۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

صد و چهل و هشت

بحث می کنیم. نظرات مان فرق دارد. شادیم اما. داغ می شود. شوخی و جدی در هم می آمیزد به خستگی و می شکنم. لبخندِ روی صورتم به اشک شسته می شود. ساکت می شود. چشم هاش را غم می گیرد. دستش می ماند مردد که نوازش آیا آشفته تر خواهدم کرد؟ مچاله می شوم در خودم. فکر می کنم که چرا این طور شکسته ام. دلم می گیرد از غمِ توی صداش. تردیدِ دستهاش را پس می زنم. دستش را می گیرم. سکوت می کنیم. در میانه ی اشک پر می شوم از قدردانی. از حسی عمیق و ریشه دار. با خودم فکر می کنم که این لحظه را، بعدها که به خاطر بیاوریم، شکوهمندی اش را بهتر می بینیم. لبخند زنده می شود دوباره. زنده مانده ایم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر