۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

هفتصد و هفتاد و چهار

سرِ شلوغ و بیماری و هزار و یک دلهره و کارِ عقب افتاده... تمامش بهانه است برای سکوت این روزها. با خودم کلنجار می روم. توی دنیای خودم گم شده ام. در کشاکشِ آرزوها و رویاها و دلهره ها. یک آن به خودم می آیم و می بینم که قلبم دارد خودش به دیوارهای سینه ام می کوبد. تنگش است انگار. می خواهد بزند بیرون. خیالِ سفر هم هست. که معلوم نیست هنوز که بشود. نمی دانم. یک نفر در آستانه ی انتشارِ کتاب است. دیگری فیلم می سازد. آن یکی مقاله می نویسد و مقاله اش تحسین می شود. و من؟ من فقط خیال می بافم. بافنده ی خوبی هم نیستم این روزها. گردِ دلهره نشسته به رشته ی افکارم. سکوت می کنم. شوقی نیست. هوا هم چنان گرم است که آسفالتِ خیابان آب می شود و آدم را غرق می کند. چند درجه قهوه ای تر شده ام - به هر معنا که می خواهی بخوانش. همان! - گرما کلافه ام می کند. دیروز، زیرِ آفتابِ سوزان پرت شدم به پنج شش سالگی ام و گرمازدگیِ بازی توی پارکی در آبادان. بی حالیِ و صدایِ خمارِ پنکه سقفی...

پس نوشت. آخ... باید بروم ریشه های آسمان بخوانم. به یادِ چاد از گرما لذت ببرم. 

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

هفتصد و هفتاد و سه

دوان دوان بوده ام این چند روز. در عوض الان حساب و کتابِ مالیه ام مرتب تر است. پاسپورتِ جدید هم گرفته ام. خسته ام ولی. سفرِ یک روزه به بلادِ گذرنامه و نشستن در اتاقِ بی تهویه با شالی که دورِ سر پیچیده بودم بدجور خسته ام کرده.

۱۳۹۳ خرداد ۲۰, سه‌شنبه

هفتصد و هفتاد و دو

چهار ساعت دیگه باید پاشم از خونه بزنم بیرون و برم پیِ کارهام. گرسنگیِ نصفه شب ولی راه به خواب نمی دهد. نان و پنیر و عسل و شیر. بعد هم خوابی کوتاه. امید که از پا نیفتم.

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

هفتصد و هفتاد و یک

آخر هفته نداشته ام. سردرد هم یک خط در میان همراه بود. نور علی نور. الان هم این قدر خسته ام که مدام خمیازه می کشم و هر خمیازه انگار کمربندی را دورِ سرم تنگ و تنگ تر می کند. سرم به گردنم سنگینی می کند. بروم بخوابم بهتر از این چس ناله هاست.

۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

هفتصد و هفتاد

خیلی خسته ام. از قصه های بی پایانِ سفرهای ایتالیا. از مقایسه ی بی سرانجامِ اینجا و آنجا و در آخر حکم دادن که آنجا هزار بار بهتر از اینجاست فقط حیف که... و چه قدر همین فقط حیف سنگین است که ساده تعادلِ ترازو را جا به جا می کند. خسته ام از نگاهِ پرسشگرِ یعنی دلت تنگ نشده؟ یعنی دلت تنگ نمی شود؟ و بعد از سکوتی که من به سختی به لبخندی آراسته اش می کنم، آرام ادامه دادن که خب البته آدم ها فرق دارند و شما خیلی قوی ای لابد. یادم می آورد که هنوز همان غارنشینی ام که بوده ام. که انگشت شماری راه به غار دارند و دیگران چه دورند. و اصلا نه غمم می شود دیگر، نه دلم تنگ می شود، نه بیتاب می شوم. تنها چیزی که دلم می خواهد راه رفتن در خیابان های شهری است که راه می دهد به تنهایی. به مماس شدنِ تنهایی ام بر خیابان. و آرام چشم دوختن به شهری که تنهایی را پر می کند از زندگی. خالی اش می کند از عزلت. به سادگیِ مردی که توی قطار بر می گردد با لبخند توی چشم هایم نگاه می کند که شما فارسی حرف می زنید؟ من چند کلمه فارسی بلدم. مثلا شنبلیله! امشب هم قرار است یک غذایی درست کنم که توش شنبلیله دارد.

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

هفتصد و شصت و نه

از دو ماه پیش شروع کردم به زندگی ام نظم دادن. برای خودم اهمیتِ بیشتری قائل شدن. برای تنم. شروع کردم به دویدن. هفته ی اول به ازای هر یک دقیقه که می دویدم دو سه دقیقه راه می رفتم نفس تازه می کردم. آرام آرام زیاد تر کردم زمانِ دویدن را. کم کردن راه رفتن را. این هفته رسیدم به بیست و پنج دقیقه. هنوز خیلی مانده تا نیمه ماراتون و ماراتون. ولی برای من که به عمرم بیشتر از شش هفت دقیقه ی پیاپی نمی توانستم بدوم و بعدش چنان به سرفه می افتادم که خیال می کردم عزرائیل به ملاقاتم آمده، شورانگیز است. این روزها زیر آفتاب می دوم و فکر می کنم به زندگیِ این روزهام که مثل همین دویدن هاست. که آدم باید حوصله کند و به تمرین از هفته های بی تجربگی گذر کند. از دویدن های کوتاه و گرفتگی ماهیچه ها. از تاول های کفِ پا. سرم شلوغ است. دلهره هم کم نیست. با این حال به طرزِ شگفت انگیزی پر از شوقم.

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

هفتصد و شصت و هشت

تو می گویی گوجه و من می گویم تماته. پس بیا تمامش کنیم. چه قدر از دعواهای بشر این طورند؟ جنگ ها حتی.

۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

هفتصد و شصت و هفت

خستگی مانده به جانم. از دلهره ی احتمالاتِ ناچیز و قدم به قدم پس زدنِ دیوارها. دیوارهای پشت به پشت.

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

هفتصد و شصت و شش

خاطره بار می شود به دوشِ آدم. خیال می کنی عبور کرده ای. خیال می کنی هر چیزی را که توی دو چمدان جا نمی شده، همان چهار سالِ پیش گذاشته ای و گذشته ای. خیال می کنی تمام شده است. تمامش یک بعد از ظهر است توی یک کافه. گپ و گفتی که از شلوغیِ خیابان های اینجا و خلوتیِ خیابان های آنجا شروع می شود و می کشد به مرورِ خاطراتی که چهار سال است توی قفسه های ذهنت دست نخورده اند. خاک بلند می شود در ذهنت. با خودت فکر می کنی این گرد و خاکی که در دلت بلند شده نکند همانی باشد که رسیده به آسمان آن شهر؟ نکند شروعِ این بادی که درختانِ آن شهر را ریشه کن کرده، نفسِ عمیقِ تلخی بوده باشد که تو یک روز کشیده ای و جرئت نکرده ای آه بنامی اش، بس که امید بریده ای از آمدنِ آه، که می دانی کاری ازش بر نمی آید...

۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

هفتصد و شصت و پنج

آدم است دیگر، هر چه قدر هم به خودش بگوید تمامش تکنینک های بصری است، که این خشونتی که بر صفحه ی تلویزیون می بینی حربه ای است برای قلقلک دادنِ عواطفت، برای درگیر کردنت با قصه، نمی تواند با خودش کنار بیاید که این حجم از خشونتِ عریان واقعا لازم بوده. دلم دارد به هم می خورد هنوز. انگار یک لایه کلفت خون نشسته روی صفحه ی تلویزیون. فرقی هم نمی کند چه نگاه می کنم. گمانم چند وقتی طول بکشد تا این لایه نازک بشود و برود. هر جور فکر می کنم نمی فهمم چرا این میزان خشونتِ آشکار باید لازم باشد. یعنی اگر کمتر از این عریان بود به قدر کافی اثر نمی کرد بر مخاطب؟ مرزِ کافی کجاست واقعا؟