نمی دانم امروز چرا این طورم. به هیجان آمدم ساده. و ساده هم پنچر شدم. با شوق امیدم را بافتم و پهن کردم جلوش. بی حوصله پس زدش به کشیدنِ نخ های سستش. کلا هم از دیروز انگار زیر باران کتک خورده باشم و تا صبح توی هوای سرد بیرون روی زمین درد کشیده باشم، صبح که بیدار شدم منگ بودم. بیداری ام بیشتر از چند دقیقه نمی ماند. محو می شد آگاهی ام از زمان و مکان.
خسته بودم. حالا اما پنچرم. مثلِ دوچرخه ای که ماه ها توی باد و باران و آفتاب مانده منتظر.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر