ویرانی که تمام می شود، ویرانه برجا می ماند. نوبتِ بازسازی است. هزار جنگلِ تاریک را می گذاری زیرِ پا. فقط برای اینکه برسی به میدان. خسته و نزار. بعد می بینی حریف را. تازه نفس. نفسِ عمیق برای همین وقت هاست. برای همین ترس های لحظه ای که وسوسه ی جا زدن را به جانِ آدم می اندازند. یک هفته آشوب گذشت. دلهره ی جست و جو. دلهره برای اولین بار حمله برد به تنم. حالا دلهره تمام شده. تاریکیِ جنگل ها را پشتِ سر گذاشته ام. کارهای عقب افتاده گریبانم را گرفته اند. وسوسه می آید. نفسِ عمیقی می کشم. آب دهانم را قورت می دهم. نگاه می کنم توی چشمهاش. می ایستم همان جا. خسته و از نفس افتاده شاید. اما ناامید نه. این خیابانِ درازی که پیشِ رو دارم و باید جارو کنم را می خواهم با آهنگِ بپوی رفتگر* جارو کنم. یک نفسِ عمیق، یک حرکتِ جارو، یک قدم به جلو. قدم به قدم بروم جلو.
* رفیقِ پیر و کم حرف «مومو» است. در قصه ی شتابِ روزگارِ مدرن که میشل انده روایت می کند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر