چه بی توقع و بی هراس است این رفاقتِ عمیقِ بین مان.

یادم می آید، یک موقعی. چندین سالِ پیش شاید. با خودم فکر می کردم که عمق رابطه را نه خنده ها، و نه اشک، که خشم های فرو نخورده و مجادله ها محک می زنند. ضعف ها را پنهان نکردن. در بی پروا بودن و بازیِ «کنار می آیم مبادا از کف برود» را کنار گذاشتن. گذشتن از بندِ رابطه، و بال گشودن و پریدن و دست برداشتن از دفن کردنِ شرم و ضعف. رو بازی کردن. رقصی چنین میانه ی میدان.

تولدش و اولین کنسرتِ این ترم. شادم. همین.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

صد و نود و دو

یکهو دلم گرفت. وقتی که با خویشتن داری تصمیم گرفتم از مسافرتی انصراف بدهم و هی نشست وسوسه ام کرد. می دانم از سرِ لطف است همه ی حرف هاش. ولی فشار می آید بهم.
در همین میانه عزیزکم از آن سرِ دنیا می آید از خورشیدگرفتگیِ حلقوی می گوید و اینکه اگر بخواهد کامل ببیندش باید برود پیش آن یکی عزیزکم. بعد من ناغافل می بینم که یک بغضی می آید قلمبه می شود توی حلقم. از مسافرتی که نمی توانم بروم. از خورشید گرفتگی ای که نمی توانم ببینم. از عزیزکانی که نمی توانم کنارشان باشم. از این چاهِ ویلی که توش افتاده ام و نفس زنان دارم تقلا می کنم خودم را بکشم بیرون.

خسته ام از این همه حساب و کتاب کردن. از این اسارت.

امروز داشتم سیذارتا می خواندم.

The courtesan bent over him and looked long at his face, into his eyes that had grown tired.
"You are the best lover that I have had," she said thoughtfully. "You are stronger than others, more supple, more willing. You have learned my art well, Siddharta. Some day, when I am older, I will have a child by you. And yet, my dear, you have remained a Samana. You do not really love me--you love nobody. Is that not true?"
"Maybe," said Siddharta wearily. "I am like you. You cannot love either, otherwise how could you practice love as an art? Perhaps people like us cannot love. Ordinary people can--that is their secret."

اینجاش را پنج شش باری خواندم. این حسرت. این تلخیِ کلام. این حال. ای وای از این حال...