۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

ششصد و دو

دعوا می کنیم. گوشم کهیر زده و می خارد. هیچ چیز بدتر از طعنه های روزهای سردرد نیست. آدم انگار می خواهد به نیش زبان دردش را خالی کند. نمی شود. بدتر می شود. گوشم هنوز می خارد. دعوا تمام می شود. سردردی که رو به بهبود بود برمی گردد و یک روزِ دیگر هم می ماند. می رود بالاخره. حتی پیاده روی هم نمی چسبد وقتی که آدم سرش درد می کند. ناخنم شکست. با این حال انگور خوب است. انگورِ ریش بابای بدونِ دانه. خوبیِ دو دنیا. مزه ها خوب اند. رنگ ها هم. گرسنه ام. دیروقت است ولی و یخچال هم چنگی به دل نمی زند. انگور ولی هست. وسوسه به جانم افتاده که بروم یک رستورانی، بنشینم و دلی از عذا در بیاورم. وسوسه قوی است و اگر مجبور نبودم شال و کلاه کنم حتما عملی اش می کردم. تنبلی است که می چربد. بروم دراز بکشم.

پس نوشت. یک هفته نیستم. تا آخرِ هفته ی دیگر.

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

ششصد و یک

امروز خیلی خسته ام. کاری هم نکرده ام جز کتاب خواندن. با این خسته ام انگار که کوه کنده باشم. نمی شود هم انداختش گردنِ چار قطره خونی که بابتِ آزمایش داده ام. بی حال و حوصله ام و خواب آلود.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

ششصد

دیشب اینترنت خانه بود اما انگار با لپ تاپِ من قهر بود. از من اصرار و از لپ تاپم انکار. خلاصه که به جای اینجا نوشتن شبم گذشت به کتاب خواندن و موسیقی. می خواهم راجع بع اسطوره ها بخوانم. یک کتاب کوچک از کتابخانه گرفته ام در بابِ تاریخِ اساطیر. با یک کتابِ دیگر که اسمش خیلی هیجان انگیز است و به نظر خیلی جالب می آید. اسطوره های موازی. کنارشان هم، محضِ استراحتِ ذهن، قلعه ی سرنوشت های متقاطع می خوانم. کالوینو است که مثلِ همیشه قصه می گوید و مستم می کند. از دیروز که شروع کردمش همین طور بیشتر و بیشتر دارم لذتش را می برم. ذهن افسانه پردازِ این مرد چه می کند گاهی. کتابِ کوچکی است. این چند وقت حالم خوش است. شروع کرده ام وقت های مرده ام را با کتاب خواندن زنده می کنم. انبوهیِ کتاب های نصفه نیمه ناخوانده ام را می خواهم یکی یکی بخوانم و عجیب خوشم این روزها. همین ده پانزده صفحه هایی که توی مترو می شود خواند روزم را زیر و رو کرده اند.

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

پانصد و نود و نه

امشب یک حالِ غرقِ خاطره ی عجیبی ام. این آسمانِ سرمه ای و ماهِ نصفه هم مزید بر علت. هنوز هم سنگیتم از تلخیِ «خزه». یک طورِ ساده ی بی رحمی بود این قصه. انگار که شش ماه تکا پوی امید و یأسشان را و رنج و خوشبختی شان را باهاشان زندگی کردم. تمام که شد انگار که همه شان آنجا بودند و من داشتم دهکده شان را ترک می کردم و دمِ ایستگاه قطار باید با همه شان خداحافظی کنم. قصه اما انگارهیچ وقت با خداحافظی تمام نمی شود. سایه اش کش می آید روی سالیان. می شود خاطره و شب های این طور...

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

پانصد و نود و هشت

کلافه ام امشب. یک شب هایی این طور کلافه می شوم. آدم است دیگر. دلش به اعتماد خوش است. به قول و قرارها دل می بندد انگار که قرار نیست هیچ وقت هیچ چیزیشان بشود. خودش هم می داند که نمی شود. و با این همین امیدهای واهیِ برباد رفته، هربار، روز-از-نو-روزی-از-نو-وار جان می گیرند. هربار شکوایه به چند صباحی پنهان می شود در اعماقِ ذهن و آدم خیال برش می دارد که فراموش کرده، که گذشته، که بخشیده، تا تلنگرِ بعد که تمامشان را زنده می کند پیشِ چشم آدم. اسمش را بگذار کینه ی شتری و مذمتش کن، یا بگو زخم است و جاش مانده و دلسوزی کن.

این طورهاست دیگر. آدم یک وقتی باید بنشیند و مفصل به این بازی های حافظه اش فکر کند.

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

پانصد و نود و هفت

امروز دلم می خواهد راه بروم. دلم می خواهد پیاده برسم خانه. که خانه یک حوض داشته باشد وسطِ حیاط. که رسیده نرسیده بشود آب زد به سر و صورت. یک درختِ خرمالو هم باشد. خرمالوها رنگشان باید نارنجی بشود همین روزها. دلم درختِ انجیری می خواهد که بروم زیرِ سایه اش بنشینم توی باغچه، آن طرفِ دیوار، ردیفِ چنارهای کوچه باشد و این روزها برگهاشان تمام حیاطِ خانه ام را گرفته باشد و من بی اعتنا بگذارم روی هم جمع بشوند و خوشحال بپرم وسطشان و مست بشوم از بوی پاییز و صدای خش خش. که باران که می آید، صداش در انبوهیِ برگ های خشکِ تلنبار شده گنگ و نامفهوم زمزمه کند. که قصه بگوید. که بوی ماندگیِ برگها خاطره ها را گرم کند. که همان طور دمِ پنجره بایستم لیوانِ چای به دست و آن قدر محو بشوم که چای یخ کند و لاجرعه سر بکشمش که ای عجب. غروب و پاییز و باران و زندگیِ آرام. برگردم بنشینم توی کتابخانه ام. کتاب بخوانم. بنویسم. همین خوشبختی های کوچک.

همین طورهاست دیگر. از آن همه پاییز و غروبش در دسترس است فقط. این آخرِ هفته باید بروم توی پارک گشت بزنم. اوایلِ پاییز است و رنگ ها! آخ از رنگ های پاییزِ این شهرِ هزار رنگ!

پس نوشت. همان قدر که آنجا درختِ چنار بود، اینجا درختِ بلوط هست و افرا. و درختانِ گیلاس و سیب: مایه ی خوشبختی و مسرت.درختِ توت هم یکی دوجا گذارم بهش افتاده. سرو ولی بوی سروناز نمی دهد و من دلم می گیرد. کاج ها اما پر صلابت اند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

پانصد و نود و شش

کمتر چیزی در دنیا می تواند به اندازه ی رهبرِ گروهِ کری که مشتاقِ صدای خودش است، که شوخی های بی نمکش جای نوای موسیقی را می گیرد، آدمی را سرخورده کند. با خودم در کلنجارم که رها کنم این گروه را. عطاش را به لقاش.

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

پانصد و نود و پنج

پیر شده ام برای مشقِ شب. آن وقت سرِ پیری یک درس گرفته ام که هر جور نگاهش کنی حداکثر در حد و اندازه ی دبیرستان است. مشقش هم به همین سبک. زیاد و کارِ گِل. کلا شاکی ام. درس را با یک اسم گول زنک گذاشته اند توی لیستِ دروس، آن وقت استاد آمده جلسه ی دوم بعد از هزار تا مقدمه چینی یک علامت بزرگتری روی تخته کشیده می گوید که این علامت یعنی این طرفش از آن طرفش کوچک تر است یا اینکه آن طرفش از این طرفش بزرگتر. حذف و اضافه هم تمام شده و گذشته و من مانده ام این حوضی که باید آبش را کشید. خلاصه که امشب پاچه ها را زدم بالا. کلافه ام. مشقِ شب بد نیست اگر چیزی درش باشد که آدم را به شوق بیاورد. چالشی مثلا که شوق چیرگی برش انگیزه بدهد به آدم. نتیجه که معلوم باشد حوصله نمی ماند برای خط به خط واژگانِ تکراری را نشخوار کردن.

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

پانصد و نود و چهار

صبحِ دوشنبه همیشه زود است. ساعت که زنگ می خورد همیشه میلی هست به ادامه ی خواب. با این حال نامه ای می رسد و شادی ای می آورد و دلهره ای و تردیدی. و در شوق و هراس خواب راهی ندارد. دوشنبه ام شروع می شود به امید و شوق و قصه. آن قدر که یادم می رود که دوستی دارد یک روزه سر می زند به این شهر.

میانه ی روز است که پیغامم می دهد که فلانی کجایی و وقت داری؟ می خواهم بروم به دیدنش بعد از این همه وقت. بس که پر از قصه های بی نظیر است این آدم. باورم نمی شود که در فهرستِ آدم های دور و برش و در فرصتِ کوتاهِ یک روزه اش سهمی به من برسد. چند ساعتی هستیم. گپ می زنیم. از آفریقا. از آرامش. از سهم مان از زندگی. می گوید که در پنج قاره تا به حال به عروسیِ دوستان رفته. می گویم با این اوصاف پس قطبِ جنوب برای من. برویم وسطِ پنگوئن های امپراطور. به دلم می نشیند خیالِ رفتن به قطبِ جنوب. خوشم به آدمی که رو به روم نشسته که می گوید ایول. پس برنامه شد به قطبِ جنوب. انگار که فقط پیِ بهانه بوده که برود قطبِ جنوب و حالا هم بهانه و جمعِ دوستانش به راه شده. وقتِ خداحافظی یک حس خوشبختیِ نابی دارم از اینکه یک آدمی هم هست که بعد از یک سال و نیم که می بینم اش، بعد از یک سال و نیم گپ نزدن، هنوز می شود از هر دری گپ زد. از این آدم هایی که هستیم الان. از همین لحظه. امروز به خوشی شروع شد و همین طور بهتر و بهتر شد. دلم نمی خواهد بخوابم. شاید زندگی یک خوشیِ عظیمِ دیگر در چنته اش باشد که به خواب از کفم برود.

۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

پانصد و نود و سه

دلهره ی کارهای ناتمام و خوابی که در میانه ی کار و پیش از نوشتن برم چیره شد.

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

پانصد و نود و دو

امشب چه به سکوتم. خستگیِ شیرینِ تن هم هست. خستگیِ بعد از دویدن و دوچرخه سواری و نرمش. دراز کشیده ام و با دستِ چپ می نویسم. یواش و بی دقت. دردِ گرمِ کوفتگی می پیچد توی شانه ام. خواب آلوده ام.

پس نوشت. تاریخچه ی خشونت دیدم. شاید بعدا از نگاهِ دردمندِ مردی بنویسم که با هر زخمی که به دیگری می زند عاجزتر می شود و بی پناه تر.

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

پانصد و نود و یک

رنگی به زندگی ام اضافه کردم امروز. بنفش یاسیِ روشن. هیجان زده ام که ببینمش زود. گذاشته ام اش همین بغل که از نوشتن که فارغ شدم ناخن هام را رنگ بزنم. شادی های کوچک. هیجان زده ام که پس فردا آرزویی محقق بشود شاید. یا اگر نشود بروم پیِ راهی دیگر برای محقق شدنش. آدم است دیگر. از این ستون به آن ستون، از این صخره سنگ به آن یکی امید می بندد و چاره می جوید و راه می یابد و به شادی های کوچک نیرو می گیرد. یاس، مدرسه ی راهنمایی اش را یادم می آورد که یک خانه ی نُقلی بود کنارِ باغِ ارمِ شیراز. خیالم می رود به آن روزها که می رفتیم دم مدرسه اش و باغِ ارم بخشی از زندگی از روزمره مان بود.

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

پانصد و نود

صبح، آفتاب نزده، بیدار می شوم به ضربتِ مادر طبیعت. دلم آشوب و فکرم آشوب، یادم می رود به داستانِ «لکه ها»ی زویا پیرزاد. که چه طور می شود لکه ها را پاک کرد و زندگی های بی لکه. خواب می پرد از سرم. می گردم در اینترنت درباره ترفندهای لکه بری. مقاله می خوانم درباره ی روش های مختلف و مراتبِ موفقیتشان. نظراتِ مردم را هم می خوانم. ایده هاشان را. تجربه هاشان را. چشم هام سنگین می شوند. می روم دراز می کشم باز. محو می شوم و زمان از دستم در می رود. بیدار که می شوم بی مقدمه برایم قصه ی دخترِ هشت ساله ی یمنی را می گوید. چشم هام هنوز کامل باز نشده. دلم می خواهد کابوس بوده باشد ولی می دانم نیست. این قدر تلخ است که کابوس نمی تواند باشد. واقع شده باز. دلم می خواهد فکر کنم برای آخرین بار. اما می دانم که نه. که باز هم دخترکانی را به کام خواهد کشید. فقر و شهوت و حماقت. دلم می گیرد. یادِ هشت سالگی ام می افتم. یادِ دوچرخه سواری و در میانِ درختانِ نارنج و انار گشتن. یادِ درختِ انجیرِ پشتِ خانه و آدم هایی که مرد و زن بودن شان بی تفاوت بود برایم. توی ذهنم چشمانِ هراسانِ دخترکی می آید که در اتاقی با مردیِ مردی به سنِ پدرش تنهاست. به مرد فکر می کنم که چه بی تفاوت ادامه داده. به ناله های از دردِ دخترک. یا حتی جیغ های بی فایده اش. انگار که آنجا بوده ام. که دردش را من هم کشیده ام. که ترس اش را چشیده ام. دلم می لرزد. قلبم تند می تپد. آب دهانم تلخ می شود. می روم دوش می گیرم. آب داغ است و تنم سردِ سرد. به لکه ها فکر می کنم. هیچ کس علاجی بر همچون لکه هایی بر تاریخِ بشریت دارد؟ نمی گردم. می دانم که نیست. اگر بود تا الان پاک شده بود. ریشه کن اصلا.
آنم آرزوست-وار روزم را شروع می کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

پانصد و هشتاد و نه

مچ دستم هنوز درد می کند. سرِ زانوم هم یک کبودیِ خوشحال جا خوش کرده است. زمین خوردم درست مثلِ بارِ اولی دوچرخه سواری می کردم و زمین خوردم. همان زاویه، همان طور توی جدولِ حاشیه ی خیابان رفتن. آن بار از حیرتِ مواجهه با اینکه تنها و بی حمایتِ دستش داشتم پیش می رفتم و این بار برای پریدن به کناره ی پیاده روی خلوت و فرار از ترافیکِ خیابان. درد حافظه ی اندامم را بیدار کرد. پرتم کرد به پنج شش سالگی و غروبِ شیراز.

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

پانصد و هشتاد و هشت

امروز اگر به کمی کتاب خواندن و لذتِ روایتش نبود، کلا بر باد رفته بود. هیچ نکردم به جز تقلای بی پایان در میانِ کاغذبازی های بیهوده ی نظامِ اداری و سر و کله زدن برای ندادنِ پولی که برای من هنوز کلان محسوب می شود و برای دانشگاه هیچ است و من باید بدهمش تا آن ها دو سه ماه بعدتر بر گردانندش. نظامِ خنده داری است. خون به جگرِ ما می شود برای انجامِ کار و نوشتنِ مقاله و فرستادنش به جایی، بعد باز خون به جگرِ ما می شود با این هزینه های خنده دارِ سمینارها و نشست ها. دانشگاه هم می نشیند کنار و آخرِ سال می گوید ما این قدر تولیدِ علم داشتیم امسال. اعتبارش را می برد و بعد سر فرصت و با فراغِ بال پولش را می دهد. کلافه ام. این قدر که امروز نشسته ام عدد بالا و پایین کرده ام بلکه دخلم به خرجم بخورد این چند ماه و بتوانم از پسِ هزینه های این سفرهای علمیِ اجباری بر بیایم. حالم بد می شود از این دنیایی که همه چیزش این قدر پولکی است و من که هر چه قدر هم دلم را خوش کنم به پس انداز کردن، یک روزی مثل امروز می بینم باید یک جا دو برابرِ حقوقِ یک ماهم را بدهم تا بتوانم در یک نشستِ مثلا علمی شرکت کنم. نشست های متظاهرانه ی بی حاصل و چرخه ی معیوبی که هل می دهدمان توی چرخ دنده های دستگاهِ مریضِ تولیدِ علم. و آخ هم ازمان در نمی آید بعضا.

پس نوشت. پول را زود تر هم می شود ازشان گرفت. فقط دردسر دارد و هزار و یک کاغذ و درخواستی که به این جا و آن جا باید نوشت. کلافه ام فقط. مادرِ طبیعت هم همین حوالی است البته. چیزی نیست. می گذرد.

پس پس نوشت. چند روز پیش بود که داشتم با رفیقکِ عزیز گپ می زدم من بابِ بیماریِ غریبِ نظامِ آموزشی که هل می دهد همه را به کلیشه ی مقاله می نویسم پس دانشمندم. نمی دانم کجا کدام خشت این طور لغزیده که حالا این جای تاریخ که ماییم این طور هشل هفت شده. حوصله می خواهد و مطالعه. گمانم یک نفر باید برود نگاه کند ببیند از کجای فرهنگمان آب می خورد. فقط هم دانشگاه نیست. همه چیز را انگار می شود خلاصه کرد در عدد. در دانشگاه می شود عددِ مقالات و ارجاعات. در زندگی می شود قیمتِ خانه ای که توش زندگی می کنی. یا ماشینی که باهاش این طرف و آن طرف می روی. مارکِ لباست و قیمتش. تعدادِ آدم هایی که به مهمانی هاشان دعوت می کنندت. عدد است انگار همه جا.

پس پس پس نوشت. فکر و خیالم پیشِ ده صندلی است و پنجاه نفری که براشان خیز برداشته اند. اگر بشود. یعنی می شود؟ باز هم عدد...

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

پانصد و هشتاد و هفت

آدم است دیگر، دلش را به آرزویی گرم می کند. شب با دلهره ی شیرینش می خوابد و در بیداری های نصفه شب، وقتی با چشمانِ نیمه بسته نشسته توی دستشویی خیالش را می بافد. الان چند روز است این طورم. شاید بشود، شاید نشود. چه فرق می کند. مهم همین خوشی ها و خیال بافی هاست. نمی شود خوشی نکرد از ترسِ مباداها و نکندها.

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

پانصد و هشتاد و شش

وسوسه است دیگر. نامه اش را فرستادم شاید که بشود. شاید که با هم خواندن و با هم نوشتن را بتوانم تجربه کنم یک چند صباحی. در دلم انگار رخت می شورند. یکی هم این وسط توانست بازی ام بدهد به ترفندِ توی چه فکر می کنی و بعد اشتباه می کنی را به نافم بستن. حالِ کلافه ی چرندی است. حس و حالِ عصر و غروبِ یکشنبه هم رویش.

بروم بخوابم قبل ار اینکه فرخندگیِ عظیم تری به سرم بیاید.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

پانصد و هشتاد و پنج

نصفه شب از خواب می پرم به یادِ نوشته ی نانوشته ی امشب. دیر شده. می روم به شبکه ی اجتماعیِ مزبور و این را می بینم و نظرهای زیرش. دل آشوبه می گیرم از این همه تنگ نظری. از این همه قضاوت های یک خطی. میانه های هیاهوی موافقان و مخالفانم که می آید می گوید با فلانی ذکرِ خیرت بود. فلانی آدمی همکلاسی سال های خیلی دور است. سومِ راهنمایی و مانتوهای سبز. نه آن موقع نزدیک بودیم نه هیچ موقعی بعدش. از آن سال تا الان هم شاید انگشت شمار باری بوده باشد که سلامی کرده باشیم. می مانم متحیر از ردی که بر حافظه مانده. می گوید از خیری که ذکرش بوده و من خوشی می کنم و تصمیم می گیرم که اصلا آدم نباید نصفه شب برود کامنت های بی ربطِ آدم های بی ربط را درباره ی یک آدمِ دیگر بخواند. با حالِ خوشِ ناشی از ذکرِ خیر بروم بخوابم. دمِ صبح است.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

پانصد و هشتاد و چهار

با خودم کلنجار می روم. کلاسِ قصه گویی. آن هم با معلمی که از قضا از نویسنده های محبوب ات باشد. وسوسه ام می کند و با این حال یک جایی پسِ ذهنم نمی توانم خودم را قانع کنم به کلاس. یک جایی آن عقب ها یک سیذارتا نشسته که می گویند استادِ عزیز، باور کنید خیلی دلم می خواهد برسم به این حالِ شما. ولی شما هم به کلاس و رهنما نرسیدید به این حال و من نمی توانم خودم را متقاعد کنم که من یا دیگران به کلاس و تقلید برسیم به اینجا که شمایید. من باید راه و بیراهِ خودم را بروم تا برسم به آنجا که باید برسم. شاید این بزرگترین بیراه باشد. با این حال وسوسه ی نوشتن و خواندن و خوانده شدن و مباحثه اش قوی تر از آن است که فراموشش کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

پانصد و هشتاد و سه

دلم می خواهد بنویسم از تو. از اینکه چه قدر دوری و نزدیکی نسبی است. که چه قدر دلم می خواهد یک موقعی سوارِ دوچرخه ام شوم اینجا. تو سوارِ دوچرخه ات شوی آنجا. هر دو بیاییم تا مرز. کنارِ آبشار نیاگارا. بعد روی خودِ مرز، توی هیاهوی نیاگارا بگذاریم آبشار به جامان حرف بزند. دوچرخه هامان کنار جاده، همدیگر را بغل کرده باشیم و بعد یک سکه بیندازیم که برویم کدام ورِ مرز. که دیگر مرز دیوار نباشد برایمان. بعد از آنجا برویم هر جا که جاده بردمان. یک طورِ بی قیدِ نوجوان-واری که آرزوش از همان سال های نوجوانی داغ و تازه مانده در سرم. می رسد آن روز.

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

پانصد و هشتاد و دو


اینجا را داشتم می گشتم که رسیدم به این. محبت برای روزِ مبادا. همدردی هایی که لازم است و چه قدر کمیاب شده گویا. اقلا دور و برِ من کمیاب شده و من، مثلِ ماهی افتاده بیرونِ آب، نفسم تنگ شده از کم بودنش. از کوچکیِ دنیاهایی که همدردی درشان تا نوکِ دماغ می رسد فقط. و شاید اگر قوی تر باشد تا آنجا که دست ها از هم باز می شوند یا حداکثر آنچه جلوی چشم است. دنیاهای تنگ.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

پانصد و هشتاد و یک

خیالش که منزه است. و من بعد از این همه سال خسته ام از افسانه های معصومیت. چرند است تمامش. جا می خورم وقتی صدام می لرزد و اشک می آید به چشم هام وقتی که می گوید ولی شهروندانِ مرده ی این طرفِ مرز بیگناه ترند از شهروندانِ مرده ی آن طرفِ مرز. می ترسم از این طرزِ فکر. از این باورِ آدم به اینکه مردمِ خودش اگر رنج بکشند بیشتر گناه داشته اند و بقیه لابد حق شان بوده. لابد کوتاهی کرده اند. لابد... این لابدها وقتی می آید توی بحث حرفی نمی ماند. با این لرزان لرزان و نفس زنان سعی کردم که براش بگویم که چه طور نمی توانم برای مرده ها ملیت قایل شوم. که بدهم شان به یک گروه و دسته. آدم آدم است و وقتی که مُرد، آدمی است که مرده. حتی اگر آن طرفِ مرز. حتی اگر اسلحه نشانه رفته به سمتِ من، به خاطرِ ظاهرم، جنسیتم یا محلِ تولدم یا هر چیزِ احمقانه ی دیگر. اصلا تو بگیر به خاطرِ رنگِ بستنی ای که دیشب خورده ام. دلم به حیاتی که فدای اعتیادِ به حق به جانب بودن می شود می سوزد. چه فرق می کند دعوا را کی شروع کرد. مرغ و تخمِ مرغ است. تو از من بدت می آید به خاطرِ رنگِ پوستم و من از تمامِ آدم هایی که کوچکترین شباهتی به تو داشته باشند، ولو به محلِ تولد، یا به آیینِ پدری، بدم بیاید. برای آن انبوهِ آدم ها من تو ام. برای تو من یکی از آن انبوهم که تو ازش بیزاری چون که شاید کسی که شباهتی اندک بهش دارم حقی از تو ضایع کرده. سر و تهِ یک کرباسیم.