نصفه شب از خواب می پرم به یادِ نوشته ی نانوشته ی امشب. دیر شده. می روم به شبکه ی اجتماعیِ مزبور و این را می بینم و نظرهای زیرش. دل آشوبه می گیرم از این همه تنگ نظری. از این همه قضاوت های یک خطی. میانه های هیاهوی موافقان و مخالفانم که می آید می گوید با فلانی ذکرِ خیرت بود. فلانی آدمی همکلاسی سال های خیلی دور است. سومِ راهنمایی و مانتوهای سبز. نه آن موقع نزدیک بودیم نه هیچ موقعی بعدش. از آن سال تا الان هم شاید انگشت شمار باری بوده باشد که سلامی کرده باشیم. می مانم متحیر از ردی که بر حافظه مانده. می گوید از خیری که ذکرش بوده و من خوشی می کنم و تصمیم می گیرم که اصلا آدم نباید نصفه شب برود کامنت های بی ربطِ آدم های بی ربط را درباره ی یک آدمِ دیگر بخواند. با حالِ خوشِ ناشی از ذکرِ خیر بروم بخوابم. دمِ صبح است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر