۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

صد و بیست و شش

امروز هیچ کاری نکرده ام. دلم نگران شده الان کمی. خوشحالم ولی. پشت تلفن از غصه و نگرانی اش گفت و من از خوشحال های این روزهام. لبش به خنده باز شد. حتما که لازم نیست چهره اش را ببینم که لبخندش را تشخیص بدهم. از صداش شادی سرازیر می شد توی گوشی تلفن. برقِ شیطنت بارِ توی چشمهاش را هزاران کیلومتر آن طرف تر می توانم تصور کنم و همین برای مست شدنم از خوشحالی کافی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر