۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

چهارصد و پنجاه و دو

برایم قصه ای گفته بود درباره ی مردی که وقتی هجوم آورده بودند به خانه اش با فریادهای بی قواره شان، سری به تاسف تکان داده بود که بیچاره موتزارت.

یک فیلمِ بد دیدم. خیلی بد. برای کم کردنِ اثرش رفتم یک کارتونِ قدیمیِ ژاپنی دیدم. هر چه قدر که آن فیلم بد بود، این کارتون به دلم نشست. تلخ بود زیاد البته. زیادی شاید حتی. ولی دوست داشتمش.

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

چهارصد و پنجاه و یک

یک جایی توی فیلم هفت سال در تبت، دالایی لامای ده دوازده ساله نشسته توی یک اتاقِ شیشه ای، کشورش مورد هجومِ چین است آن روزها. جنگ و خونریزی. دالایی لاما نشسته توی آن اتاقِ شیشه ای. رفیقِ اتریشی اش می آید پر از هیجان که من یک راه پیدا کرده ام که از مرز رد شویم. ارتش چین اگر به اینجا برسد معلوم نیست چه کارت بکنند. بیا برویم. پسرک بحث را عوض می کند. می گوید که وقتی دلش عزلت می خواهد می آید توی این اتاق. بعد با خنده می گوید که یک اتاقِ شیشه ای آن قدر ها هم آدم را از بقیه ی دنیا جدا نمی کند ولی.
*
آمدم یک چیزی بنویسم اینجا. بعد فکر کردم که اگر آدم های مربوطه بخوانند چه. بعد فکر کردم که ای بابا در نوشتن هم تعارف و ریا؟ اصلا تف تو ریا. یک چیزهایی هست که خیلی وسوسه انگیزند. تو بگیر مثلا دعوتی به یک کنسرتِ خیلی خوب. بعد ولی یک خاطره هایی که با آدم های شرکت کننده داری باعث می شود فکر کنی که ولش کن اصلا نمی ارزد. آن قدر که دلت نمی خواهد مجالی پیش بیاید که مبادا روز از نو روزی از نو بشود.
*
یک وقت هایی آدم دلش می خواهد یک سیلی هایی را که در گذشته به افرادِ مزبور اهدا نکرده، برگردد به شان بدهد. یک جورهایی اصلِ انصاف مثلا. که نه به جانِ تو کوتاهی از من بود که همان موقع دستم را توی جیبم مُشت کرده نگه داشتم و صاف و بی مهابا نخواباندمش بر صورتت. یک فریادهایی هم هستند که چون به موقع آدم بر نکشیده شان تبدیل می شوند به چُس ناله. هوار و سیلی واکسنِ چس ناله های تهوع انگیزِ مزمنی هستند که یخه ی آدم را می گیرند بعدترها. چند روز پیش مچِ خودم را وسطِ یک سری غرولندهای تاریخ مصرف گذشته گرفتم. الان هم نمی دانم چرا یادِ یک آدمی افتادم که شش سالِ پیش شاید چهار یا پنج بار باهاش گپ زدم و تمام شد وقتی که یال و کوپال به رخ کشید و من ماندم با یک جور بیزاریِ تلخ و یک طور ناامیدی از نوعِ بشری که ماییم. چه قدر غر و ناله بر سر رفقام هوار کردم تا که گذشتم از آن تلخی. و فکرش را که می کنم چاره اش یک سیلی بود و شاید هم آن سیلی آن آدم را هم یک تکانی می داد مثلا.

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

چهارصد و پنجاه

آمده می گوید برو کارآموزی. پولش که خوب است. معطل چه هستی پس. وسوسه می شوم که برایش توضیح بدهم که آنچه برای تو خوب است ممکن است بهترین گزینه ی من نباشد. این هفت هشت ماهی که اینجا گذرانده مدام در فکر پول است و پول در آوردن. من اما در تمامِ روایاتم درآمدِ این دوماه در زندگیِ آینده ام بی تاثیر است. سودِ کوتاه مدتی است که به صرفِ یک تابستان نمی ارزد. اسمش را بگذار حماقت یا درایت فرقی نمی کند. می خواهم این تابستان را داشته باشم برای خودم. برای نقش و نگار زدن بر قالیچه ی افکارم. برای آرام گرفتن.
بگذریم.
این روزها ذهنم می گردد و باز می گردد سمت پیشنهاد وسوسه انگیزِ دوستی که اینجا که برای خودت می نویسی خوب است ها، اما خوب است یک جا هم برای مخاطب بنویسی. با این حال هراس هست. که از چه بنویسم که بعد از دو هفته خشک و بی بر نشود. چند وقت قبل تر خواسته بودم در جای قدیمی ترم شروع کنم به قصه وار نوشتن. کوتاه و در هم و بر هم حتی. چند صباحی ادامه دادم. اما زیرِ بارِ روزمرگی ها مدفون شد و از یاد رفت. حالا هی وسوسه می شوم بروم یک جایی شروع کنم هر روز یا مثلا یک روز درمیان، قصه و داستانک ببافم. تو بگیر تمرینِ پی گرفتنِ رویاها. تمرینِ زیستنِ زندگی های دیگر. گمانم به جای این گمانه زنی ها بهتر است بروم شروعش کنم. همین امشب اصلا.

۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

چهارصد و چهل و نه

امشب بگی نگی غمگینم. نه از آن طور غم ها که آدم را فلج کند. یک جور طعم گسِ خرمالوواری نشسته به کامم. که خوش ام اما یک غمِ محوی هم آن گوشه هست. دو سه روز دیگر می روند مسافرت. دو سه روز دیگر پنج مان می شود چهار و یک. یک جورِ عجیبی است این خو گرفتگی ام به این دوری ها. سرم هم درد می کند. یک جورِ خوبی هم هیجان زده ی مسافرتی ام که نه عازم اش هستم و نه مقصدش. با این حال شوقم می آید.

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

چهارصد و چهل و هشت

دستت را می گذاری روی دستگیره ی در و می بینی اش که دستش را گذاشته روی دستگیره ی در و یادت می آید که لنگه ی دیگر در آن سویی که او هست دستگیره ندارد. سریع دستت می لغزد روی لنگه ی دیگرِ در و هر دو لنگه را همزمان باز می کنید. او که وارد می شود و تو که داری می روی بیرون یک آن نگاهتان گره می خورد به هم. لب هاش یک تکان محوی می خورند و لبخندی می لغزد توی آن نگاه. لحظه می گذرد چهره می گذرد اما لبخند در ذهنت ادامه می یابد.
ماه، گِرد و تپل نور می پاشد به چشمت. داری راه می روی و فکر می کنی به شعری که امروز روز دیوار دانشگاه نوشته ای. دیوارِ توی ناهار خوری که یک نفر بازیِ هر کس یک چیزی به زبانِ خودش بنویسد اینجا را شروع کرده برش. دراز کشیده ای روی کاناپه و فکر کرده ای چه بنویسی و از یک جایی از عمقِ خاطراتت یک شعر سر بر آورده با همه ی خاطراتش. حضوری مشکوک... تمرینِ خوش نویسی مان بود. و آن کلاسِ هنرِ آن سال. آن شعرها. آن آشوب های ذهنی. چه به موقع بود.

حضوری مشکوک در درون
و حضوری مشکوک در برون
مرزی مشکوک میان ِ برون و درون ــ

عشق را چه‌گونه بازشناختی؟
کجا پنهان بود حضور ِ چنین آگاه‌ات
بر آن توده‌ی بی‌ادراک
در آن رُستاق ِ کوتاهنوز؟

سِفرِ شهود - شاملو

۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

چهارصد و چهل و هفت

خوش گذشت. انتظارِ دیگری هم نمی رفت. سه سال دوری باعث می شود آدم قدرِ دوهفته که هیچ، یک ساعت را هم بداند.
در روزمرگیِ ساده ی این دو هفته مان، آوردمش توی زندگیِ هر روزه ام. بی هراس تمام شدن دو هفته. در بی اعتنایی مان به زمانی که چه بخواهیم و چه نه می گذرد، کیفیتِ بی قیدی بود. انگار که زمان در ما مرده باشد و ما بر زمان خفته باشیم و دنیا آن قدر کوچک شده باشد که دست های من بتواند در آغوش بکشدش چه اینجا باشد چه آنجا. امروز رفت. توی فرودگاه شوخی و خنده ی آخرمان را هم کردیم. هم دیگر را بغل کردیم. او رفت به سمتی و من ایستادم کمی. بر نگشت که دست تکان بدهد یا چیزی بگوید و من چه قدر خوشم آمد از خداحافظیِ ساده مان که به هیچ جامان نبود که سه سال بود ندیده بودیم هم را و دفعه ی بعد معلوم نیست کِی باشد. یک جور بی تفاوتیِ سرزنده که زل می زند توی چشمِ زندگی که هی، بازیِ بعدی ات را رو کن حالا.

پس نوشت.

مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم.
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...هرچه باداباد.

سهراب سپهری

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

چهارصد و چهل و شش

خسته ام و خواب آلوده و دلم می خواهد بروم یک گوشه بنشینم و بدون اینکه نگران باشم که کسی بیاید و خیال برش دارد اندوهگینم و نیازمند حضور، زانوهام را بغل کنم، سرم را بگذارم روی زانوهام صورتم را پنهان کنم. انگار که توی پیله ای نامرئی. که هم گرم باشد هم خلوت و بی شتاب. که فکر و خیال ها را دور بریزم که خوشحالی ام آلوده شان نشود.

پی نوشت. بیست روز مرخصی. کسی می آید بعد از این همه وقت. و چند صباحی با هم ایم بعد از این همه وقت. 

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

چهارصد و چهل و پنج

نمی دانم این روزها که این قدر همه چیز بر وفق مراد است و این قدر اتفاق خوب دارد سرک می کشد، همین روزهای خیلی خوشایند نمی دانم چرا این قدر بی دلیل دلهره ام. بدو بدو که همه چیز برای آمدنش آماده باشد. بدو بدو که وقتی که آمد کار عقب مانده ای دست و بالت را نبسته باشد. بدو بدو و آخرش بعد از این همه وقت فقط قرار است دو هفته اینجا باشد و من چه کنم که احساس می کنم زمان هم دوان دوان می گذرد و اصلا لعنت به این حال و شاید هم اصلا راست می گویند که دیدار که تازه می شود داغ است که تازه می شود و دلتنگی است که بدتر می گدازد. لعنت به من که هنوز خوشی نیامده عزای تمام شدن اجتناب ناپذیرش را گرفته ام. به قول کسی «و اگر نمرده باشند، زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند» و اصلا چه معنی دارد این لاطائلات. برویم خوش باشیم به همین لحظه که به قول کسی دیگر «بنشین و دمی به شادمانی گذران».

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

چهارصد و چهل و چهار

این هفته از آن هفته هاست که از همان اول مدام احساس می کنم رو به اتمام است و کلی کار ناتمام مانده. حال بی خودی است این شتاب زدگی آمیخته به دلهره. امشب رفتم کارنگی هال. رهبر گروه کر دانشگاه اجرا داشت و بلیط داده بود بهمان. لذت بخش بود. این آهنگ را خیلی دوست داشتم. خودمان هم هفته ی پیش تمرین اش کردیم.
زندگی است و مواهب ساده ی کوچک...

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

چهارصد و چهل و سه

دیشب لپتاپم بی هیچ اخطاری یکهو غش کرد. در میانه ی کاری بودم. رفیق پیرم را آن قدر می شناسم که بدانم به این سادگی ها نمی میرد. آن قدر از این بدترش را پشت سر گذاشته ایم که بدانم فقط کمی استراحت می خواهد. این است که به هر دومان استراحت دادم. امروز بیدار شده و سرحال است. من اما خالی ام امشب. خالی از حرف های تازه. خالی نه. اما میلم به سکوت است. یا نهایتا اگر گوش محرمی باشد یک زمزمه وار گپ و گفتی. کسی نیست اما این وقت شب. حرف زدن گاهی گوش می خواهد نه چشمی که بخواند اگر که بخواند. که مثل فریاد است توی کویر. بدجور پژواکی که وجود ندارد را به رخ آدم می کشد بعضی وقت ها.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

چهارصد و چهل و دو

امروز یک نقلی از آقای معروفی خواندم. بعد تقلا شروع شد در ذهنم. میان قاضی و گریس. یا شاید پدر گریس. درگیری دیرین میان آنکه می خواهد بفهمد و بشریت را بی مهابا دوست بدارد و در آغوش بکشد این پیکر زخم خورده ای را که مدام بر رنجش خود می افزاید با آنکه می خواهد ببیند و بفهمد و دوست بدارد اما دوست داشتنش را در مجازات خطا بروز می دهد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

چهارصد و چهل و یک

آگاهی مثل مرضی لاعلاج است. چشمی که باز شد را به زور نمی شود بست. آگاهی مسئولیت می آورد. یک بار لعنتی که به یک آن می تواند به انبانی که بر دوش داریم اضافه شود. مسئولیت دلهره می آورد. خیال های آشفته ی پایی لزران و باتلاق های مخفی...

پس نوشت. نگرانی ندارد. مادر طبیعت است دیگر. می آید و با خودش دلهره و آشفتگی می آورد چند روزی. دلهره های کوه گونه ای که از کاهی بر آمده اند.

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

چهارصد و چهل

این را یک دو سال پیش در یک شبکه ی اجتماعی گذاشته بودم. دیروز پی چیزی می گشتم که رسیدم بهش. انگار که پیغامی از گذشته. از خودم به خودم. لبخندم آمد. به همین سادگی و شاید حتی مسخرگی.