این را یک دو سال پیش در یک شبکه ی اجتماعی گذاشته بودم. دیروز پی چیزی می گشتم که رسیدم بهش. انگار که پیغامی از گذشته. از خودم به خودم. لبخندم آمد. به همین سادگی و شاید حتی مسخرگی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر