۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

دویست و بیست و هفت

از صبح که چسبیده به دیشب شروع شد، از یک پیامِ اندوه بارش در ساعتی که گمان می برد خواب باشم و بعدتر ببینمش. روزِ آخر قبل از سفرش بود. عازمِ آن سوی اقیانوس است. امروز هر ساعتش را غنیمت شمردیم برای پیغام و پسغام. شب که شد با خودم فکر کردم چه عجیب است خداحافظیِ کشدارمان بی آنکه صدای هم را بشنویم. دیگر پیغام نداد فکر کردم که خب. تمام شد. برو پیِ زندگی ات. خداحافظی به همین شگفتی تمام شد. می خواستم یک فیلم را ببینم. برنامه ی سینما را که نگاه کردم دیدم اگر بخواهم امشب ببینمش باید در لحظه راه بیفتم. لبِ مرز رسیدم. نشستم توی سالنِ سینما. موبایلم را خفه کردم گذاشتم توی جیبم. همین جوری در آوردم ببینم ساعت چند است و چرا فیلم شروع نمی شود. نگاه کردم دیدم دارد زنگ می زند بهم. دویدم از سالن بیرون. نشسته بود توی هواپیما. با خودم فکر کردم دلم به چه چیزهای کوچکی گرم می شود. مثلا خیالِ او نشسته در هواپیما و فکرش که بگذار در این آخرین دم زنگ بزنم. بهش گفتم نمی دانی چه قدر خوشحالم کردی. برای هم آرزوهای خوب کردیم. او رفت و ماندم. برگشتم توی سالن. وقتش بود تبلیغاتِ قبل از فیلم شروع شود. به جاش این شروع شد. دلم از خوشیِ نابی پر شد. فکر کردم کاش کنار دستم بود. بعد فیلم را دیدم. محشر بود. دل لرزه های عمیق و خنده های ناب و افکار پراکنده. بیرون که آمدم چنان حالِ خوشی بودم که کوله ام چندان سنگینی نمی کرد. آرام راه می رفتم. نیمه شب بود. از جلوی مغازه ای رد شدم. دیدم درش باز است. نگاه کردم. دیدم کتابفروشی است. تا حال ندیده بودمش. شنبه شب، یا یک شنبه صبح هر کدام بنامی اش، در آن ساعت باز بود. سرمست رفتم تو. مثلِ کتابفروشی های خیابانِ انقلاب بود. کوچک، شلوغ با انبوهی کتاب که می توانی ساعت ها و روزها بینشان بچرخی. کتابفروش، مردِ میانه سالِ خوشرویی بود. آمد گفت دنبالِ چیزی می گردی؟ گفتم نه. داشتم از اینجا رد می شدم. بعد یکهو دیدم اینجا باز است. تا حالا نمی دانستم که یک کتابفروشی اینجا هست. و چه جالب که این ساعت باز است. خنده آمد توی نگاهش. گفت برای رهگذرانِ نیمه شبی. مثلِ تو را نگفت. ولی در خنده ی توی صداش نهان بود. کمی بیشتر گشتم.
بعد راه افتادم بروم خانه. سلانه سلانه. سرمست...

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

دویست و بیست و شش

بیست و چهار ساعت بی اینترنت. بی لپتاپ. انتخاب با خودم بودم. لپتاپ و اینترنت یا پرسه ی شبانه و گپ و گفت و گذرانِ وقت با آشناهای هنوز و دوست های شاید. شایدی که تا دیروز چندان دل نمی دادم بهش، اما دیشب باوری آمد خانه کرد در دلم. وقتی بعد از جدایی از بقیه ی دوستان که همه خسته می خواستند زودتر برسند خانه فقط من و او ماندیم که هنوز دلمان گشت و گذار می خواست. و قدم زنان گشت زدیم اطرافِ میدانی که من کلی خاطره دارم درش و حالا این یک شبِ عجیب به یادماندنی هم بهش اضافه شد. بعد از کلی راه رفتن، نشسته بودیم لبِ حوض و حرف می زدیم و نگاه می کردیم به انعکاسِ طاق در آب. تضادِ سفیدیِ نوربارانش با سورمه ایِ مخملیِ آسمان. چشمی دارد برای دیدنِ زیبایی ها. گپ زدیم. شوخی و جدی. سپیده دمید و خداحافظی کردیم و او رفت و من نشستم توی پارک. دلم نمی آمد فرصت دیدن آن همه رنگِ آسمان را از کف بدهم. ماندم تا طلوع. بعد راه افتادم رفتم خانه. آدم گاهی می بیند که معجزه آن قدرها هم دور از ذهن نیست.

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

دویست و بیست و پنج

یک کارِ ساده ازت خواسته اند. انجامش می دهی. به خیالِ خودت کلی هم وقت تلف کرده ای وسطش. بعد که می گویی تمام شد، می گوید چه سریع! جا می خوری. یک جور خوشیِ بامزه ای می دود زیرِ پوستت. از همان ها که وقتی اولِ دبستان مشقت را خوب می نوشتی و مهرِ صدآفرین می زد پای مشقت خانمِ معلم. از همان دست خوشیِ ساده دلانه ی هفت سالگی. می آیی روزت را تمام کنی و بروی خانه. به خودت می گویی بگذار آن یکی کار را هم به سرانجام برسانم. بعد خوش خوشان آن یکی هم انجام می شود. بعد می آیی بروی خانه. می گویی بگذار یک دستی به سر و گوشِ آن یکی هم بکشم. ولی اول شام بخورم که سرِ حال بیایم. بعد می روی و خوش خوشان شام می خوری. می آیی. نوشته ای ناتمام را به سرانجام می رسانی. شروع می کنی به نوشتنِ این ها. در حینِ نوشتن، ذهنت شروع می کند به گشتن حولِ کاری که در صفِ انجام شدن است. خوشیِ هفت سالگی بر می گردد توی دلت. لبخند می آید توی نگاهت. می دانی، از آن لبخندها که توی نگاه اند. نمی دانم از بیرون اصلا می شود تشخیصشان داد یا نه. اما از درون، از رنگ و رویی که به هر چه نگاه می کنی می پاشد، از گرمایی که در هر فکر می آید بی بروبرگرد می شود تشخیصش داد.
هست. نشسته توی دلم، توی ذهنم، توی نگاهم. هفت ساله ی درونم امروز خیلی سبکبال است.

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

دویست و بیست و چهار

واقعا خداحافظی کردیم. تا سه چهار هفته ی دیگر که دوباره ببینیم همدیگر را. بعد من یک حالِ عجیبی بودم. یک جورِ تلخ و شیرینی. احساس می کنم فرصتِ خوبی است. باید دید.

نشسته ام دارم کار می کنم. آمده شروع می کند به حرف زدن. صفحه ی نمایشِ لپتاپم روی یک نوشته ی ناتمام است. مثلِ اغلبِ آدم ها اولین نگاهش به صفحه نمایش است. کنجکاویِ طبیعی. می بندم اش. صفحه ی شبکه ی اجتماعی ام رو می آید. نگاه می اندازد. بعد عکسِ یک دوستی را می بیند. دوستِ نزدیکِ من اما نه چندان نزدیک به او. با یک لحنی که نمی فهمم دلسوزانه است یا تحقیرآمیز، می گوید تو چه قدر از فلانی خبر داری؟ من از وقتی رفتیم دانشگاه ازش بی خبر بودم تا فلان موقع، فلان جا که دیدمشان و کلی تعجب کردم. باورت نمی شود. سیگار می کشید. مثلِ همه ی بقیه شان.
من همین طور در سکوت نگاهش می کنم. بحث عوض می شود خوشبختانه یا متأسفانه. با خودم فکر می کنم که خب سیگار بکشد. زندگی اش است و تصمیماتش. دوستیم با هم. معنی اش که این نیست که در همه چیز مثلِ هم هستیم. نگاهش می افتد به دسته گلی که رفیقک دیروز برای خودحافظی آورد داد بهم. شیطنت آمیز می پرسد این گل ها را کی برایت آورده. نگاهش می کنم. می گویم یک دوست. دوباره می پرسد. می گویم یک دوست. نمی شناسی اش تو. یک جورهایی ناآرام می شوم در حضورِ قضاوت گرش. دیدنِ استاد نجات می دهدم از ادامه ی صحبت.

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

دویست و بیست و سه

می آید. نه از سمتِ خانه اش. که از سمتِ خانه ام. و من همین طور به جهتِ اشتباه نگاه می کنم تا وقتی که احساس می کنم که دیگر دیر است و قاعدتاً باید رسیده باشد. پیغام می دهمش و جواب می دهد رو بر می گردانم و دوزاری ام می افتد که می خواسته غافلگیرم کند. که رفته بوده دمِ درِ خانه ام. که نبوده ام. یادِ رویای نیمه بیداریِ دیروزم می افتم که وقتی پستچی آمد و یک لحظه خیال کردم اوست که آمده. خوشی آمد نشست توی دلم.

شام می خوردم با آدمی. تمامِ این ایام یک جور فاصله ای بود بینمان. فاصله ای از جنسِ دوستِ دوست. بعد امروز، نشستیم. شام خوردیم. مثلِ دو دوست. دارد بر می گردد. شاید آخرین بار بود که می شد این طور نشست و گپ زد باهاش. شاید هم نه. خوشحالم که گپ زدیم در هر حال.

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

دویست و بیست و دو

استراحت قرار بود باشد این چند روزه. دوری از اینترنت تا حد امکان. گشت و گذار و گذراندنِ وقت با کسانی که دوست می داری و قرار است تا چند وقت نبینی شان. دیروز آسمان با ما یار بود. ابر و آفتاب و باران و رنگین کمانی به چه وضوح. بعدترش تاریکیِ شب. آسمان و ابر و مهتاب. ماهِ کامل. بازی های ابر. نشسته بودیم روی پشتِ بام. گپ می زدیم. بعد یک چیزی پرسید. جوابش که دادم، تعجبش را که دیدم، یکهو دوزاریم افتاد که جوابم بازیِ ذهن بود. چیزی که می خواستم فکر کنم حقیقت است. آدمی که دلم می خواست باشم. اولش خشم بود. اما خشم به چه کار می آید. نشسته بودم در سکوت و تنهایی. بعدتر گفتمش که گمانم خودم را داشتم گول می زدم. دیگر حرفی نزدیم. یک روز می گویمش که چه لطفِ بزرگی بود تلنگرش. امروز صبح باران می آمد. سرد بود. انگار نه انگار که تابستان است. باید می ماندم خانه منتظر که پستچی بیاید. سرما آدمِ خسته را بیهوش می کند وقتی که می رسد به تختِ گرم و نرم. خوابیدم. زیاد. هنوز گیجم.

آشفته نوشتم. ذهنم کمی متلاطم است. صبح خواهد شد. صبحِ آرام.

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

دویست و بیست و یک

شور و شوقم کم شده. بی حالم. دراز کشیده ام روی تخت توی تاریکی. صدای کولر و کلید های کیبورد در سکوت تکرار می شود. گمانم باید یک چند روزی بروم مرخصی. تا سه شنبه.

مزرعه آیش لازم دارد.