دیشب حرف می زدیم. کم خوابیدم. امروز بالا و پایین رفته ام. ملامتِ بیهوده به لبخند و شانه بالا انداختن از سر گذرانده ام. فردا هم بالاخره استادِ عزیز را قرار است ببینم. بروم بخوابم که سرحال باشم فردا.
۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سهشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه
دویست و هفتاد و پنج
امروز یک آن یادم افتاد که چند وقتی است که می خواهم دوچرخه بگیرم. هم فال است و هم تماشا. هم ورزش است و هم هزینه ی رفت و آمد های کوتاه تر را از زندگی ام حذف می کند. تو بگیر سرمایه گذاری. یک چیزهایی هست که آدم نباید بگذاردشان که سرد شوند. دو سه ماهی هست که می خواهم دوچرخه بگیرم و تردید و سرد شدن به تعویق انداخته اش. این است که این بار می خواهم همین فردا بروم مغازه و تصمیم را به عمل گره بزنم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه
دویست و هفتاد و سه
آمدم بنشینم به کار کردن با نگرانیِ کارهای ناتمام، به جاش رفتم باهاشان بیرون و چند ساعتی گپ زدیم. کارم پیش نرفت. اما حالم سرِ جا آمد. یک وقت هایی پازل را دوباره باید به هم زد تا بشود درست ساختش. برای بهتر کار کردن، یک وقت هایی در اوجِ فشارِ کار، کار نکردن لازم است.
۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه
دویست و هفتاد و دو
نمی شود که. پاک کنِ جادویی که وجود ندارد. پاک کنی که بگیری دستت و یک جاهایی را از زندگی پاک کنی. این چند وقت خیلی زود دلخور می شوم. دلخور که می شوم، بدخلق می شوم. بدخلق که می شوم، آدم های نزدیکم را، عزیزترانم را آزار می دهم. بعد از دستِ خودم دلخور می شوم که چرا آخر. بعد هی می نشینم با خودم تحلیل می کنم خودم را. که فلان دلخوری از کجا آب می خورد. بعد با تعجب یک چیزهای عجیبی دستم آمده از خلق و خو، و کنش و واکنش هام. امیدم این است که هر چه بهتر بشناسم خودم را، کمتر بی هوا زخم می زنم. زخم های قدیمی را باید پیدا کرد و درمان کرد. وگرنه حالِ آدم را آلوده می کنند.
فیل ها موجوداتِ تهاجمی ای نیستند. اما گاهی، تیرِ یک شکارچی، تیری که نتوانسته بر زندگیِ این هیولای آرام چیره شود، چنان دیوانه اش می کند که حمله می برد بر هر آنکه نزدیکش باشد. می گویند که آنچه آدمی را نکشد، آدمی را قوی می کند. قوی می کند، اما اگر که زخم مداوا شود. وگرنه به جای آنکه جانِ آدمی را یک باره بگیرد، زهر آلود می کندش. ذره ذره می بلعدش.
۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه
دویست و هفتاد و یک
مغزم امشب بدجوری خالی است. رفیقی بعد از این همه وقت امروز خبرم داده که این آخرِ هفته از آن سوی مرز می آید اینجا و می توانیم همدیگر را ببینیم. خوشحال می شوم. بعد از این همه وقت. زنگ می زند و احوال می پرسیم و یک ساعتی حرف می زنیم. یک چیزهایی هست، یک رفاقت هایی که گذرِ زمان شاید ساکتشان کند برای مدتی، اما در سکوت ادامه می یابند. هستیم و خوب است که هستیم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه
دویست و هفتاد
گلدانی که دانه ای توش پنهان است هر روزِ آدم را پر می کند از شگفتی و انتظار. امروز که نگاهش کردم یک ساقه ی ظریف از خاک زده بود بیرون. کوچم، ولی راست. با دو تا نقطه ی سبز. برگ های آینده. آمدم آب بدهم بهش. به عادتِ همیشه. یک آن به خودم آمدم، دیدم که ناپدید شده. حالا هی نشسته ام به امید که شاید فردا دوباره پیداش شود. یا شاید پس فردا. بالاخره راهِ دوری که نمی تواند رفته باشد. اگر نمرده باشد، اگر جریان آب برده باشدش زیرِ خاک، بالاخره راهش را به بیرون پیدا می کند. نباید مرده باشد. ظرافتش را نمی خواهم با ضعف معادل بگیرم. زنده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)
