کلافه ام امشب. یک شب هایی این طور کلافه می شوم. آدم است دیگر. دلش به اعتماد خوش است. به قول و قرارها دل می بندد انگار که قرار نیست هیچ وقت هیچ چیزیشان بشود. خودش هم می داند که نمی شود. و با این همین امیدهای واهیِ برباد رفته، هربار، روز-از-نو-روزی-از-نو-وار جان می گیرند. هربار شکوایه به چند صباحی پنهان می شود در اعماقِ ذهن و آدم خیال برش می دارد که فراموش کرده، که گذشته، که بخشیده، تا تلنگرِ بعد که تمامشان را زنده می کند پیشِ چشم آدم. اسمش را بگذار کینه ی شتری و مذمتش کن، یا بگو زخم است و جاش مانده و دلسوزی کن.
این طورهاست دیگر. آدم یک وقتی باید بنشیند و مفصل به این بازی های حافظه اش فکر کند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر