۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

چهارده

صبح پیاده روی رفته ای، توی پارک داری راه می روی و به قصه ی دوستِ عزیزت فکر می کنی و جایی پس ذهنت می گوید آخرِ قصه نزدیک است، که از همین فکرها شروع می شود، همین تردیدها. که الان اگر به زبانش آمده اند یعنی خیلی وقت است توی ذهنش داشته اند بالا و پایین می شده اند. رابطه ی بی جان شان را می بینی. و فکر می کنی کو عیسی دَمی که بیاید و زنده کندشان. فکر می کنی به دوری شان از هم. به اینکه به دلتنگی پا داده اند که از زندگی دورشان کند، که بگذاردشان بر سرِ دو راهیِ حفظِ رابطه به بهای زندگی نکردن یا زندگی. به اینکه وفاداری شان به هم را با کناره گیری از زندگی بروز داده اند. و اینکه این طور دوام نمی شود آورد. که زندگی از مرگ قوی تر است. که رابطه شان به جای اینکه در رکابِ زندگی باشد، روبه روی زندگی ایستاده و چه محتوم است سرنوشتِ چنین بازی. که تنها راه، چینشِ دوباره ی مهره هاست. که این دست، مرده است. که رابطه را و زندگی را در یک صف بگذار و بتاز، اما مقابله شان، مبارزه ی غم انگیزی است، فرساینده، بی بَرنده. بعد غمی می آید، از ناکجا سرت خراب می شود. بعد همین طور که داری با خودت سروکلّه می زنی که ببینی غم ات را چه کنی یک گوشه ای می بینی مردِ بی خانمانی را که پتوی نازکی دور خودش پیچیده و کز کرده کنج دیوار و خواب است انگار. سرمایی می افتد به جان ات، از درون، بعد حس می کنی که تمامِ گرمایی که تا همین چند لحظه پیش وجودت را گرم می کرد، راه می دهد به سرما و متراکم می شود، داغ در چشم خانه ها و یک توپِ سفت و گرم در گلو. بعد شگفت زده می مانی که چه قدر حساس شده ای. دل نازک. و راه می روی و رها می کنی فکرت را. نگاهِ خیره به درون ات را رها می کنی تا دنیا را ببیند، پاییز رنگارنگ را، آسمانِ آبی را، درختان را.

بعد الان که نیمه شب است و داری این ها را می نویسی فکر می کنی که «وقتی که درخت هست، پیداست که باید بود» و فکر می کنی که چه خوب گفته سهراب.

۱ نظر: