کارها وقتی کش می آیند، شور و شوقِ آدم که می خوابد، همه چیز می رود به ورطه ی خطرناکِ بی حوصلگی و فراموشی. بعد یک روزی می رسد که آدم با خودش قرار می گذارد یک کاری را که این همه وقت افتاده به روال بی حوصلگی، انجامش بدهد و خلاص. امروزم این طور بود. نشستم بالاخره پای کاری که از اول هفته پشت گوش می انداختم. الان تمام شد. گیرم که نصفه شب باشد و من هنوز نشسته باشم توی این ساختمانِ خالی سرد. گیرم نصفه شب باشد و من خوابم بیاید و هنوز متروهای یواش تر از معمولِ نیمه شب، به انتظارم. گیرم که فردا یا پس فردا کارم را پس بفرستد با هزار و یک ایرادِ کوچک و بزرگ. گیرم همه ی این ها باشد که هست. هیچ کدامش اثری بر منِ خوشحالِ پیروزمندِ این لحظه ندارد. بروم ولی که متروی خسته ی نیمه شب شوخی بردار نیست و بازی هاش طاقتِ آدمِ به انتظار ایستاده ی خسته را گاهی از پا می اندازد.
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
۱۳۹۲ تیر ۷, جمعه
پانصد و بیست و نه
حالا من که نه سرِ پیازم نه تهش، مانده ام این وسط این حالم از کجا آب می خورد. یک عده ای با هم بوده اند سه ماه و حالا هم دارند برمی گردند به روالِ معمولِ پیش از این سه ماه. برای من، این همه این طرف ترِ دنیا، نمی دانم خداحافظیِ آن طرفِ دنیا چرا این قدر مهم شده. کلا در حدِ مادرِ عروس هستم در این قصه. دو کلمه هم از من! بگذریم.
۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه
پانصد و بیست و هشت
دیشب اینترنت نداشتم. دلم طوفان خواست و یک هفته بی برقی و بی اینترنتی. گم و گور شدن. سر به کوه و بیابان. سرم می خارد. خلاصه اش می شود این ها.
۱۳۹۲ تیر ۴, سهشنبه
پانصد و بیست و هفت
خسته ام امشب. بی حوصله ام. خواب آلودگیِ روزم کش آمده در شب. شده خستگیِ بی خوابانه.
۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه
پانصد و بیست و شش
بعد از سه سال حرف زدیم. اولش دنبالِ بهانه بودم. می ترسیدم نشود که حرف بزنیم. که سکوتِ خالی شویم. از آن سکوت هایی که مرگِ رفاقت اند. بالای سرِ مرده. پر از دلهره و شرم و اندوه. نشدیم ولی. خوشحالم الان بسیار. با تمامِ فاصله ها، عزیزند برام. و خوشحالم از اینکه هنوز هستیم.
۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه
پانصد و بیست و پنج
رفیقکم می آید. شب که بشود احتمالا مشغولِ گپ و گفت باشیم تا دیروقت. مجالِ نوشتن نباشد شاید.
خب، حالا که شب است نشسته ام تنها و این ها را می نویسم. همه چیز که نمی شود بر وفقِ مراد باشد. غافلگیری هم دو رو دارد. به هر حال، رفیقِ دیگری هست و مهمانیِ خداحافظی اش امشب است و دارد می رود که می رود. من هم اینجا نشسته ام تنها و دارم سعی می کنم عاقل باشم و فهیم.
خب، حالا که شب است نشسته ام تنها و این ها را می نویسم. همه چیز که نمی شود بر وفقِ مراد باشد. غافلگیری هم دو رو دارد. به هر حال، رفیقِ دیگری هست و مهمانیِ خداحافظی اش امشب است و دارد می رود که می رود. من هم اینجا نشسته ام تنها و دارم سعی می کنم عاقل باشم و فهیم.
۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه
پانصد و بیست و چهار
نوشته بود:
«جورج لوکاچ بعد از آنکه مارکسیست-لنینیست شد و خود را به امواج انقلاب 1919 مجارستان سپرد به شدت از ماکس وبر - که پیشتر رابطهی فکری و عاطفی عمیقی با او داشت - فاصله گرفت. او همان زمان به همسر وبر نوشت که گمان نمی کند فاصلهای که میان او و وبر افتاده است دیگر پُر شود. وبر اما در آخرین نامهاش به لوکاچ نوشت: «هر آنچه ما را از هم جدا میکند با دو سه کلمۀ انسانی و مشفقانهای که به هم خواهیم گفت از میان خواهد رفت». وبر پیش از آنکه فرصتی برای بازسازی آن دوستیِ قدیمی دست دهد در 1920 مُرد.»
نه این آدم ها را می شناسم از نزدیک، نه می دانم این روایت چه قدر معتبر است. با این حال، این ماکس وبری که توی این روایت هست عجیب به دلم می نشیند. بک طوری که انگار خیلی نزدیک است. آدمی که مزه ی جدا شدن از کسانی را چشیده به هر دلیلی، و هنوز امیدش زنده است که «هر آنچه ما را از هم جدا میکند با دو سه کلمۀ انسانی و مشفقانهای که به هم خواهیم گفت از میان خواهد رفت».
۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه
۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه
پانصد و بیست و دو
آرزو است دیگر. همیشه هم متعالی نیست. یک چیزهای کوچکی هم هستن که آدم دلش می خواهد. مثلا من الان این نصفه شبی نشسته ام دارم فکر می کنم به قطر موهام و فکر می کنم که چه دلم می خواست کلفت تر باشد. آرزو است این هم به هر حال. شوخی هم نیست اصلا. خسته ام و حال و حوصله هم ندارم و از اینکه موهام به آن کلفتی نیست که دلم می خواهد دچارِ احساسِ عدمِ عدالتم. البته نه که از این زندگی خیلی انتظارِ عدالتی داشته باشم، ولی به هر حال آدم است و ایده آل هاش و عدالت هم یکی اش. کلا همین ها دیگر. امروز اصلا کار نکرده ام. به جاش رفته ام بیرون راه رفته ام کلی. گپ زده ام با آن ورِ اقیانوسی ها. کلا راضی ام. فردا احتمالا وقتی که شروع کنم به کار کردن و این حقیقت که خوب چهار روز وقت داشتم و از کف دادم و شد سه روز بر سرم آوار شد، آن وقت است که فکر خواهم کرد که شاید پیاده روی و گپ زدن آن قدرها هم ایده ی هیجان انگیزی نبوده. با این حال تا اطلاعِ ثانوی خوشحالم. یک پیرهنِ سرمه ای و یک شلوارِ جینِ عالی هم به مفت خریده ام امروز و کلا دارم عیشِ دنیا را می کنم. دلهره هم هر وقت آمد از پسش بر می آیم.
۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سهشنبه
پانصد و بیست و یک
یک حالِ خوشی ام. از قید و بندِ مهلت ها که بگذرد آدم، کار کردن لذت بخش می شود. احساسِ خوشِ کار کردن برای کار کردن. بازی کردن.
بگذریم. بیهوش شدم از خواب. خیلی وقت بود این طور خسته نبودم که این طور قبل از آنکه تنم آرام بگیرد توی تخت، خواب از راه رسیده باشد. هنوز هم خواب آلوده ام. گمانم باید برگردم به تخت. بگذارم تنم آرام بگیرد. یک عصاره ی غلیظی انگار هست توی ماهیچه هام. کوفتگیِ بعد از روزهای طولانی. سنگینیِ پلک ها. دوست دارم این حالِ خستگیِ آخرِ شب را و خوابی که می آورد. عمیق و بی رویا.
پس نوشت. اینترنت نداشتم دیشب. دیر شد.
۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه
پانصد و بیست
اصلا یکی از اهدافِ بلند مدتِ من توی زندگی همین است که بتوانم با آدم هایی که برام عزیزند فارغ از اینکه چندوقت سکوت بوده ایم بنشینم به گپ زدن. که به آن آدم ها بتوانم حسِ نزدیک بودنِ زنده ای را در لحظه بدهم. یک جور بارقه ای که یکهو یخِ هر دومان را باز کند. اصلا دوست دارم زمان و مکان را به سخره بگیرم.
امروز که شروع کردیم حرف زدن، بعد از این همه وقت، بعد از شاید فقط یکی دوبار همدیگر را دیدن در روزگاری قدیم و به خیالِ رفاقتی که شاید یک وقتی بودن، همین امروز احساس کردم از پسش بر می آیم. که آدم می تواند اسیر نباشد به زمانِ از دست رفته یا باقی مانده یا دیوارهای محکمِ روی نقشه. کلا همین آدمِ خوشحالی شدم که دوست دارم باشم. آن مدلِ بی حسرتی که شانه بالا بیندازد و همه ی تعاریفِ معمولِ فاصله را به هیچ بگیرد که فاصله ی من تا آدمِ کناریِ توی کافه که داریم با هم حرف می زنیم بیشتر است از فاصله ام با کسی که آن طرفِ اقیانوس است و شاید چند سال است همدیگر را ندیده ایم و شاید چند سال دیگر هم همدیگر را نبینیم و شاید در تمامِ عمرمان هیچ وقت رو به روی هم توی کافه ننشینیم یا سال به سال با هم حرف نزنیم. هنوز هم سرِ حرفم هستم که یک دوستی هایی هستند که بی زمان و مکان اند. که فرق نمی کند و کِی و کجا و بعد از چند وقت به هم برسیم، که سکوتمان چند ساله شده باشد، که انبانِ خاطراتِ مستقلمان چه قدر پرتر از خاطراتِ مشترکمان باشد، می توانیم بنشینیم و گپ بزنیم، نه راجع به لحظه های مرده، که از خودمان، از آرزوهامان، از امیدهامان، از این آدم هایی که در لحظه ایم. رفاقتمان در لحظه است. فرق نمی کند چه قدر دور افتاده باشیم از هم، آن لحظه شروع دنیا است، دنیای ما. قبل و بعدش شاید دنیای من و دنیای او باشد. دور و بی اشتراک؛ جز این آدم هایی که هستیم. و اصلا چیزی بزرگتر هم مگر می شود باشد برای نزدیکیِ دو دنیا؟
۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه
پانصد و نوزده
رفیقکم را راهی کردم برود آن سوی اقیانوس. امید که دستِ پر برگردد. من هم آمدم یک چند کیلومتر این طرف تر. مسافرتِ آن سوی مرز که دروسعم نیست، تا جایی که بشود ولی می روم این طرف و آن طرف. توی همین قفسِ ده میلیون کیلومترِ مربعی. آمدم اینجا دیدنِ رفیقِ قدیمی. خوب است که یکی باشد که آدم بتواند بهش بگوید فلانی امشب می آیم پیشت و چند روزی می مانم. بی تعارف. بی دغدغه. کلا زندگی خوب است به همین چیزهای کوچک یا شاید بزرگ.
۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه
پانصد و هیجده
آدم یک وقت های چنگ می زند به باریک ترین ترکه ی امید. با نازکیِ یک برگ. آدم است دیگر. امید را نمی شود کاری اش کرد. تا زندگی هست، از یک جایی سر بر می آورد، مثلِ سبزه ای که پیاده روهای بتونیِ شهر هم حریفش نیستند.
امشب خیلی خواب آلوده ام. خمیازه امانم را بریده. بروم بخوابم. امروز به خودم زنگ تفریح دادم که فردا سرحال باشم.
۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه
پانصد و هفده
درست موقعی که خیال می کردم که دو روز مانده که بگذرد و خیالمان راحت شود، فهمیدم یک هفته اضافه شده به فرصت. دلم فرصتِ اضافه و هول و ولای مضاعف نمی خواهد. همین. انتخابات هم که فرداست و هول و ولا کم نیست در زندگی کلا.
۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه
پانصد و شانزده
سه روزمان شده یک روز. و من از این یک روز شدنش و شب بیداریِ بیهوده اش و نتیجه ای که دلم نمی خواهم حایی به نامم ثبت شود گریزانم. توی دبیرستان یک بار خطابم کرد «فریده کوچولوی ایده آلیست». آن موقع خندیدم بهش. بعدترها کلی تلاش کردم از شرِ ایده آلیستِ درونم خلاص شوم. بالاخره اما از درِ آشتی درآمده ایم. کمک می کند به کمتر از آنچه توانش هست دل نبندم. حرصِ تعداد نداشته باشم. آرام و بی هیاهو کارم را پیش ببرم و رضایتِ خودم جایزه ام باشد وقتی که نگاه می کنم به آفریده ام که فتبارکا!
دلم می خواهد همه چیز را رها کنم. بروم کنارِ ساحل اقیانوس. بی هیچ وسیله ی ارتباطی. یک چند روزی نباشم فقط. تا بگذرد این مهلت. بعد برگردم سرِ کارم و دوباره از سرِ شوق بنشینم پاش.
۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه
پانصد و پانزده
نمی دانم امروز چرا این طورم. به هیجان آمدم ساده. و ساده هم پنچر شدم. با شوق امیدم را بافتم و پهن کردم جلوش. بی حوصله پس زدش به کشیدنِ نخ های سستش. کلا هم از دیروز انگار زیر باران کتک خورده باشم و تا صبح توی هوای سرد بیرون روی زمین درد کشیده باشم، صبح که بیدار شدم منگ بودم. بیداری ام بیشتر از چند دقیقه نمی ماند. محو می شد آگاهی ام از زمان و مکان.
خسته بودم. حالا اما پنچرم. مثلِ دوچرخه ای که ماه ها توی باد و باران و آفتاب مانده منتظر.
۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سهشنبه
پانصد و چهارده
هنوز در بهتم. حق با آدمِ خوبِ درون بود و دل نگرانی هاش. امروز بالاخره بهم گفت که این چندوقت چرا نبود و چرا مدام حالش خوش نبود. یک حالِ بدی شدم. یک طور ملامت و نارضایتی ریخت به جانم بابتِ همه ی خشمِ این چند وقتم. نه که غیرِ منصفانه نبوده باشد حرف هاش. بوده. با این حال، حالا که می فهمم که از کجا آب می خورده، که از چه دردی و چه دلهره ای، دلم می گیرد. دلگیری نمی ماند وقتی که آدم چشمش باز می شود که شماتت ها و تلخی ها واقعا از کجا آب می خورده. وقتی که می بیند در شرایط مشابه، خودش هم طورِ بهتری نمی بوده یحتمل. حالا من مانده ام و دلخوری ای که رفته و غمی که جاش مانده که واقعا چه بی احساس و نفهم شده ام. که این قدر راحت ندیدم که زیرِ خشم و ملامتش چه دلهره ها پنهان بود.
پس نوشت. مدت هاست که برای نوشته هام اسم نمی گذارم. اما این نوشته اگر اسمی می داشت یا رسمی، می شد «آنچه در زیر نهان است».
پس پس نوشت. این ها را نوشتم اینجا، محضِ اینکه تشری بزنم به خودم که این قدر زود به اسمِ دفاع دست به شمشیر نبرم.
۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه
پانصد و سیزده
الان بیشتر از یک هفته است که نیست و هر از گاه یک خط پیغام می دهد که حالش خوب نیست و شاید فردا و شاید یک موقع دیگر بشود ببینمش. امروز هم که آبِ پاکی را ریخت بر دستم که شاید این هفته هم نباشد و هنوز حالش خوش نیست. کلافه ام از این بی خبری و آدمِ خوبِ درونم مبادا و شاید و نگرانی می ریزد به جانم. از آن طرفِ آدمِ دلخورِ درونم فریادش به هواست که امید که فردا کسالت شان رفع شود و نزولِ اجلال کنند بالاخره.
حالِ بیخودی است کلا.
حالِ بیخودی است کلا.
۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه
پانصد و دوازده
دلم تنگ شده که یک شبی که کلی کار دارم، توی همان شب بیداری ها، یک پیغامکی بدهم به یک رفیقی، بیدار باشد. مشغول باشد او هم یا نه. به هم روحیه بدهیم. دلم تنگ شده برای رفیق های پیغام و پسغام های آن شب های طولانیِ زمستانِ پنج شش سال پیش. برای آن موقع ها که از توی همان نوشته های کوتاه رفاقت هامان محکم داشت می شد. یا اقلا این طور به نظر می آمد. محکِ روزگار بعضی اش را خاطره کرد، بعضی اش ولی هست هنوز. با این حال آن شب ها گذشته اند و به نظر هم نمی آید که خیال برگشتن داشته باشند. نه که بخواهم روضه بخوانم که چه خوب بود آن روزها، ولی یک شب هایی مثلِ امشب دلم پشتیبانیِ عاطفی می خواهد. مثلِ شب های امتحانِ دینیِ راهنمایی که عذابِ علیم بود برایم و می دانست و می آمد کنارم دراز می کشید که باشد. که هر از گاهی چشم باز کند که ببیند اگر لازم است برود چراغ را خاموش کند؛ و هر بار ملامتِ نگرانِ توی چشم های خواب آلودش که هنوز که بیداری دختر جان.
آن قدر با خودم از درِ آشتی درآمده ام که خجالت نکشم از بچه ی لوسی که بوده ام. از نیازِ کودکانه ای که به بودنش داشته ام. که خجالت نکشم که بگویم چه قدر برام آن شب ها عزیزند. که از تلخیِ آن کتاب ها و امتحان ها هیچ نمانده. هر چه هست توی آن چشم های مهربانِ آرام غرق شده. توی آن چشم هایی که حتی از پشتِ پلک های بسته هم آرامم می کند.
بگذریم. کسی نیست که از این فداکاری ها کند برام الان. کارم هم هنوز مانده. بروم تمامش کنم و قالش را بکَنم.
پس نوشت. بدجور وسوسه شدم آخرِ جمله ی آخر یک دو نقطه پرانتز باز بگذارم که یعنی لبخند. گمانم چند وقت است زیاد به جای کلمه در گپ و گفت هام ازش استفاده کرده ام که حتی این جا هم انگشتانم را به خارش انداخته.
۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه
پانصد و یازده
این را نشستم نگاه کردم باز. روز به روز و سال به سال آدم هی می رود بالاتر و هی خاطره هاش غرق می شوند پسِ ذهنش. بعد الان که من مثلا با این ربع قرن تجربه اینجام و این همه خاطره موج می خورد توی ذهنم، نیم قرن و یک قرن که برسم چی می شود؟ نمی دانم فراموشی برای فراموش کننده دردناک تر است یا برای فراموش شونده. گمانم هر کدام بار خودشان را به دوش باید بکشند. تنهایی اش است که آدم را زمین می زند گمانم.
۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه
پانصد و ده
مثلِ سگی که در یک غروبِ خاک آلودِ جمعه سر گذاشته پیِ دمِ خودش. همین.
بیشتر باید بنویسم. می دانم. جمعه است الان.
پس نوشت. حالم خوب است. کارم گیر است. استادم هم معلوم نیست کجاست. یک جوال دوز زد بهم هشت ده روز پیش. اعتراض کردم بلکه یک سوزنی به خودش بخورد موقع جوال دوز زدن به من. حالا هم معلوم نیست کجاست. بیاید هم احتمالا یک جوال دوزِ دیگر آماده دارد. بازی است دیگر. سریع توپ را بینداز به زمین حریف.
۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه
پانصد و نه
شور و شوق ندارم به این کارها. از سرِ وظیفه هم حتی نمی شود شب زنده داری کرد وقتی که شوق نباشد. خودم می فهم که این طور نی شود. که این طور پیش نمی رود. نمی دانم ولی چه کارش کنم. حلزون شدن ام. حواسم پرت می شود ساده. بروم تا خوابم نبرده یک کم کار کنم. همان قدری که از حلزون بر می آید. از این حالِ خودم دلزده ام. از اینکه این طور شده ام، از اینکه فقط ی خواهم بگذرد، از این غرولندهایی که اینجا می نویسم. شاید بهتر باشد که بروم سکوت کنم تا این حال بگذرد. بروم توی غار.
۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه
پانصد و هشت
خسته ام، بی حوصله. رودل هم کرده ام. دلم می خواهد دراز بکشم یکی بیاید نازم را بکشد و برایم عرق نعناع بیاورد. آدمیزاد است دیگر. دل و روده اش هم بازی در می آورند وقتی کار و زندگی سنگینی می کند.
۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سهشنبه
پانصد و هفت
از احترام های نگه داشته نشده دلزده ام. از آدمی که محضِ دستِ پیش را گرفتن حرف هایی زد که اعتبار و ارجی را که پیشم داشت باخت. بعد الان از سرِ ناچاری، با چشمانِ نیمه بسته از کنارِ هم رد می شویم و هر بار فکر می کنم یعنی می شود برگردم به آن حالِ قبلِ از آن حرف ها؟ یعنی می شود طول بکشد ولی خوب بشود آخر؟
۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه
پانصد و شش
ده دقیقه ی اولِ فیلمِ با گرگ ها می رقصد را می دیدم. آنجا که نشسته روی اسب، خسته، بر می گردد به رفقاش نگاه می کند. بعد دوباره اسب را هی می زند. دست هاش را از هم باز می کند. انگار که بخواهد در آغوش بکشد مرگ را. ولی به جای مرگ زندگی از راه می رسد و می کِشدش به ماجرایی دیگر. آدم هم یک وقت هایی تا خرخره توی روزمره ها اسیر می شود. بعد یکی می آید می گوید چاره اش فقط قطع کردن این پاره و آن عضو است. این جور وقت هاست که آدم می زند بیرون، بی مهابا اسبش را می تازد به میانه ی درگیری. به امیدِ مرگ شاید. زندگی اما بی کله تر از این حرف هاست.
۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه
پانصد و پنج
یک روزهایی هم آدم دلش می خواهد خودش را آویزان کند توی کمد. همین جوری گوشه ی تاریکِ کمد بماند تا چروک هاش باز شود.
۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه
پانصد و چهار
توی قصه ها و افسانه ها، گمانم توی قصه ی سندباد هم باشد جایی، یک موجودی هست که به شکلِ یک آدمِ پیر ظاهر می شود. یک طورِ نحیفی که دلِ آدم به درد می آید آن طور که مانده وسطِ راه. بعد از آدم می خواهد که بگیردش به کول و یک چند گامی راه ببردش تا پاهاش کمی جان بگیرد و دوباره بتواند راه برود. ولی وقتی که جا خوش کرد بر پشتِ کسی، دیگر پایین نمی آید. می ماند و الان یادم هم نیست راهِ چاره اش چه بود. چند روز پیش یادش افتادم. بعد شگفت زده شدم از این همه حکایتی که در آفرینشِ این موجودِ افسانه ای هست. آدم است دیگر. آزارهای دور و برش را می خواسته بریزد توی قالبِ یک موجودی که ملموس تر باشد. همین ماجرایی که توی کتاب های علمی تر اسمش می شود سلطه جویی. از آن روز هی فکر می کنم که راهِ حلی که به ذهنِ نیاکانِ ما رسیده بوده چه بوده. هی کنکاش می کنم توی خاطراتم بلکه یادم بیاید که آن قسمت از سندباد به کجا رسید و سندباد چه طور از شرش خلاص شد. یادم نمی آید ولی. حتی اسم آن موجود هم یادم نیست که بروم توی اینترنت بگردم پی اش. خلاصه بد بساطی است، که آدم یک چیزی این طور محو ولی این قدر سمج بیاید توی ذهنش.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
