۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

صد و شصت و شش

مثلِ این است که یک روزِ تمام دویده باشی. شب به جایِ خواب یک جور بیهوشیِ دل انگیزی آمده باشد. از همان خواب های بی رویا. صبح بیدار شوی با یک جور خوشحالی که خزیده در تمامِ تنت. سرحال بی خستگی. فکر کنی که بالاخره گذشت شب های خواب های مغشوش و صبح های خستگی. کارهات را سر و سامان بدهی. بروی کلیدهای ورودیِ ساختمانِ جدیدت را بگیری و از آنجا پیاده راه بیفتی بروی دانشگاه در حالی که داری خوشحالیِ لحظه ات را پای تلفن با رفیقِ شفیقی تقسیم می کنی. فکر می کنی که خوشحالی هم از آن چیزهاست که تقسیمش که می کنی چندین و چند برابر می شود. بروی دانشگاه و برنامه ی مهمانی-واری که قرار است که نقطه ی شروعِ کارهای بزرگی باشد که همکاریِ سه دانشکده رقم خواهد زد. بزرگیِ کارها به کنار. با آدم ها شروع می کنی حرف زدن و می بینی که تمام تصوراتت از اینکه از پسِ یک گفت و گوی معمول و شوخی کردن و آشنایی با آدم ها در این زبانِ بیگانه بر نمی آیی، بی اساس بوده. با آدم ها حرف می زنی. شوخی می کنی. می خندید. خوش می گذرد و این خوش گذشتن چنان نامنتظر است که شادی اش تو را به عرش می برد. می خواستی بعد از این برنامه بروی یک جا خوشحالی کنی. برنامه ات را عوض نمی کنی. اما دیگر از سرِ نیاز نیست خوشحالی کردنت. از سرِ شوق است. شب می آید و خستگی سرِ جایی است که باید باشد، توی تنت؛ نه توی ذهنت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر