۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

صد و یازده

خوشحال بودم. بعد دیگر انگار خوشحال نبودم. آماده ی ضربه نبودم. خوردم و افتادم. حتی اشک هم در کار نبود. دراز کشیده بودم همان جا که ضربت وارد آمده بود، همان جا، جمع شده بودم توی خودم. مثل بچه توی شکم مادر. دلم آن گرمای اطمینان بخش را می خواست. سرد بودم و گرم نمی شدم. خوابم برد همان جا. روی کاناپه. از سرما و لرز بیدار شدم. رفتم توی تخت و خوابیدم. چند ساعت. دیشب و شب های اخیر به قدرِ کفایت خوابیده بودم. خوابم از سرِ گریز بود فقط. بیدار شدم. بی شوقی. به خودم هی زدم که برو ورزش کن. از بیهودگی جز کسالتِ مضاعف هیچ عایدت نمی شود. رفتم و دویدم و در حینِ ورزش یک مقاله خواندم و سرحال از سالن زدم بیرون. خرید و شامی که مسئولیتش با من بود. سرحالم. اما آن خوشحالیِ از کف رفته دلم را درد می آورد هنوز.
***
[چند ساعت بعدترک]
با رفیقک قدیمی گپ زدیم. این مرزِ لعنتی که جدامان کرده و شوقِ بغل کردنش که می دود توی بازوهام. از هیچ می توانیم حرف بزنیم و هر دو دل گرم شویم و شب به خیر بگوییم. آخرش برام این را نوشت:


نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 انگار خبر از دلِ من دارد. از حالِ ناگفته ی من. تلنگری به جا و عجیب به موقع.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر