۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

پانصد و ده

مثلِ سگی که در یک غروبِ خاک آلودِ جمعه سر گذاشته پیِ دمِ خودش. همین.

بیشتر باید بنویسم. می دانم. جمعه است الان.

پس نوشت. حالم خوب است. کارم گیر است. استادم هم معلوم نیست کجاست. یک جوال دوز زد بهم هشت ده روز پیش. اعتراض کردم بلکه یک سوزنی به خودش بخورد موقع جوال دوز زدن به من. حالا هم معلوم نیست کجاست. بیاید هم احتمالا یک جوال دوزِ دیگر آماده دارد. بازی است دیگر. سریع توپ را بینداز به زمین حریف.

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

پانصد و نه

شور و شوق ندارم به این کارها. از سرِ وظیفه هم حتی نمی شود شب زنده داری کرد وقتی که شوق نباشد. خودم می فهم که این طور نی شود. که این طور پیش نمی رود. نمی دانم ولی چه کارش کنم. حلزون شدن ام. حواسم پرت می شود ساده. بروم تا خوابم نبرده یک کم کار کنم. همان قدری که از حلزون بر می آید. از این حالِ خودم دلزده ام. از اینکه این طور شده ام، از اینکه فقط ی خواهم بگذرد، از این غرولندهایی که اینجا می نویسم. شاید بهتر باشد که بروم سکوت کنم تا این حال بگذرد. بروم توی غار.

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

پانصد و هشت

خسته ام، بی حوصله. رودل هم کرده ام. دلم می خواهد دراز بکشم یکی بیاید نازم را بکشد و برایم عرق نعناع بیاورد. آدمیزاد است دیگر. دل و روده اش هم بازی در می آورند وقتی کار و زندگی سنگینی می کند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

پانصد و هفت

از احترام های نگه داشته نشده دلزده ام. از آدمی که محضِ دستِ پیش را گرفتن حرف هایی زد که اعتبار و ارجی را که پیشم داشت باخت. بعد الان از سرِ ناچاری، با چشمانِ نیمه بسته از کنارِ هم رد می شویم و هر بار فکر می کنم یعنی می شود برگردم به آن حالِ قبلِ از آن حرف ها؟ یعنی می شود طول بکشد ولی خوب بشود آخر؟

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

پانصد و شش

ده دقیقه ی اولِ فیلمِ با گرگ ها می رقصد را می دیدم. آنجا که نشسته روی اسب، خسته، بر می گردد به رفقاش نگاه می کند. بعد دوباره اسب را هی می زند. دست هاش را از هم باز می کند. انگار که بخواهد در آغوش بکشد مرگ را. ولی به جای مرگ زندگی از راه می رسد و می کِشدش به ماجرایی دیگر. آدم هم یک وقت هایی تا خرخره توی روزمره ها اسیر می شود. بعد یکی می آید می گوید چاره اش فقط قطع کردن این پاره و آن عضو است. این جور وقت هاست که آدم می زند بیرون، بی مهابا اسبش را می تازد به میانه ی درگیری. به امیدِ مرگ شاید. زندگی اما بی کله تر از این حرف هاست.

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

پانصد و پنج

یک روزهایی هم آدم دلش می خواهد خودش را آویزان کند توی کمد. همین جوری گوشه ی تاریکِ کمد بماند تا چروک هاش باز شود.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

پانصد و چهار

توی قصه ها و افسانه ها، گمانم توی قصه ی سندباد هم باشد جایی، یک موجودی هست که به شکلِ یک آدمِ پیر ظاهر می شود. یک طورِ نحیفی که دلِ آدم به درد می آید آن طور که مانده وسطِ راه. بعد از آدم می خواهد که بگیردش به کول و یک چند گامی راه ببردش تا پاهاش کمی جان بگیرد و دوباره بتواند راه برود. ولی وقتی که جا خوش کرد بر پشتِ کسی، دیگر پایین نمی آید. می ماند و الان یادم هم نیست راهِ چاره اش چه بود. چند روز پیش یادش افتادم. بعد شگفت زده شدم از این همه حکایتی که در آفرینشِ این موجودِ افسانه ای هست. آدم است دیگر. آزارهای دور و برش را می خواسته بریزد توی قالبِ یک موجودی که ملموس تر باشد. همین ماجرایی که توی کتاب های علمی تر اسمش می شود سلطه جویی. از آن روز هی فکر می کنم که راهِ حلی که به ذهنِ نیاکانِ ما رسیده بوده چه بوده. هی کنکاش می کنم توی خاطراتم بلکه یادم بیاید که آن قسمت از سندباد به کجا رسید و سندباد چه طور از شرش خلاص شد. یادم نمی آید ولی. حتی اسم آن موجود هم یادم نیست که بروم توی اینترنت بگردم پی اش. خلاصه بد بساطی است، که آدم یک چیزی این طور محو ولی این قدر سمج بیاید توی ذهنش.