۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

چهارصد و چهل و پنج

نمی دانم این روزها که این قدر همه چیز بر وفق مراد است و این قدر اتفاق خوب دارد سرک می کشد، همین روزهای خیلی خوشایند نمی دانم چرا این قدر بی دلیل دلهره ام. بدو بدو که همه چیز برای آمدنش آماده باشد. بدو بدو که وقتی که آمد کار عقب مانده ای دست و بالت را نبسته باشد. بدو بدو و آخرش بعد از این همه وقت فقط قرار است دو هفته اینجا باشد و من چه کنم که احساس می کنم زمان هم دوان دوان می گذرد و اصلا لعنت به این حال و شاید هم اصلا راست می گویند که دیدار که تازه می شود داغ است که تازه می شود و دلتنگی است که بدتر می گدازد. لعنت به من که هنوز خوشی نیامده عزای تمام شدن اجتناب ناپذیرش را گرفته ام. به قول کسی «و اگر نمرده باشند، زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند» و اصلا چه معنی دارد این لاطائلات. برویم خوش باشیم به همین لحظه که به قول کسی دیگر «بنشین و دمی به شادمانی گذران».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر