دیروزم ختم شد به تمرینِ کر و تصمیم به خانه نرفتن و کار کردن. زیاد کار نکردم اما به نسبت هیچِ روزهای اخیر آن قدر بود که خوشیِ آفرینش بیاید توی دلم. الان هنوز سرِ شب است اما من خواب آلوده ام. از پا افتادم. نه از کم خوابیِ دیشب یا طولانی بودنِ روز. گفت دلش گرفته. زنگ زدم. ساعتی حرف زدیم. گفتمش که نیم ساعت بعدتر زنگ می زنم بهش. در همین احوال جمع دوستانی بعد از عمری، دور هم گپ و گفتی شروع کردند. نه نتوانستم بگویم بهشان. نخواستم. دلم حرف زدن می خواست باهاشان. با هر چهارتاشان همزمان. کلی شاد بودیم. گپ و گفتِ سرزنده ای داشتیم. یادم رفت بهش بگویم که دیرتر زنگ می زنم بهش. یک ساعت بعدتر، آمد، شکوایه ای کرد و بی که مجالِ حرف زدن بدهدم رفت. هنوز در ارتباط بودم با آن سرِ دنیا. آبِ یخ انگار ریخته بود بر سرم. به زور صدام را خنده ناک کردم و خداحافظی کردم باهاشان. زنگ زدم بهش. آشفته. خسته. حالم زیر و رو شد. مثل زمینِ شخم خورده. پیاده برگشتم خانه. حرف زدیم. حالِ هر دومان بهتر شد. الان اما خستگی اش مانده به تنم. بروم بخوابم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر