۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

صد و بیست و هشت

بعدِ عمری حرف می زنیم. سه هفته گاهی یک عمر است. به لبخندی از نهان ترین های اعماقِ وجودم می پرسد. جا می خورم اول. بعد که فکرش را می کنم می بینم واضح بوده. خوشحالم که هست. خوشحالم که پرسید. گرچه بی پرسیدنش هم می خواستم برایش بگویم. با هم حرف می زنیم ساعتی. سرخوشم. آن قدر که نیمه شب، بنشینم لینوکس نصب کنم روی لپ تاپ قدیمیم. آرزویی که همیشه داشتم. آرزوها گاهی ساده برآورده می شوند اگر که آدم بخواهد. خواستن اما سخت پیچیده شان می کند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر