مثلِ این است که یک روزِ تمام دویده باشی. شب به جایِ خواب یک جور بیهوشیِ دل انگیزی آمده باشد. از همان خواب های بی رویا. صبح بیدار شوی با یک جور خوشحالی که خزیده در تمامِ تنت. سرحال بی خستگی. فکر کنی که بالاخره گذشت شب های خواب های مغشوش و صبح های خستگی. کارهات را سر و سامان بدهی. بروی کلیدهای ورودیِ ساختمانِ جدیدت را بگیری و از آنجا پیاده راه بیفتی بروی دانشگاه در حالی که داری خوشحالیِ لحظه ات را پای تلفن با رفیقِ شفیقی تقسیم می کنی. فکر می کنی که خوشحالی هم از آن چیزهاست که تقسیمش که می کنی چندین و چند برابر می شود. بروی دانشگاه و برنامه ی مهمانی-واری که قرار است که نقطه ی شروعِ کارهای بزرگی باشد که همکاریِ سه دانشکده رقم خواهد زد. بزرگیِ کارها به کنار. با آدم ها شروع می کنی حرف زدن و می بینی که تمام تصوراتت از اینکه از پسِ یک گفت و گوی معمول و شوخی کردن و آشنایی با آدم ها در این زبانِ بیگانه بر نمی آیی، بی اساس بوده. با آدم ها حرف می زنی. شوخی می کنی. می خندید. خوش می گذرد و این خوش گذشتن چنان نامنتظر است که شادی اش تو را به عرش می برد. می خواستی بعد از این برنامه بروی یک جا خوشحالی کنی. برنامه ات را عوض نمی کنی. اما دیگر از سرِ نیاز نیست خوشحالی کردنت. از سرِ شوق است. شب می آید و خستگی سرِ جایی است که باید باشد، توی تنت؛ نه توی ذهنت.
۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه
۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه
صد و شصت و پنج
صبح تشرم زده بود بابتِ کارهای نکرده. استادِ عزیز. اشکم دَمِ مشکم. ترکید. لرز ماند و دلهره و یأس. دست به دامنش شدم. گفتم بیا حرف بزنیم. آرامم کرد. صداش قوّتِ اثرِ فشار و گرمای دستی بر شانه را داشت. دانه دانه نشستم پای کارها. یک قدم. یک نفس. حالا کارها انجام شده. کارهایی که باید تا امشب تمام می شد. خستگیِ پر رضایتی مانده در تنم ولی. ساعت هنوز ده هم نشده اما من از نفس افتاده ام. نشسته ام خسته. می خواهم بخوابم و صبحِ زود بروم حمام و تر و تازه روزم را شروع کنم. «فردا یعنی یک روزِ عالی».
۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه
صد و شصت و چهار
سردرد از دیشب دست از سرم بر نداشته بود. قیدِ کار و فعالیت را زدم. یک روز استراحت از کارهای درسی در بحبوحه ی همه کارهایی که باید تا این جمعه انجام شود.
در عوض الان کلیدی آویزان است به جا کلیدی ام که ازش قطره قطره رویای سکوت و تنهایی و عزلتِ خودخواسته می چکد. رویا پشتِ رویا. تصاویرِ پراکنده. نشستن پای پنجره، جرعه جرعه چای نوشیدن و به افق چشم دوختن دم دمه های صبح وقتی که سپیده سر می زند. لذتِ نابِ ماجراجویی با مزه ها بی دلهره که حاصل جه خواهد شد. موسیقی به صدای بلند. تنهاییِ بی هیاهو.
در میانه ی این همه رویا، آمده می گوید که می ترسم برات. که تنهایی بیش از حدش خوب نیست. می خواهم بگویمش تو چه می دانی حدِّ تنهایی چه قدر است. تو چه می دانی خوب یعنی چه. ولی حوصله ی ادامه ی بحث باهاش را ندارم. به لبخندی مختومه می کنم بحث را پیش از شروع.
سرپناهی برای تنهایی ام دارم. آدم همیشه می تواند برود توی خیابان، توی پارک، یا توی کافه تا تنها نباشد. اما یک جایی هم لازم است که شب یا روز بشود درش تنهایی کرد. سر پناهی برای تنهایی.
۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه
صد و شصت و سه
خستگی و سردرد و کارهای عقب مانده. شوقِ آواز و آزمایشگاهِ خالی . بخاری ای زیرِ میز که قدرش را در این اتاقِ سرد چندین و چند برابر می شود حس کرد. در گرمیِ پاها. فکری که به هزار راه می رود. نوشته ای که فقط بهانه ای است برای خالی نبودنِ عریضه.
۱۳۹۱ فروردین ۸, سهشنبه
صد و شصت و دو
با هم بحث می کنیم. می رسد به سیاست. اخبار را دنبال می کند و من نه. تاریخ خواندن دوست دارد و من نه. با هم بحث می کنیم. از دولت ها می گوید. در دیدش همه چیز سیاه و سفید است. دولت ها را به ملت ها گسترش می دهد. ملت ها را به برچسبی سیاه و سفید دسته بندی می کند. من ذهنم اما کوچک تر از آن است که ملتی توش جا بشود. برای من هر آدمی یک دنیا رمز و راز است. برایم سخت است بنشینم یک کناری و بگویم این ها بدند چون فلان کار را کرده اند. فکر می کنم به زندگی های مختلف. که اگر جاهامان را در بدوِ تولد عوض کرده بودند من همان کارها را نمی کردم آیا؟ چه تضمینی هست اصلا؟ انگار یک رشته ی ظریفی همه ی زندگی هامان را به هم وصل کرده. نفسم تنگ می شود میانه ی بحثمان. مرا چه می شود؟ از رنجِ بی اطلاعی و ناآگاهی ام این حال آمده یا از نفرت و قضاوتی که در حرف هاش هست. سنگینیش مانده روی سینه ام هنوز. نمی دانم هنوز. خواب آلوده ام و خسته ام.
۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه
صد و شصت و یک
حالِ خوشی است. صبح بیدار شدم. با خودم فکر کردم که این همه کار که دارم، نمی خواهم به دلهره حرامشان کنم. فردا در جلسه ی گروه مان قرار است کارهایی که کرده ام را ارائه بدهم. باید اسلایدها را می ساختم و آماده می کردم. اسلاید درست کردن از شانزده هفده سالگی به این طرف همیشه کاری بوده که فقط از سرِ وظیفه انجامش داده ام و تا شده ازش کناره جسته ام. صبح دلهره آمد که گریبانم را بگیرد. بس که این روزها ضعیف بوده ام باورش شده بود که می تواند ساده از پا بیاندازدم. ریشخندش کردم. به خودم گفتم انگار کن که می خواهی برای رفقات قصه بگویی. نگرانی ندارد که. آمدم دانشگاه. نشستم پشتِ میزم. تنها توی آزمایشگاه. آهنگ با صدای بلند. فکر کردن و مرتب کردنِ افکار. به خودم آمدم، دیدم حتی از درست کردنِ اسلایدهام دارم لذت می برم. از تنهاییِ آزمایشگاه. از حسِ بی زمانی که این اتاق بی پنجره بر می انگیزد. یک جورِ خوشیِ عمیقی خانه کرده توی دلم. این همه وقت از خودم دریغ کرده بودم آیا؟ نمی دانم از کجا آب می خورد، هر چه که هست، مستم کرده امشب، اینجا، توی این اتاقِ روشنِ بی زمان.
۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه
صد و شصت
چرا نگفتم نه؟ چرا نگفتم امروز برای من مناسب نیست که الان این همه دلخوری توی دلم جمع نشود؟ که الان این قدر در ذهنم متهمش نکنم به دیکتاتوری. اصلا مگر نه اینکه همین سکوت های بیجاست که دیکتاتور می آفریند؟ ناله های بیخودانه ی خستگی است این ها.
رفتیم نمایشِ داستانِ بی پایان را دیدیم. به دلم نشست. هرچند فقط نیمه ی اولِ قصه بود. هر چند آخرش مثل آن فیلمِ بیست و هفت هشت سالِ پیش، شتابزده بود. با این حال خیالم را به پرواز در آورد. زیبا بود و دلنشین. و فالکور، اژدهای بخت، اگرچه کوتاه، ولی حضوری پر از زندگی و شور و امید بود. به دلم نشست. باید بنشینم دوباره بخوانمش.
اشتراک در:
پستها (Atom)
