مثلِ این است که یک روزِ تمام دویده باشی. شب به جایِ خواب یک جور بیهوشیِ دل انگیزی آمده باشد. از همان خواب های بی رویا. صبح بیدار شوی با یک جور خوشحالی که خزیده در تمامِ تنت. سرحال بی خستگی. فکر کنی که بالاخره گذشت شب های خواب های مغشوش و صبح های خستگی. کارهات را سر و سامان بدهی. بروی کلیدهای ورودیِ ساختمانِ جدیدت را بگیری و از آنجا پیاده راه بیفتی بروی دانشگاه در حالی که داری خوشحالیِ لحظه ات را پای تلفن با رفیقِ شفیقی تقسیم می کنی. فکر می کنی که خوشحالی هم از آن چیزهاست که تقسیمش که می کنی چندین و چند برابر می شود. بروی دانشگاه و برنامه ی مهمانی-واری که قرار است که نقطه ی شروعِ کارهای بزرگی باشد که همکاریِ سه دانشکده رقم خواهد زد. بزرگیِ کارها به کنار. با آدم ها شروع می کنی حرف زدن و می بینی که تمام تصوراتت از اینکه از پسِ یک گفت و گوی معمول و شوخی کردن و آشنایی با آدم ها در این زبانِ بیگانه بر نمی آیی، بی اساس بوده. با آدم ها حرف می زنی. شوخی می کنی. می خندید. خوش می گذرد و این خوش گذشتن چنان نامنتظر است که شادی اش تو را به عرش می برد. می خواستی بعد از این برنامه بروی یک جا خوشحالی کنی. برنامه ات را عوض نمی کنی. اما دیگر از سرِ نیاز نیست خوشحالی کردنت. از سرِ شوق است. شب می آید و خستگی سرِ جایی است که باید باشد، توی تنت؛ نه توی ذهنت.
۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه
۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه
صد و شصت و پنج
صبح تشرم زده بود بابتِ کارهای نکرده. استادِ عزیز. اشکم دَمِ مشکم. ترکید. لرز ماند و دلهره و یأس. دست به دامنش شدم. گفتم بیا حرف بزنیم. آرامم کرد. صداش قوّتِ اثرِ فشار و گرمای دستی بر شانه را داشت. دانه دانه نشستم پای کارها. یک قدم. یک نفس. حالا کارها انجام شده. کارهایی که باید تا امشب تمام می شد. خستگیِ پر رضایتی مانده در تنم ولی. ساعت هنوز ده هم نشده اما من از نفس افتاده ام. نشسته ام خسته. می خواهم بخوابم و صبحِ زود بروم حمام و تر و تازه روزم را شروع کنم. «فردا یعنی یک روزِ عالی».
۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه
صد و شصت و چهار
سردرد از دیشب دست از سرم بر نداشته بود. قیدِ کار و فعالیت را زدم. یک روز استراحت از کارهای درسی در بحبوحه ی همه کارهایی که باید تا این جمعه انجام شود.
در عوض الان کلیدی آویزان است به جا کلیدی ام که ازش قطره قطره رویای سکوت و تنهایی و عزلتِ خودخواسته می چکد. رویا پشتِ رویا. تصاویرِ پراکنده. نشستن پای پنجره، جرعه جرعه چای نوشیدن و به افق چشم دوختن دم دمه های صبح وقتی که سپیده سر می زند. لذتِ نابِ ماجراجویی با مزه ها بی دلهره که حاصل جه خواهد شد. موسیقی به صدای بلند. تنهاییِ بی هیاهو.
در میانه ی این همه رویا، آمده می گوید که می ترسم برات. که تنهایی بیش از حدش خوب نیست. می خواهم بگویمش تو چه می دانی حدِّ تنهایی چه قدر است. تو چه می دانی خوب یعنی چه. ولی حوصله ی ادامه ی بحث باهاش را ندارم. به لبخندی مختومه می کنم بحث را پیش از شروع.
سرپناهی برای تنهایی ام دارم. آدم همیشه می تواند برود توی خیابان، توی پارک، یا توی کافه تا تنها نباشد. اما یک جایی هم لازم است که شب یا روز بشود درش تنهایی کرد. سر پناهی برای تنهایی.
۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه
صد و شصت و سه
خستگی و سردرد و کارهای عقب مانده. شوقِ آواز و آزمایشگاهِ خالی . بخاری ای زیرِ میز که قدرش را در این اتاقِ سرد چندین و چند برابر می شود حس کرد. در گرمیِ پاها. فکری که به هزار راه می رود. نوشته ای که فقط بهانه ای است برای خالی نبودنِ عریضه.
۱۳۹۱ فروردین ۸, سهشنبه
صد و شصت و دو
با هم بحث می کنیم. می رسد به سیاست. اخبار را دنبال می کند و من نه. تاریخ خواندن دوست دارد و من نه. با هم بحث می کنیم. از دولت ها می گوید. در دیدش همه چیز سیاه و سفید است. دولت ها را به ملت ها گسترش می دهد. ملت ها را به برچسبی سیاه و سفید دسته بندی می کند. من ذهنم اما کوچک تر از آن است که ملتی توش جا بشود. برای من هر آدمی یک دنیا رمز و راز است. برایم سخت است بنشینم یک کناری و بگویم این ها بدند چون فلان کار را کرده اند. فکر می کنم به زندگی های مختلف. که اگر جاهامان را در بدوِ تولد عوض کرده بودند من همان کارها را نمی کردم آیا؟ چه تضمینی هست اصلا؟ انگار یک رشته ی ظریفی همه ی زندگی هامان را به هم وصل کرده. نفسم تنگ می شود میانه ی بحثمان. مرا چه می شود؟ از رنجِ بی اطلاعی و ناآگاهی ام این حال آمده یا از نفرت و قضاوتی که در حرف هاش هست. سنگینیش مانده روی سینه ام هنوز. نمی دانم هنوز. خواب آلوده ام و خسته ام.
۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه
صد و شصت و یک
حالِ خوشی است. صبح بیدار شدم. با خودم فکر کردم که این همه کار که دارم، نمی خواهم به دلهره حرامشان کنم. فردا در جلسه ی گروه مان قرار است کارهایی که کرده ام را ارائه بدهم. باید اسلایدها را می ساختم و آماده می کردم. اسلاید درست کردن از شانزده هفده سالگی به این طرف همیشه کاری بوده که فقط از سرِ وظیفه انجامش داده ام و تا شده ازش کناره جسته ام. صبح دلهره آمد که گریبانم را بگیرد. بس که این روزها ضعیف بوده ام باورش شده بود که می تواند ساده از پا بیاندازدم. ریشخندش کردم. به خودم گفتم انگار کن که می خواهی برای رفقات قصه بگویی. نگرانی ندارد که. آمدم دانشگاه. نشستم پشتِ میزم. تنها توی آزمایشگاه. آهنگ با صدای بلند. فکر کردن و مرتب کردنِ افکار. به خودم آمدم، دیدم حتی از درست کردنِ اسلایدهام دارم لذت می برم. از تنهاییِ آزمایشگاه. از حسِ بی زمانی که این اتاق بی پنجره بر می انگیزد. یک جورِ خوشیِ عمیقی خانه کرده توی دلم. این همه وقت از خودم دریغ کرده بودم آیا؟ نمی دانم از کجا آب می خورد، هر چه که هست، مستم کرده امشب، اینجا، توی این اتاقِ روشنِ بی زمان.
۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه
صد و شصت
چرا نگفتم نه؟ چرا نگفتم امروز برای من مناسب نیست که الان این همه دلخوری توی دلم جمع نشود؟ که الان این قدر در ذهنم متهمش نکنم به دیکتاتوری. اصلا مگر نه اینکه همین سکوت های بیجاست که دیکتاتور می آفریند؟ ناله های بیخودانه ی خستگی است این ها.
رفتیم نمایشِ داستانِ بی پایان را دیدیم. به دلم نشست. هرچند فقط نیمه ی اولِ قصه بود. هر چند آخرش مثل آن فیلمِ بیست و هفت هشت سالِ پیش، شتابزده بود. با این حال خیالم را به پرواز در آورد. زیبا بود و دلنشین. و فالکور، اژدهای بخت، اگرچه کوتاه، ولی حضوری پر از زندگی و شور و امید بود. به دلم نشست. باید بنشینم دوباره بخوانمش.
۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه
صد و پنجاه و نه
پیِ چیزی می گردم. بیهودگی می بلعد این ایام را. ترس از شروع کردن در هر قدم گریبانم را می گیرد. فکر می کنم به پروژه های ناتمام مانده. پروژه های هنوز شروع نشده. می خواستم یک پروژه ی عکاسی شروع کنم. نه که خیلی عکاس باشم. نه. فقط می خواستم بهتر ببینم. دقیق تر. هنوز در حد حرف مانده. دیروز کتابِ سیذارتا را از دست فروشِ نزدیکِ دانشگاه خریدم. امروز شروع کردم به خواندنش و گوشه و کنارش برای خود یادداشت نوشتن. چه قدر یادم رفته بود که چه قدر ظرایفِ این کتاب را دوست دارم.
دیشب بالاخره باهاش حرف زدم. امشب هم قرار بود حرف بزنیم. الان اما سرِ شب است و من سرم به دوار افتاده از خستگی. امروز در کتابخانه، بیهودگی را توانستم چند ساعتی پس بزنم. اما دوباره گریبانم را گرفته. فردا می خواهم بروم کتابخانه. دلم یک پیغامکِ نامنتظر می خواهد که بگویدم «روزت را دریاب! با آن مدارا کن! این روز از آنِ توست. بیست و چهار ساعتِ کامل.»
۱۳۹۱ فروردین ۴, جمعه
صد و پنجاه . هشت
یک روزهایی هست که انگار تمامش می گذرد به از این پهلو به آن پهلو شدن برای به تعویق انداختنِ شروع. آخر یکی زدم پسِ گردنِ خودم. راه افتادم رفتم دانشگاه. بی فایده. رفتم بقالی. مفیدترین کارِ امروزم بود. آمدم خانه. انیمه دیدم. نورا. تقابلِ پسرک با خودش و سرگردانی اش میانِ دو دنیا عجیب به دلم می نشیند.
سرگردانی.
خاندانی که آفرینندگان ترس اند. پدربزرگِ پسرک جایی می گوید:
You cannot see as long as you don't try to see. No matter who you are, when you encounter an existance that is far bigger than yourself, fear is the only thing that you feel. You stop noticing everything else. Even if you are able to see, you lose the ability to recognize. That is my power.
ترس را خیلی جالب تعبیر می کند پیرمرد. به فکر وامی داردم. من و ترس های این روزهام. به چرایی ترس ها فکر می کنم. به بلایی که ترس به سرم می آورد. فلج و کوری.
۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه
صد و پنجاه و هفت
دل خوشی ها کم نیست. مثلا پیغامکی که استادم برام نوشته بود. خیالِ صبح های نه چندان دوری که به نوازشِ خورشیدِ بهار بیدار می شوم. دست نوازشگری بر شانه. لبخندی در آن چشم ها.
دلهره ها را چال می کنم زیرِ قالی. با این حال انگشت می گذارد روی زخم. نفسِ تندی می کشم اما لبخندم را زنده نگه می دارم. می گویم نگران نباش. که از پسش بر می آیم. تهِ دلم ولی می لرزد. آدم است دیگر. می لرزد با این حال راهش را پی می گیرد. زنده است و زنده می ماند. بید شاید باشد و بلرزد به این بادها، ولی باد بالاخره خسته می شود. می ایستد. لرزه هم می گذرد. آن وقت می شود مجنون. آرام آرام دستِ نوازش می کشد بر زمین، بر نسیم.
دل است اما به هر حال. می لرزد به دیداری. تن به ضجه آغوش طلب می کند. آغوشی که کیلومترها آن سوتر نشسته رو به روی دوربین. می بینی. می شنوی. با این حال تن گرمای آغوش می خواهد. فشار بازوان را.
می لرزم. این را که خواندم هم لرزیدم. ساده می لرزم این روزها. یک روز گفته بودم بهش که حافظ می گوید
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستانِ جانی مشکل توان بریدن
بعدترک فکر کرده بودم که گاهی مشکل هم نیست. نمی شود اصلا. ربطی هم ندارد به دیدن ها. می توانم ندیده باشمش مدت ها. گوشه ی دلم ولی سندِ شش دانگی به نامش است.
۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه
صد و پنجاه و شش
ویرانی که تمام می شود، ویرانه برجا می ماند. نوبتِ بازسازی است. هزار جنگلِ تاریک را می گذاری زیرِ پا. فقط برای اینکه برسی به میدان. خسته و نزار. بعد می بینی حریف را. تازه نفس. نفسِ عمیق برای همین وقت هاست. برای همین ترس های لحظه ای که وسوسه ی جا زدن را به جانِ آدم می اندازند. یک هفته آشوب گذشت. دلهره ی جست و جو. دلهره برای اولین بار حمله برد به تنم. حالا دلهره تمام شده. تاریکیِ جنگل ها را پشتِ سر گذاشته ام. کارهای عقب افتاده گریبانم را گرفته اند. وسوسه می آید. نفسِ عمیقی می کشم. آب دهانم را قورت می دهم. نگاه می کنم توی چشمهاش. می ایستم همان جا. خسته و از نفس افتاده شاید. اما ناامید نه. این خیابانِ درازی که پیشِ رو دارم و باید جارو کنم را می خواهم با آهنگِ بپوی رفتگر* جارو کنم. یک نفسِ عمیق، یک حرکتِ جارو، یک قدم به جلو. قدم به قدم بروم جلو.
* رفیقِ پیر و کم حرف «مومو» است. در قصه ی شتابِ روزگارِ مدرن که میشل انده روایت می کند.
۱۳۹۱ فروردین ۱, سهشنبه
صد و پنجاه و پنج
قدیم ترها، روزِ آخرِ سال، کوزه ی آب شان را می بردند روی پشت بام، می انداختند پایین. می شکستندش. رسوبِ سالِ قبل و ماندگی هاش را با کوزه رها می کردند.
امروز صبح، نفسم در نمی آمد. نگرانی هام آن قدر زیاد و بزرگ شده بود که از مرزهای ذهنم سرریز کرد و ریخت به تنم. نفسِ سنگین و گلوی خشک و ملتهب. ماندم خانه. سرِ کلاس نرفتم. خوابیدم. هر چند بی فایده. بی قرار بودم. قرار گذاشتم که بروم خانه ای را که آگهی اش را دیده بودم دیروز، ببینم. آگهی مالِ دو هفته ی پیش بود. کورسوی امیدی که شاید هنوز کسی نگرفته باشدش واداشتم که زنگ بزنم بهشان. امیدم را التهاب نتوانسته بخشکاند. هنوز کسی نخواسته بودش. رفتم و دیدم. به دلم نشست. دلم قرار گرفت. سرمایی که این همه روز در وجودم خانه کرده بود شروع کرد به آب شدن. رفتم درخواست دادم برای گرفتن اش. امیدم جان گرفته. نشسته ام منتظر که ببینم آیا می دهند خانه را به من یا نه. آخ از آن پنجره های شرقی. پنجره های پر از آسمان. رو به طلوع. گرم می شوم. پر از امیدم.
رسوب و گرفتگی و سرما را گذاشتم توی کوزه و از بالا رهاش کردم. صدای نشاط انگیزِ هزار پاره شدنش گوشم را پر کرد. سالِ نو، حالِ نو.
یادِ فالکور، اژدهای بخت، می افتم و آتریو، وقتی به گردن می گیرند تمام کردنِ داستان های بی پایانِ باستیان را. وحشتِ باستیان که آخر چه طور؟ و چشمکِ درخشان فالکور که با بخت پسرکِ من! با بخت!
من پر از امیدم و شادی. شروعِ نیکی است برای یک سال.
پس نوشت. سال تحویل می شود. تبریکات و بغل های مرسوم رد و بدل می شود. آخرش می گویم بهش حالا مرسومات به کنار، عازمی چند ساعت دیگر. بیا بغلت کنم. درِ گوشم می گوید غصه نخور تنها. زنگ بزن هر وقت. می گویمش که تو هم. می آیم توی اتاقم. فکر می کنم کاش می توانستم عیدانه ای بدهم اش که فردا، کیلومترها آن طرف تر که تنها نشسته، نگاهش کند و لبخند بیاید به لبش. دستم خالی است اما. یادم می افتد به کلمات. به سرمایه ای از کلمات که در سرم تلنبار شده. می آیم پس نوشت می نویسم بر بازمانده ی روزم. از حسی که به آنی آمد و نشست گوشه ی دلم. دست هام خالی است امروز. امید داد می زند اما، یک روز پر خواهد شد. یک روزِ نه خیلی دور، نه خیلی دیر.
پس نوشت. سال تحویل می شود. تبریکات و بغل های مرسوم رد و بدل می شود. آخرش می گویم بهش حالا مرسومات به کنار، عازمی چند ساعت دیگر. بیا بغلت کنم. درِ گوشم می گوید غصه نخور تنها. زنگ بزن هر وقت. می گویمش که تو هم. می آیم توی اتاقم. فکر می کنم کاش می توانستم عیدانه ای بدهم اش که فردا، کیلومترها آن طرف تر که تنها نشسته، نگاهش کند و لبخند بیاید به لبش. دستم خالی است اما. یادم می افتد به کلمات. به سرمایه ای از کلمات که در سرم تلنبار شده. می آیم پس نوشت می نویسم بر بازمانده ی روزم. از حسی که به آنی آمد و نشست گوشه ی دلم. دست هام خالی است امروز. امید داد می زند اما، یک روز پر خواهد شد. یک روزِ نه خیلی دور، نه خیلی دیر.
۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه
صد و پنجاه و چهار
خستگی و ضعف و بی حالی و نگرانی و دویدن و تمام شدنِ انرژی و همین. میلِ به خواب. گلودرد. کوفتگی. امید.
سیمین هم مُرد. الان چه خوب حالم را وصف می کند آن حرفش. هذیان و حالِ خوشِ ناشی از تب.
۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه
صد و پنجاه و سه
میهمانی. خوردن. سکوت. سردرد.
بی حوصلگی ای منجر به برافروختگی های بیجا و سکوتی که قرار است آبی باشد بر آتشِ درون.
تعارفاتِ نفس گیر و خوردن در سکوت برای فرار از تعارفات و فکر کردن به جاهای دیگری که چه قدر بیشتر خوش می توانست بگذرد.
بی تعارف. بی فشار. آرام.
خوابیدن. امید به گذرا بودنِ درد.
۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه
صد و پنجاه و دو
زندگی است دیگر. بالا و پایین دارد. یک وقت هایی هم آدم که این همه از بچگی هامان اجتماعی بودنش را به رخ مان کشیده اند، دلش پر می کشد برای خلوت و عزلت. برای اینکه برود یک جایی که کسی منتظرش نباشد. که کسی نشناسدش حتی. بنشیند با خودش معاشرت کند.
۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه
صد و پنجاه و یک
یک تکه از من می ماند آنجا که رهایش کردم. غمِ توی چشمهاش میخکوبم می کند آنجا. من اما، از ترسِ اشک ها، به نهیبش که برو دیگر، برو سوارِ قطار شو، پشت کردم بهش و سوارِ قطار شدم. دو پاره شدم. ماند یک تکه ازم، تا نمی دانم کِی. آنجا. رویِ آن سکوی پر ازدحام.
پاهای لرزان، دوریِ شانه هایی برای تکیه دادنِ سر و رها کردنِ بغض را چندین برابر به رخِ آدم می کشند.
۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه
صد و پنجاه
خسته ام امروز. تمامِ روز خسته بوده ام. بی حال و بیمار. بیداری و بی اشتهایی و سنگینیِ تن که حتی در چند قدم هم از نفس می انداختم. خسته ام. حرفی نیست.
۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه
صد و چهل و نه
نگاه می کنم به لیست اسامیِ کنار صفحه. بی حالت. خالی شده ام انگار. و این اسامی هر بار یادم می آورد که چه دوریم. چه دور افتاده ام از همه شان. دلم می خواهد فکر کنم مثل آن دوستِ ناتالیا گینزبورگ ام. مثل چزاره پاوزه. در «تصویرِ یک دوست» توی کتابِ «فضیلت های ناچیز» وصفش کرده. این دوست را که اهل نامه و از راهِ دور ابرازِ علاقه های مرتب نبوده و با این حال هر بار همدیگر را می دیده اند دوستی شان همان قدر ناب، همان قدر عمیق و دست نخورده توی دلش بوده. دلم می خواهد این طور فکر کنم. ادعای بزرگی است. آرزویی شاید. رویایی. «هست» ها «بود» می شود و «رویا»ها؟ «هست» می شوند آیا؟ امید. مه گرفتگی خاصیتِ مسیری است که به فردا می رسد.
۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سهشنبه
صد و چهل و هشت
بحث می کنیم. نظرات مان فرق دارد. شادیم اما. داغ می شود. شوخی و جدی در هم می آمیزد به خستگی و می شکنم. لبخندِ روی صورتم به اشک شسته می شود. ساکت می شود. چشم هاش را غم می گیرد. دستش می ماند مردد که نوازش آیا آشفته تر خواهدم کرد؟ مچاله می شوم در خودم. فکر می کنم که چرا این طور شکسته ام. دلم می گیرد از غمِ توی صداش. تردیدِ دستهاش را پس می زنم. دستش را می گیرم. سکوت می کنیم. در میانه ی اشک پر می شوم از قدردانی. از حسی عمیق و ریشه دار. با خودم فکر می کنم که این لحظه را، بعدها که به خاطر بیاوریم، شکوهمندی اش را بهتر می بینیم. لبخند زنده می شود دوباره. زنده مانده ایم.
۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه
صد و چهل و هفت
در نگاه ها هزار قصه ی ناگفته هست. در نگاهی که پیِ نگاهی می دود. در نگاهی خیره به دیگر سو. در نگاهی که پاسخی ندارم برایش. در قصه ها هزار تردید هست. غم است که سایه می اندازد بر چهره؟ وقتی می بیند مسیرِ نگاهی را؟ من این همه را می بینم و بی تاب می شوم. می روم توی پارک. آفتاب هست. نسیمِ بهاری. دلم اما تنگ می ماند. نگاه ها مثلِ داغ اند بر خاطر. می سوزد. آن قَدَر که حتی به کلام نمی آید.
یادش به خیر. رفیقکِ آن روزها. که دچارم کرد به نوشتن احوال با دفترکی که بهم داد برای تولدم. این شعرِ نیما را نوشته بود برام:
من به راه خود بايد بروم
کس نه تيمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش اين زندگی حادثهبار،
{گر چه میگويند نه}
هر کس تنهاست.
آن که میدارد تيمار مرا، کار من است.
من نمیخواهم درمانم اسير،
صبح وقتی که هوا روشن شد،
هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
که در اين پهنهور آب،
به چه ره رفتم و از بهر چهام بود عذاب؟
بهترم. زنده ام. آیتی بهتر از این هم لازم ندارم برای بهتر شدن.
۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه
صد و چهل و پنج
با خودم فکر می کنم. روزم خوش بوده. ساعتی که برای تولدِ خودم گرفته بودم به دستم رسیده. زیباست. کارهام به موقع انجام شده. دوستِ عزیزی را دیده ام. یک ساعتی را با رفیقکی گذرانده ام. آخرِ شب گپ و گفتِ دلچسبی داشته ام. از آنها که حس شان می ماند تا در روزهایی که زندگی تیره و سرد به نظر می آید گرم کند دل را. روزم اینطور بوده. الان اما در تاریکیِ شب خسته ام و ذهنم خواب می خواهد و دلم به تلنگری فشرده شد. نگرانی بود در طنینِ جمله اش. و با این همه فاصله کلمه ها نمی توانند جبران کنند کوتاهیِ دستم را از در آغوش کشیدنش.
۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه
صد و چهل و چهار
خسته ام. می خواستم امشب بخشی از کارهام را به سر و سامان برسانم. اما سرم بی سامان است از کم خوابی های اخیر و دویدن ها و کارها. بروم بخوابم. به قولِ اسکارلت فردا روزِ دیگری ست. حتی اگر امروز همه چیز «بر باد رفته» به نظر بیاید.
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
صد و چهل و سه
گمان می بردم توانِ بیداری و فعالیتم را از کف داده ام. که پیر شده ام و خسته. دیشب فهمیدم که نه. هنوزم آن شوق هست. که بخواهم زندگی ام را در سکوت شب پی بگیرم. بخوانم. بفهمم. بنویسم. امروز هم ادامه دادم. شوق بود آنچه گم کرده بودم. الان نشسته ام در پارک. رضایتم از امروز تکمیل می شود به نوای موسیقی. به شورِ مردِ پیانو نواز که خستگی ناپذیر می آید اینجا. رنگ می پاشد به زندگی ها و می رود. بی چشمداشت. دو سطلی که می گذارد که مردم درشان پول بریزند به کنار. زندگی است بالاخره. خرج دارد. خوشحالم امروز. از آن خوشحالی های ساکت.
۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه
صد و چهل و دو
انگار در دلِ من جیوه آب می کنند. همین بی مقدمه آمد در ذهنم. این را اغلب نگرانی هاش که زیاد می شد می خواند. من الان نگران نیستم. فقط خسته ام. دلم می خواهد بروم زیرِ سایه ی یک درخت، ترجیحاً تک درختی، کنار جاده در حاشیه ی یک مزرعه دراز بکشم. تابستان باشد. آفتابِ داغ و سایه ی خنک و صدای جیرجیرک ها از توی انبوهیِ مزرعه بیاید. کلاهم را بکشم روی صورتم. خوابِ عمیقِ میانه ی روزِ مسافر.
۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سهشنبه
صد و چهل و یک
روزم با همه ی هیاهو و کارهایی که باید انجام شان می دادم گذشت. کارها هم بیش و کم از سر گذشت. سرم سنگین بود از خستگی. انگار سربِ مذاب بود در جمجمه ام.
هیاهوی بسیار برای هیچ. نشسته ام دارم فکر می کنم چه بنویسم. می آید می گوید خانه تان در ایران نزدیکِ فلان جا که نیست. می گویم نه، چه طور مگر. می گوید هیچ. چند دقیقه بعدتر می گوید هسته ای. تا تهِ خط را می خوانم. دلم می لرزد از احتمالِ جنگ. باهاش شروع می کنم بحث کردن. او هم جنگ دوست ندارد. می گویم تو چه می دانی از حالِ دلِ من؟ می دانم می داند حالِ دلم را. خوب می داند. با این حال دردم را در این جمله پرت می کنم بیرون و او... او آن قدر خوب از حالِ دلم با خبر است که به رویم نمی آورد اتهام ناروایی را که بهش زده ام. بعد من یک آن، یک جمله یادم می آید «و اگر نمرده باشند، پس زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند». هیاهوی بسیار بر سرِ هیچ. می خندم. می خندد. تمام. روزم به خنده و آرامش و شادی ختم می شود به همین سادگی.
۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
صد و چهل
خستگی و پلک های سنگین و بی حالیِ تن. سردرد را هم اضافه کن می شود بهانه ای برای زود توی تخت خزیدن.
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
صد و سی و نه
گاهی آدم دلش چیزی می خواهد و نمی خواهد در همان حال.
تولدِ هم خانه است و اقوام دعوت مان کرده بودند. من نرفتم. با خودم گفتم درست همین آخر هفته که دوشنبه اولین نسخه ی پروپوزالِ پروژه ی درسی را که با استاد راهنمام دارم باید بدهم و در جلسه ی هفتگی گروه مان که آن هم دوشنبه است باید راجع به سمیناری که در بل لبز* رفته بودم حرف بزنم و چیزهایی که فهمیده بودم را ارائه بدهم و بعد الان که دارم فکر می کنم می خواهم چی ارائه بدهم، می فهمم که چه قدر نفهمیده ام.
دمِ غروب. هم خانه ها احتمالا در حالِ گپ و گفتی پر از خنده و شادی اند سرِ میزِ شامی خانوادگی. به خودم می گویم حالا چرا شور می زنی؟ به شهری که تمامِ خاطراتِ کودکی ام را احاطه کرده فکر می کنم. شهری که معروف است به خونسردی و آرامش مردمانش که گاهی دیگران تنبلی می خوانندش. برای من یادآورِ کودکی و آرامش و شادی است. شاید برای همین است که ترجیح می دهم دیگر آنجا زندگی نکنم. چون می دانم آنچه لبخند به لبم می آورد وقتی به روزها و شب هایی که آنجا گذرانده ام فکر می کنم، نه آن شهر و آب و هوا و دار و درختش است، نه مردمی که آنجا می شناختم. بچه تر از آن بودم که بتوانم کسی را بشناسم. دلخوشیِ بی دغدغه ی کودکی است آن کیمیا. آدم است دیگر. گاهی مچِ خودش را می گیرد در حالی که برای حفظِ خاطره ای یا حتی خیالی می گوید دلش می خواهد یک جا زندگی نکند دیگر.
۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه
صد و سی و هشت
ماه هم حتی نیست در این شبِ ابری، که بشود خواند: «یادِ من باشد تنها هستم، ماه بالای سرِ تنهایی است»*. قرار است برف بیاید ولی. برف بیاید، بروم بیرون بچرخم و برف بخورد توی صورتم و بخوانم «برفِ نو! برفِ نو! سلام! سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام» و لبم به انحنای شادِ بی دغدغه ی لبخندِ پنج سالگی مزین شود.
* سهرای سپهری
** شاملو
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
صد و سی و هفت
دیروزم ختم شد به تمرینِ کر و تصمیم به خانه نرفتن و کار کردن. زیاد کار نکردم اما به نسبت هیچِ روزهای اخیر آن قدر بود که خوشیِ آفرینش بیاید توی دلم. الان هنوز سرِ شب است اما من خواب آلوده ام. از پا افتادم. نه از کم خوابیِ دیشب یا طولانی بودنِ روز. گفت دلش گرفته. زنگ زدم. ساعتی حرف زدیم. گفتمش که نیم ساعت بعدتر زنگ می زنم بهش. در همین احوال جمع دوستانی بعد از عمری، دور هم گپ و گفتی شروع کردند. نه نتوانستم بگویم بهشان. نخواستم. دلم حرف زدن می خواست باهاشان. با هر چهارتاشان همزمان. کلی شاد بودیم. گپ و گفتِ سرزنده ای داشتیم. یادم رفت بهش بگویم که دیرتر زنگ می زنم بهش. یک ساعت بعدتر، آمد، شکوایه ای کرد و بی که مجالِ حرف زدن بدهدم رفت. هنوز در ارتباط بودم با آن سرِ دنیا. آبِ یخ انگار ریخته بود بر سرم. به زور صدام را خنده ناک کردم و خداحافظی کردم باهاشان. زنگ زدم بهش. آشفته. خسته. حالم زیر و رو شد. مثل زمینِ شخم خورده. پیاده برگشتم خانه. حرف زدیم. حالِ هر دومان بهتر شد. الان اما خستگی اش مانده به تنم. بروم بخوابم.
۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)
