۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

صد و سی و پنج

صبح بیدار شدم. چند بار با خودم کلنجار رفتم. حتی پاشدم رفتم آبی به دست و رو زدم. اما خستگی و خواب هنوز سنگین می چرخید توی رگهام. برگشتم توی تخت دراز کشیدم. ساعت هفت و نیم بود. امتحان که دارم به خودم مجال می دهم که هر چه قدر که تن می طلبد بخوابم. رو همین حساب است که امتحان های بعد از ظهر را دوست دارم. به جایِ تمام شب هایی که خواب نمی بینم، خوابِ امروز صبحم واضح ماند در یادم. بیدار شدم منگ بودم هنوز. مرزِ خواب و بیداری ام محو شده بود اینقدر که واضح بود خوابم. خواب می دیدم می خواهم بروم از اینجا. بروم به کشور مجاور. بروم به یک جای دیگر و از نو شروع کنم. درس را، زندگی را. کلا. بعد توی همان خواب، به خودم نهیب زدم که آخرش وادادی و بریدی و فرار می خواهی بکنی و از این حرف ها. آماده ی رفتن بودم در خواب. بعد یکهو دلم گرفت. این شهر، آدم های توش. آدم هایی که این طرف مرزند و اگر بروم آن طرف معلوم نیست کی دوباره ببینمشان. چهره ها، لبخندها. از خواب پریدم. طول کشید تا بفهمم خواب بوده. دلم لرزید از ترسی این طور عمیق و نهان که این قدر راهی به بیرون نیافته در خواب خودش را به رخم کشید. ساعت هشت صبح. پا شدم، رفتم صبحانه خوردم، رفتم دانشگاه. مرور درس. گپ و گفتی برای شادی بخشی به یک دوست. امتحان. پیاده برگشتن خانه. به رفیقی که این چند روز چندبار زنگ زده و نشده حرف بزنیم زنگ زدم و انگار هم گامم شده بود در پیاده رویِ عصرانه ام.
هنوز توی ذهنم چرخ می خورد آن خواب و ناگفته هایی که می خواست بگوید بهم.

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

صد و سی و چهار

دلهره ی صبح امروز را توانستم بدل کنم به «هر چه می توانی بکن». آنچه توانستم زیاد نبود شاید، اما خوشحالم که نماندم در ترس و لرز و فلج. خوشحالم. همین.
با دوستی حرف می زدم، از دلهره ی مشابهی گفت که گریبانش را گرفته. قرار شد برای اینکه کارهاش پیش برود هر روز باهم راجع به کارهایی که در طول روز انجام داده ایم حرف بزنیم. بعد برگشت بهم گفت یعنی هر روز حرف بزنیم. گفتم آره. هر روز. فکر کردم آن همه دورتر، توی یک قاره ی دیگر، اما چه نزدیک است بهم. گفت می دانی، هر بار که حرف می زنیم امید به زندگی ام زیاد می شود. حرف اش هی تکرار شد در ذهنم. خوشحالم الان. در حد ترکیدن. در حدی که می خواهم باز شود قفسه ی سینه ام و این انبوه خوشی را بریزم در دنیا بلکه بهتر شود حالش.

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

صد و سی و سه

هدیه گاهی به سادگی یک دست نوشته پشتِ یک عکس است. خاطره و حرف های نگفته. یادش حتی لبخند می آورد. به زیبایی یک مجموعه یادداشت شاید. که هر روز می خوانده ای این چند وقت. یادداشت هایی در باب تنهایی. به دلنشینی و غافلگیرکنندگی لبخند مرد پیانو نواز توی پارک و بلند داد زدنش که تولدت مبارک و شروع کردن به نواختنِ آهنگ تولدت مبارک. به دلگرم کنندگی تماس تلفنی ای سر شام و هیچ نگفتن اش و فقط آهنگ تولد برایت گذاشتن اش و بعد در میانه ی خنده گفتن که خوب همین دیگر تولدت مبارک.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

صد و سی و دو

صبح بیدار می شوی. با خودت فکر می کنی که آن قدرها هم روزِ خاصی نیست. آفتابی. با ابرهای پراکنده و شلاقِ باد و زوزه ی که در گوشِ آدم تکرار می شود و تکرار می شود و ذهن معطوف گرمای دلچسبِ فضای تاریکِ زیرِ پتو می کند. تولدت است و تکنولوژی مجال نمی دهد فراموشش کنی. از دیشب که آدم ها شروع کرده اند به تبریکات پراندن. به عزیز شدنِ سالی یک بار فکر می کنی. لبت به کژخندی کش می آید. فکر می کنی که در این یاد کردن های سالی یک بار هم صمیمیتی هست اگر که آدم توقعی نداشته باشد. هیچ توقعی. بعد یادت می آید تلاش های مکررت برای توقعی نداشتن و به خودت می خندی و سرخوشانه فکر می کنی که به هر حال تلاشی بوده برای به ارمغان آوردنِ لبخندی، حتی اگر فقط سالی یک بار. بعد توی دلت شادی می آید و قدردانی.

یادت می افتد دیشب گفته که دلش می خواهد غافلگیرت کند ولی دستش از اینترنت کوتاه است و نمی تواند چیزی پیدا کند. فکر می کنی به آن تولدِ دخترک که چه نقش ها که بازی نکردید تا غافلگیرش کنید. و آن دقایقی که به خاطر نقش ات ایمان آورده بود که بی وفاترین و سنگدل ترین رفیقی هستی که به عمرش دیده. یادت می افتد به برنامه ریزی هاتان و ریزِ نقش ها را چیدن و به هر کسی گفتن که چه طور و کجا و کِی. اینترنت نبود. دلِ فرخنده بود و سرخوشی. دلت مالامالِ شادی می شود وقتی فکر می کنی به دو ماه دیگر که می خواهی سرش بازی اس در بیاوری که تولد امسال اش را فقط آلزایمر بتواند از حافظه اش پاک کند.

گوشِ گرفته و روزی این همه دلنشین. درد همه جا هست و هیچ خوشی ای کامل نیست.

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

صد و سی و یک

تبریکات تولد شروع می شود و من باز می مانم در میانه ی معمایی به قدمت بشریت. چرا این پیام روحم را شاد می کند و آن پیغام باری می شود بر دوشم؟ ارتباطات انسانی...

«باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم...»
مارگوت بیکل

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

صد و سی

خواب آلوده ام. قصه ی سیزده اسب همین طور در سَرَم تکرار می شود. صدای محزونِ راوی و نوای غمگین سازها. سرنوشتِ محتوم.
امروز دوستِ دوستی را دیدم. چشمهای درشتِ تیره ای که ته شان غم بود، اما وقتی لبخند می زد برقِ دلنشینی می آمد تویشان. مثل طلوعِ زهره بعد از غروب.

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

صد و بیست و نه

روزم آرام گذشت. هوای بهاری و پارک. کارهای نیمه کاره و کلافِ سردرگمی که که در هیچ نکردن های ظاهری ام دارم دنبالِ سرِ نخ اش می گردم. خسته ام. در مقیاسِ دستاورد، هیچ نکرده ام ولی خسته ام. تمرین گروه کر عالی بود. نیم ساعت وقت گذراندن مان قبل از تمرین، هر چند من همه سکوت بودم، دلم را گرم کرد. اما الان که شب است و من نشسته ام توی اتاقم، خستگی دارد از پا در می آوردم.

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

صد و بیست و هشت

بعدِ عمری حرف می زنیم. سه هفته گاهی یک عمر است. به لبخندی از نهان ترین های اعماقِ وجودم می پرسد. جا می خورم اول. بعد که فکرش را می کنم می بینم واضح بوده. خوشحالم که هست. خوشحالم که پرسید. گرچه بی پرسیدنش هم می خواستم برایش بگویم. با هم حرف می زنیم ساعتی. سرخوشم. آن قدر که نیمه شب، بنشینم لینوکس نصب کنم روی لپ تاپ قدیمیم. آرزویی که همیشه داشتم. آرزوها گاهی ساده برآورده می شوند اگر که آدم بخواهد. خواستن اما سخت پیچیده شان می کند. 

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

صد و بیست و هفت

ترس می آید. می نشیند توی دلم. می شود سرمای توی پاهام که با هیچ پتو و بخاری ای گرم نمی شود. آقای بولگاکف می گفت بزرگترین گناه است ترس. گناه خواندنش اما دردی از من دوا نمی کند. ترسی که نه می دانم از چیست و نه می دانم از کِی و چه طور گریبان گیرم شده.

«به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟» نیما چندین و چند سالِ پیش این ناله را سر داده، امشب همین جور هی در سرم می چرخد این ناله.

روزم پر از اتفاقاتِ خوب بوده. اما «در این شبِ سیاهم گم گشت راه مقصود»ِ آقای حافظ، وصفِ مختصر و مفیدِ حالِ بازمانده ام است.

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

صد و بیست و شش

امروز هیچ کاری نکرده ام. دلم نگران شده الان کمی. خوشحالم ولی. پشت تلفن از غصه و نگرانی اش گفت و من از خوشحال های این روزهام. لبش به خنده باز شد. حتما که لازم نیست چهره اش را ببینم که لبخندش را تشخیص بدهم. از صداش شادی سرازیر می شد توی گوشی تلفن. برقِ شیطنت بارِ توی چشمهاش را هزاران کیلومتر آن طرف تر می توانم تصور کنم و همین برای مست شدنم از خوشحالی کافی است.

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

صد و بیست و پنج

حتما که لازم نیست کارِ خاصی کرده باشی، یا جای خاصی رفته باشی. توی خانه نشستن و با هم گپ زدن و آشپزی کردن و غذا خوردن و سکوت و صحبت و قهوه ای که بلد است چنان لطیف درست کند و زمان را به سادگی و بی دلهره گذراندن و بعد سلانه سلانه تا دانشگاه راه رفتن و نشستن و دوباره راه رفتن. برگشتن. در روزمرگی ها گاهی لطافت روح نوازی هست.

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

صد و بیست و چهار

دو ماه است بی خبر بوده ام از احوالش. دو ماه است بی خبر بوده از احوالم. نزدیکیم به هم. آمده ام اینجا برای دیدنش. فقط برای اینکه بنشینیم کنار هم و باشیم. و هستیم. و بودنمان بیدی نیست که به این بادها بلرزد. من چه خوشم امروز. و چه اندازه تنم هوشیار است به قول سهراب. بروم بخوابم ولی. فرصتِ با هم بودنمان دو روز است و این دو روز را نمی خواهم به چُرت زدن از کف بدهم.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

صد و بیست و سه

من هی تلاش می کنم زندگیم را بیاورم توی این لحظه، همین یک نَفَس. اینجوری اوقاتم خوشتر است. اینجوری راحت تر می توانم دوام بیاورم بی اعتنایی ها را، سکوت ها را و فاصله های عظیمِ زیرِ یک سقف را. بعد می آید می گوید شاید یک موقعی چندین سال بعد توی خیابان به هم برسیم و حرف بزنیم بالاخره... در جمله اش غرابتی بود که بی تابم کرد. یک جور بد بینی به آینده. نا امیدی از اکنون. زود تمام کردم صحبت را. خسته تر از آن بودم که بگذارم ادامه پیدا کند و ضربت محتوم شود.

هنوز خسته ام. خوشحالم اما. فردا می روم شهرِ مجاور، دیدنِ یک دوستِ عزیز.

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

صد و بیست و دو

سرش را می گذارد روی شانه ام و می گذارد اشک هاش سرازیر شوند. ساکت موهاش را نوازش می کنم. هیچ وقت یاد نگرفته ام با واژگان تسلا بدهم کسی را. صبر و سکوت و نوازشی که هی، می دانم سخت است، می دانم تلخ است و سرد. من اما اینجام. هستم تا گرمام را باهات شریک شوم. هستم تا سنگینیِ اشک هات را بر شانه ام بکشم.
صبح که این طور شروع شد. هر کدام رفتیم پیِ کلاس ها و کارهامان. دلِ من اما ماند پیشش. بعد از ظهر، یک دو ساعتی نشستیم کنارِ هم. حرفِ خاصی نزدیم. می دیدم غمِ توی چشمهاش را. بعد دوباره هر کدام رفتیم پیِ کارمان. من، تمرینِ گروهِ کر و او یک ملاقاتِ کاری در دانشکده.

هنوز عقبم از برنامه ی کارهام. هنوز ننوشته ام چیزی را که باید می نوشتم تا فردا. دلم اما گرم است. سخت ترین مرحله را پشتِ سر گذاشته ام. امروز شروع کردم. بالاخره.

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

صد و بیست و یک

رها می کنم خودم را در لذتِ تصمیم های آنی. آقای حافظ خیلی سال قبل تر گفته در کارِ خیر حاجت هیچ استخاره نیست. چه کاری خیرتر از زندگی؟
روزم به شادی گذشت. پیرمردِ سرزنده ای که چنان پر نشاط سمینارش را ارائه می کرد که من هم پر شدم از نشاط و انرژی. قبلتَرَش صحبت با رفیقِ عزیزی که در شهری مجاور است. مجاور در مقیاسِ این کشور. و تصمیمی آنی برای دیدنش این آخرِ هفته. بعد شام با دوستی که عزیز است و دلگرمی از بودن اش و گذراندنِ وقت به گپ و گفت تا پاسی از شب.
شادم.

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

صد و بیست

نوشته برایم که ازم داشته فاصله می گرفته. که عزلت می طلبیده. لبم منحنی می شود. کاو. شاد. دیروز داشتم فکر می کردم بهش. دیروز داشتم با خودم فکر می کردم که این دخترک هم انگار مثل من دارد غارنشینی می کند این روزها. که باید  صبر کرد و دید. بعد امروز برایم نوشته از به ستوه آمدن از عزلت. لبخند به لبم آورد. اجرِ صبر چه بهتر از این؟ آمده بیرون از غارش. و هنوز هستم برایش. هنوز هستیم.

حالا من ولی خودم تهِ غارم این روزها. بعد دلم فشرده می شود از بی صبری ها. از تغییراتِ ناگزیری که وقتی بیایم بیرون باهاشان رو به رو می شوم. از سردی ها و دوری های ناگزیری که خواهم دید. دلم فشرده می شود ولی مثلِ کرمی ام که رفته توی پیله اش. به امیدِ تغییر.

دلم می گیرد از صمیمیت هایی که این روزها توانِ پاسخ دادن شان را نمی بینم در خودم. دلم فشرده می شود، مثل درختی که برگ هاش را یکی یکی از دست می دهد.

***
از گرفتگی ها و کوفتگی ها چیزی نمی ماند در مقابل هیجانِ سفرِ فردا! دارم می روم بِل لَبز* برای یک سمینارِ یکی دو ساعته. خوشی می دود زیر پوستم. فردا روزِ ولنتاینم را می خواهم با علم و دانش بگذرانم. و این چنین موجودِ فرخنده ای هستم که از فکرِ این سفرَکِ فردا، قند توی دلم آب می شود. امروز با استاد راهنمای عزیز داشتم راجع به سفرکِ فردا حرف می زدم. که چه طور بروم و کجا و کِی. ماجرای دانشجوهای دیگرش را گفت که چه طور تقریبا گم شده اند بارِ اول که می خواسته اند بروند آنجا. بعد آخرش گفت اصلا اگر هر مشکلی پیش آمد زنگ بزن به خودم. تعجب کرده بودم. چون معمولا سه شنبه ها نمی آید دانشگاه. پرسیدم مگر در اتاقِ کارش خواهد بود که من بتوانم زنگ بزنم بهش. نگاهم کرد با آن خنده ی گرمِ توی چشم هاش. گفت شماره موبایلم را می دهم. اگر کاری پیش آمد زنگ بزن. گمان می کردم یادش برود. نیم ساعت بعدترش دیدم ایمیل زده بهم شماره اش را. دلم گرم شد از بودنش. ساده گرم می شود دلم آنجا که توقعی ندارد.

Bell Labs

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

صد و نوزده

می آید می پرسد برای چه می نویسی. می گویمش چون نوشتن را دوست دارم.

اینجا قرار نبود این طور باشد. چند وقت است خودم را سانسور می کنم. تنگ می شود دنیا برام. بعد امروز آقای حافظ می گویدم که:

فتویِ پیرِ مغان دارم و قولی است قدیم
که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت نا جنس عذابی است الیم

بعد هی تکرار می شود در ذهنم. می ماند روی لبم زمزمه ای: چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم؟ بعد هی نمی فهمم ناجنس یعنی که. هی گیج و گیج تر می شوم. بروم باقیِ تمرین هام را بنویسم. شاید کمی گیجی ام کمتر شود.

***

تمرین هام پیش می روند. حمام رفته ام و سرحالم. از خوشی های کوچک نباید ساده گذشت. مثلا شادیِ ساده ی وقتی که دستم را در دست گرفته و می گوید -با ترس از عکس العملِ من- رنگ لاکم را دوست دارد.

امشب سرخوشم.
بروم بخوابم.

فردا یعنی یک روزِ عالی.

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

صد و هیجده

ناروتو دیدم امروز. سرِ ظهر تازه رسیدم خانه. ناهار خوردیم و بعد ناروتو دیدیم با هم. از اینجا به بعد باید هفته به هفته منتظرِ قسمتِ جدید باشم.
به فکر واداشتم. دیشب باشگاه مشت زنی و امروز ناروتو. آدم بالاخره باید با خودش رو به رو شود. با نفرتِ تنهایی که هر روز و هر لحظه با خودش به دوش می کشد. با خشم و با نیروهای نابودگرِ درونش. تا خودش را با همه ی آن نیروها در آغوش نکشد، نمی تواند بسازد. نابودگری، آفرینشِ به بیراهه رفته است. به محبت می شود به راه آوردش. به عشق.

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

صد و هفده

خانه نبودم شب. قرار نبود نباشم. قرار بود بروم چند ساعتی با هم باشیم. اما ناگهان اشتیاقی به نشستن همان جا و هیچ نگفتن فرایم گرفت. نشستیم در خلوت و تاریکی باشگاه مشت زنی دیدیم. عجیب بود. پر از خشم و نفرت. با این حال دوست داشتم اش زیاد. خوابیدم تا صبح. آسوده، مثل خوابِ کودکی که بعد از یک عالمه گرگم به هوا بازی کردنِ تمامِ روز، می خوابد به امید شادی هایی که فردا براش در آستین دارد. بیدار که شدم اما، بارِ این نوشته ها و دیرکردشان مانده بود بر دوشم. تا الان که دارم می نویسم. باری خودخواسته و سنگین. مثلِ بارِ بدقولی. اشکم را داشت در می آورد این بار. اما به دیدنِ لبخندش می ارزید. هزار تا از این بارها را می توانم ببرم با خودم تا آخرِ دنیا. برای آن لبخندی که توی چشم هاش بلد است قایم کند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

صد و شانزده

نگرانی و دلهره بود و اندوهِ بیهودگی. دردِ تن هم مزید بر علت. پیاده رویِ شب اما همه را جبران کرد. شادم امشب. شاد و خسته.

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

صد و چهارده/پانزده

دیشب تا صبح پیش رفیقکِ این روزها بودم. از برکتِ مترویی که کار نمی کرد. گرم صحبت بودیم. حسابِ زمان از دستم در رفت. دیروقت بود. دیدم رفیقِ و هم خانه ی عزیز پیغام داده که مترو کار نمی کند. باید تاکسی بگیری بیایی خانه. نگاهش نگرانی را از وجناتم خواند و وقتی گفتم که باید تاکسی بگیرم گفت خب شب بمان پیشِ من. کنارش بودن آرامم می کند. آرام آرام دارم می فهمم که موهبتِ نایابی است این آرامش. نباید ساده انگاشت اش. شب تا قبل از خواب حرف زدیم. از هر دری. از عکاسی، از نظامِ سیاسیِ اینجا و کارکردِ مستقلِّ سه قوه، از فیلم و سریال، از تنهایی و حریمِ شخصی. صبح بیدار شدم. با حالی خوش. با باورِ اینکه از پسِ همه ی کارهای عقب افتاده ام بر خواهم آمد. صبحانه می خوردم که دوستِ عزیزِ دیگری پیغام داد که کِی حرف بزنیم. یادم افتاد که دیشب پشتِ تلفن صداش گرفته بود و بهش گفته بودم که صبح با هم صحبت می کنیم. دلم نگران شد. چند وقتی هست که وقتی با هم حرف می زنیم چنان پر از تلخی است که بعدش من باید چند ساعتی بنشینم تا تلخی و تیرگی را پس بزنم. سه ساعت حرف زدیم. دلشوره ی کارهای عقب افتاده و تلخیِ گپ و گفت مان، مرا چندین بار برد تا مرزِ زاری. تمام که شد من هم انگار خالی شده بودم. دیگر اثری از شور و انرژیِ صبح نمانده بود. مثل نیمه مرده ای تمام بعد از ظهرم را گذراندم. دستِ آخر گفتم که خب الان دیگر آن سرِ دنیا روز شروع شده. می توانم زنگ بزنم و کمی حرف بزنیم. زنگ زدم. چنان پر از نگرانی بود، من نشستم به دلداری دادن اش. سعی کردم کمی بارم را پیشش رمین بگذارم، اما اینقدر آشفته حال بود که نمی شنید. کلی حرف زدیم. طاقتم داشت تمام می شد .قتی که خداحافظی کردیم. یک ساعت به تمرینِ گروه کر مانده بود. هوا، بر خلافِ دیروز، خیلی سرد بود. برف می بارید و من لباسهام همان لباس های دیروزم تود که روزی گرم و درخشان و آفتابی بود. از درون و بیرون سرما نیش می زد. رفتم نشستم گوشه ی کافه. قهوه ی تلخ و شهرهای نامرئیِ آقای کالوینو. گذاشتم نوازشم کند. تمرینِ گروهِ کر آخرین مرحله ی درمان بود. برامس و مندلسون. زندگی هنوز پر است از چیزهای خوب. حتی اگر الان که شب از نیمه گذشته من هنوز کارهام را شروع نکرده باشم، امید هست. انگار که فالکور -اژدهای بخت در داستانِ بی پایان- نشسته باشد گوشه ی دلم. پر از امید و خوشبختی.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

صد و سیزده

دیشب جنون را با از خانه بیرون زدن ساعت یازده به کمال رساندم. نگرانیِ توی چشمهاش ولی هنوز شلاقم می زند. بیدار بود وقتی داشتم می رفتم بیرون. گفت نرو. چه باید می کردم؟ الان حتی یادم نیست چه گفتم بهش. هیچ چیزی از آن یک دقیقه یادم نمانده جز نگاهی که انگار یک عمر برم دوخته بوده و حالا جاش می سوزد. سوختگی عمیقی که ردش مانده. می ماند.

صبح برگشتم خانه. جنونِ دیشب بوی سوختگی می داد هنوز. بوی دود. بوی ویرانی.

چرا اینقدر می ترسم؟ چرا آن طور سوختم؟ عزیز است برام. آن چهره، آن چشم ها. عزیز است برای من، همین دیوانه ای که نیمه شب دلش می خواهد زنجیرهاش را پاره کند و برود.

چرا همدیگر را اینقدر می بندیم؟ میل غریبی دارد درم جوانه می زند، به باز کردن تمامِ بندها، تمامِ قفس ها. بعد بریدنِ تمام بند ها، شکستن تمامِ قفس ها. رها. انگار این بدن تنگم است. این دنیا حتی. بی قرارم.

دوربین قرمز کنارِ اسمش وسوسه ام می کند در این حال که گپ بزنیم. در گوشه ای از همین دنیایی که اینقدر تنگم است، یک روزنه ی امید است. حرف می زنیم و من از بغضی که توی گلوم گیر کرده می گویم. از جای سوختگی. بهترم. باهاش همیشه بهترم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

صد و دوازده

در قصه ها رگه هایی از جنون هست. آنجا که روزمرگی می شکند. امروزم بی جنون گذشته. کشک و بادمجانِ شام اوجِ امروزم بوده. یا شاید کمی قبل ترش گپ و گفتی که داشتم و بین لذتِ صمیمیت و دردهایی که ازشان حرف می زدیم در نوسان بود. بغضی که می آمد و می رفت و نمی شکست بلکه رها شوم. دلم جنون می خواهد. جنونی از جنسِ پیش از طلوع. از جنسِ قطارِ نیمه شب.
الان یک لحظه سرم گیج رفت. انگار معلق شدم در فضایی بی وزن. بی زمان. سهمِ جنونی چه کوتاه...

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

صد و یازده

خوشحال بودم. بعد دیگر انگار خوشحال نبودم. آماده ی ضربه نبودم. خوردم و افتادم. حتی اشک هم در کار نبود. دراز کشیده بودم همان جا که ضربت وارد آمده بود، همان جا، جمع شده بودم توی خودم. مثل بچه توی شکم مادر. دلم آن گرمای اطمینان بخش را می خواست. سرد بودم و گرم نمی شدم. خوابم برد همان جا. روی کاناپه. از سرما و لرز بیدار شدم. رفتم توی تخت و خوابیدم. چند ساعت. دیشب و شب های اخیر به قدرِ کفایت خوابیده بودم. خوابم از سرِ گریز بود فقط. بیدار شدم. بی شوقی. به خودم هی زدم که برو ورزش کن. از بیهودگی جز کسالتِ مضاعف هیچ عایدت نمی شود. رفتم و دویدم و در حینِ ورزش یک مقاله خواندم و سرحال از سالن زدم بیرون. خرید و شامی که مسئولیتش با من بود. سرحالم. اما آن خوشحالیِ از کف رفته دلم را درد می آورد هنوز.
***
[چند ساعت بعدترک]
با رفیقک قدیمی گپ زدیم. این مرزِ لعنتی که جدامان کرده و شوقِ بغل کردنش که می دود توی بازوهام. از هیچ می توانیم حرف بزنیم و هر دو دل گرم شویم و شب به خیر بگوییم. آخرش برام این را نوشت:


نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 انگار خبر از دلِ من دارد. از حالِ ناگفته ی من. تلنگری به جا و عجیب به موقع.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

صد و ده

خستگی و سردرد و خرسندی پرنشاطِ روزی که گذشت و لذتِ ساده ی عرضِ خیابان را در چندثانیه ی آخر تا سبز شدنِ چراغ برای ماشین ها دویدن... خواب و تخت و دراز کشیدن چه وسوسه انگیز است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

صد و نه

یک خوشی هایی هست که آدم دلش می خواهد بگذاردشان گوشه ی دلش و در روزهای سرد و تنها، پناه ببرد به آن گوشه. امروز از آن روزها بود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

صد و هشت

مثل این است که آدم «موزماهی» باشد و روز، «یک روزِ خوب برای موزماهی»*. با استادش گپ زده باشد. یکی دو تا مقاله ی به غایت هیجان انگیز پیدا کرده باشد. به کارهای اداریِ عقب افتاده رسیدگی کرده باشد. ورزش کرده باشد. یک ساندویچ خوشمزه خورده باشد. رفیقِ شفیقی را دیده باشد. تمرینِ گروه کر رفته باشد. آواز خوانده باشد. آمده باشد خانه شامِ خوشمزه خورده باشد. بعد برود ایمیل هاش را چک کند و به پیامی از آدمی که به تنهایی برای ایمان آوردن به قابلیت های دیگرآزاریِ نوعِ بشر کافی است، تمام این ها در یک لحظه پاک شده باشد از ذهن اش. بعد بیاید از تلخی بنویسد اما ببیند که نه، این روز تلخ نبوده که بازمانده اش بخواهد تلخ باشد. بعد دوباره به ایمیلی که گرفته فکر کند و ببیند که می تواند راحت شانه بالا بیندازد که اصلا گورِ باباش! روزِ خوبِ موزماهی بیدی نیست که به این بادها بلرزد.

*آقای سلینجر یک قصه دارد به این اسم. البته آن قصه اصلا راجع به روزِ خوبی نیست. روزِ خوب برای موزماهی ها که لزوما روزِ  خوب برای آدم ها نیست. اصلا روزِ خوب  یعنی چه؟ از امروز تا فردا کلی معنی اش می تواند بالا پایین شود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

صد و هفت

سرم از خستگی گیج می رود. بازمانده ی امروزم یک یک یاد آوریِ شخصی است. خطاب به خودِ چند وقتِ دیگرم. یک نشان بر این تاریخ. بر این روز. می خواهم یادم بماند لذتِ نشستن و گپ زدنِ بعد از یک روزِ طولانی.