۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

صد و پنجاه و نه

پیِ چیزی می گردم. بیهودگی می بلعد این ایام را. ترس از شروع کردن در هر قدم گریبانم را می گیرد. فکر می کنم به پروژه های ناتمام مانده. پروژه های هنوز شروع نشده. می خواستم یک پروژه ی عکاسی شروع کنم. نه که خیلی عکاس باشم. نه. فقط می خواستم بهتر ببینم. دقیق تر. هنوز در حد حرف مانده. دیروز کتابِ سیذارتا را از دست فروشِ نزدیکِ دانشگاه خریدم. امروز شروع کردم به خواندنش و گوشه و کنارش برای خود یادداشت نوشتن. چه قدر یادم رفته بود که چه قدر ظرایفِ این کتاب را دوست دارم.

دیشب بالاخره باهاش حرف زدم. امشب هم قرار بود حرف بزنیم. الان اما سرِ شب است و من سرم به دوار افتاده از خستگی. امروز در کتابخانه، بیهودگی را توانستم چند ساعتی پس بزنم. اما دوباره گریبانم را گرفته. فردا می خواهم بروم کتابخانه. دلم یک پیغامکِ نامنتظر می خواهد که بگویدم «روزت را دریاب! با آن مدارا کن! این روز از آنِ توست. بیست و چهار ساعتِ کامل.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر