سرم درد می کند. شاید از بادِ سردی که بازگوشانه توی گوش هام می پیچید در راه خانه. شاید هم از ناهارِ ناخوشمزه ای که خوردم و شور بود و چرب. هر چه که هست، باز می داردم از خیره شدن به صفحه نمایش. بهتر است بروم به خواب.
۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه
۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه
سیصد و نود و دو
برگشتم. از اقیانوسی که آبی اش آدم را محو می کند. از ساحلی که سفیدیِ ماسه اش در مهتاب محال است که از یادم برود. شاید هم مثل آن پیرمرد، روزی که بیدار شوم و این ها را از یاد برده باشم مرده ام حتی اگر که هنوز نفس بکشم.
پیرمرد. پیرمرد مصری، دوستِ محمد بود. مومو. حاشیه ی پاریس. پیرمرد عادت داشت از زندگی بگوید. که زندگی بی عشق نمی شود. عادت داشت روایت کند از عشقی که در دلش بود به زنی که در جوانی دیده بود و روزگار مجال شان نداده بود. نامِ زن را یک روز اما، در میانه ی روایت نتوانست به یاد بیاورد. روزِ بعدش هم. و روزهای بعدتر. مرگ نازل شده بود. میگ همیشه بر باد رفتنِ تن نیست که. زندگیِ بی عشق مرگ است. و مومو تمامِ زندگی را در پیشِ رو داشت. نه به خاطرِ عددِ سن و سالش که هیچ کس درست نمی دانست چه قدر است. نه به خاطرِ قد و بالای نوجوانانه اش. عشق صورت های مختلفی دارد.
پی نوشت. امشب چه قدر دلم می خواهد کتابِ زندگی در پیش رو دم دستم بود.
پس نوشت. این جور وقت ها فکر می کنم که چه خوب است که یک جایی هست که تقریبا هر چیزی می شود درش پیدا کرد. کتاب را از آمازون سفارش دادم. چند روز دیگر می رسد دستم. لرزه ی خوشی زیرِ پوستم دوید وقتی پیدا کردمش.
پس نوشت. این جور وقت ها فکر می کنم که چه خوب است که یک جایی هست که تقریبا هر چیزی می شود درش پیدا کرد. کتاب را از آمازون سفارش دادم. چند روز دیگر می رسد دستم. لرزه ی خوشی زیرِ پوستم دوید وقتی پیدا کردمش.
۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه
سیصد و نود و یک
امتحانِ امروز خوب بود. درس نخوانده رفتم سرِ امتحان. آماده برای آفریدنِ علم از مقدمات. امتحان از آن ها بود که دوست دارم. از آن ها که درشان به تکیه ی مقدمات قصر می سازی. خوش گذشت. آن قدر خوش گذشت که تمامِ خوشی های روز و درشتِ دیگرِ امروز در برابرش رنگ باخت. مثلا صبحانه با رفیق/استاد و گپ و گفتی بر سرِ پروژه ای که شاید بشود، شاید هم نه. یا مهمانیِ دانشکده و گپ و گفت های دوستانه ی میانش و بعدش. فردا هم که عازمِ سفرم. تا ده روز می روم مرخصی. اینترنت را و شهرِ پر هیاهو را کنار می گذارم. می روم که تازه شود ذهنم.
۱۳۹۱ آذر ۲۸, سهشنبه
سیصد و نود
فردا امتحان دارم. فردا کلی کارهای دیگر هم هست که باید سر و سامان بدهمشان. امروز مراقب بودم سرِ جلسه ی امتحان. خسته شدم زیاد. نشستیم بعدش با استاد، گپ و گفتی طولانی که تعطیلات را چه کنیم و تا کی چه کارهایی باید انجام شود. آدم وقتی فکرش را می کند می بیند یک روز برای خودش یک عمر است. توی بیست و چهار ساعت چه کارها که نمی شود کرد.
۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه
سیصد و هشتاد و نه
رفته بودم خرید. برای تکمیلِ کادوهای عید. چشمم افتاد به کفشی که خیلی وقت بود پی اش بودم. ناباورانه ارزان شده بود. ارزان تر از یک ساندویچِ معمولی. الان خوشم. قبل ترها، بچه که بودم، خیال می کردم آدم اگر از لباس یا کفشی به وجد بیاید بد است. نمی دانم چه باعث شده بود خیال کنم وجد را باید سرکوب کرد اگر که پیامدِ انگیزه ی والایی نباشد. طول کشید خیلی تا به خودم مجال بدهم که از چیزهای کوچک و معمولی هم به وجد بیایم. حالا ساده تر خوش می شوم. خوش ترم.
۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه
۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه
سیصد و هشتاد و هفت
اجرای گروه کر عالی بود این بار. استاد/رفیقِ تازه نشسته بود ردیفِ اول. با آن لبخندِ همیشگی اش که آدم را وسوسه می کند که همراهش لبخند بزند. میانه ی آهنگی که قرار بود ترسناک و هول انگیز باشد، تلاشی دو چندان برای پس زدنِ وسوسه اش لازم بود.
۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه
سیصد و هشتاد و شش
نمی دانم به پاداش کدام نیکی این همه سعادت بر سرم می ریزد. ملاقات با آدم هایی که هر کدام درست موقعی که انتظارش را ندارم می آیند و امید می دمند در دلم. مثلا همین امروز. آمد و با هم حرف زدیم. راجع به تردیدهام باهاش حرف زدم. بار دومی بود که می دیدمش و با این حال چنان گرم و با حوصله گوش می داد که آرامم کرد. بار اول در میانه ی یک میهمانی دانشکده بود. نشستیم به حرف زدن. ازم قول گرفت که هر موقع راهنمایی یا کمک می خواهم بهش رو بیاورم. آدمی است که تمام این مراحلی را که من الان درگیرشانم از سر گذرانده. خیلی پیشتر هم حتی. با این حال انگار ایمان دارد که من از پسشان بر می آیم. با اینکه الان در پیش پا افتاده ترین مرحله ام.
درست بعد از گپ و گفتی که پرم کرد از نشاط و انرژی آمد و پرسید که چرا چند روزه آشفته حالم. دیگر آشفته حال نبودم. آرام بودم و خوش. خوشی ام را سعی کردم باهاش قسمت کنم. آدم خوشحالی اش را که شریک می شود با دیگران خوشی اش چندین و چند برابر می شود. با عزیزترانش که قسمت می کند که دیگر سر به فلک می گذارد.
بعدتر رفیقکم آمده بعد از مدت های مدید. کمی گپ زدیم. راجع به احتمال آمدن ش به این سوی مرز. احتمالی هرچند ضعیف اما ناصفر. به بودنش خوشم. چه این سوی مرز چه آن سو.
چه قدر در تمام زندگی ام همای سعادت همراهم بوده و هست.
۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه
سیصد و هشتاد و پنج
گفتم دیر هر چه نباشد از هیچ وقت بهتر است. رسیدم به تمرین گروه کر. زودتر از معمول تمام شده بود. آخرین تمرین این ترم را به همین سادگی از کف دادم. اقلا اما وقتی رسیدم استاد/رهبرمان هنوز آنجا بود. نگاهم کرد گفت چه حیف. تمرین امروز زودتر تمام شد. اما خوشحالم که آمدی. دیدنت همیشه خوب است. با خودم فکر کردم یک تعارف هایی هست که می دانیم تعارف اند اما ساده ما را به عرش می برند. بغلم کرد و خداحافظی کردم. به تمرین نرسیدم اما خوش از اتاق تمرین آمدم بیرون. آدم است دیگر. دوست دارد خیال کند بود و نبودش خیلی فرق می کند.
۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه
سیصد و هشتاد و چهار
آشفته ام این روزها. امروز بیشتر شاید. نمی دانم و می دانم. دلم خوابِ زمستانی می خواهد. دلم بی برقی می خواهد. دوری از تکنولوژی. دوری از هر تنش. یک جایی کنارِ یک دریایی که پر از آدم نباشد، یک کلبه ای با پنجره های رو به دریا. و یک ننو روی ایوان، رو به دریا. خوابِ آرامِ بعد از ظهرِ شرجیِ ساحل.
۱۳۹۱ آذر ۲۱, سهشنبه
سیصد و هشتاد و سه
اوقاتم تلخ است انگار. نمی دانم از ساندویچی است که به جای ناهار خوردم و این قدر بد بود هنوز از یادآوری اش سرم سنگین می شود، یا از دلهره ای این روزها می آید و می رود، مثل بادِ بازیگوش پاییز. دلهره ی زنده بودن. دلهره ی نامعلوم بودنِ فردا و فرداها. دلهره ی ناگزیرِ اسیرِ زمان بودن. چه قدر این یک کلمه را پشت سر هم به کار بردن بی معنی اش می کند. دلهره. دلهره. دلهره... دلهره اصلا یعنی چه؟ حسِ هره در دل؟ مثلِ وقتی که آسانسور سریع شروع می کند پایین رفتن؟ گرسنه ام. یک سری تبلیغ هست اینجا که می گوید «تو، تو نیستی وقتی که گرسنه ای». تبلیغِ اسنیکرز است. الان گمانم حالِ من هم به همان ربط دارد. نانِ شیر مال هست و پنیر. شیر و آب سیب هم برای نوشیدن. برای خوشبختی همین ها کافی است حتی.
۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه
سیصد و هشتاد و دو
می توانست استادم بوده باشد. اما نیست. و چه بهتر که نیست که رفاقتمان به مرزِ استاد و دانشجویی آلوده نشده. «سه شنبه ها با موری» که می خواندم، دلم می خواست یک روزی یک همچون استادِی داشته باشم. نه که در جالِ مرگ باشد. نه! که بیشتر از آنکه استادم باشد رفیق باشد. یک جور عجیبی که آدم با خودش فکر کند آخر من به این معمولی و استاد به این جالبی. بعد قند توی دلش آب شود که خوب لابد من آن قدرها هم معمولی نیستم. از روزی که سر و کارم بیشتر بهش افتاده هی خوشحالم بی دلیل. پر از ایده ام انگار. یک چیزی در دلم، در ذهنم می جوشد که خیلی حالِ خوبی می دهد بهم.
۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه
سیصد و هشتاد و یک
ملاقاتِ آدمِ سرزنده سرِ حال می آورد. از آن بهتر این است که آن آدمی که نمودِ سرزندگی است به آدم بگوید شور و شوقِ تو مرا به شوق آورد. آدم خوش می شود. مست می شود و مست می ماند حتی بعد از یک روزِ تمام.
۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه
سیصد و هشتاد
زمان آرام می کند آدم را. می شود نشست و نگاه کرد و دید چه چیزهایی آن پایین های افکار و احساساتش نهان بوده. زمان و فاصله هر دو این اثرِ آرام کنندگی را دارند. دور شدن اند، در ابعادِ مختلف. یک وقت هایی هست که آدم یک سری آدم های دیگر را به صرفِ هم کلاسی بودن هر روز می بیند. هیچ صنمی هم که نداشته باشند، شوخی های هر روزه خیالِ رفاقت های عمیق را میان شان بارور می کند. با این حال زمان و فاصله، خیال را می درد. و چه لذتی بالاتر از سکوتی چند ماهه، و فاصله ای که از مقیاس و شهر و استان فراتر رفته، و با این حال، سکوت معذب نیست. تعارف برش ته نشین نشده. می دانی که یک حقیقتی پشتِ این سکوت پنهان است. یک چیزی که حاصلِ در یک زمان و در یک مکان بودن نیست. یک چیزی که زمان و مکان حریفش نیست. احساسِ قدرتِ بی بدیلی است...
۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه
سیصد و هفتاد و نه
ناهار و گپ و گفتِ کاری و غیرِ کاری. آدم وقتی با یک نفر اول دوست می شود، بعدتر اگر به لباسِ استاد و دانشجویی هم ملاقاتی باشد آن رفاقت پس می زند فاصله ها را.
قرارِ ناهارشان معمولا دوشنبه هاست. این هفته سراغ از من گرفت و انداخت به روزی که منم باشم. جمع شان خوش بود و پر انرژی و گرم. دوست داشتم اش. انگیزه گرفتم که از این به بعد برنامه ام را طوری مرتب کنم که به ناهارهاشان برسم. از آن خوشی های کوچکی که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی.
۱۳۹۱ آذر ۱۴, سهشنبه
سیصد و هفتاد و هشت
این را چندین و چندبار با صدای بلند گوش دادم. حسرت و خاطره و اسارتی که درش هست. غمی که چهره ی همه ی این آدم ها را پوشانده. از بهترین موزیک ویدیوهایی است که تا حالا دیده ام. پر از قصه، پر از راز، پر از زندگی های فراموش شده، زندگی های خاک شده.
امروز انگار زندگی و قصه و همه چیز در دلم می جوشد. دلم صندلیِ ننویی می خواهد و آتشِ توی شومینه و قلم و کاغذ...
۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه
سیصد و هفتاد و هفت
به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
مادرِ طبیعت همین حوالی است و احوالاتِ من آشوب. فردا میان ترمی است که باید بایستم و مراقبت کنم و سوال هایی برای جواب دادن. بی حال و حوصله ام. همین.
۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه
سیصد و هفتاد و پنج
ابلها مردا! عدوی تو نیستم. انکار تو ام. مدام در ذهنم چرخ می خورد. حرف ها وزن دارند. در شوخی های بی حد و مرزشان حقیقتی بود نه چندان نهان. ابلها مردا که گمان می برد تیز است و نهان کار. که گمان می برد من چشم هام بسته است.
ابلها مردا...
شبِ خوشی بود در مجموع با این حال هیچ خوشی انگار نمی شود که بی نقص باشد، حضورِ بی شرم شان، بی دعوت، سایه ای بود بر خوشی. خیالِ خام شان برای به بازی گرفتنِ من. دلزده شدم از آموزه هایی که مردک را باورانده که مرد بودن یعنی نیمی از بشریت را احمق فرض کردن. آموزه هایی که حتی آمدن به این سرِ دنیا هم نتوانسته برشان تاثیر بگذارد.
۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه
سیصد و هفتاد و چهار
قلمی که باهاش می نویسم در احوالم تاثیر مستقیم دارد. روان نویس مشکی از آن مشکی ها که بر سفیدی کاغذ محکم و با وقار نقش می بندند اعتماد به نفس می دهدم. سبز روشن آرامم می کند. آبی آسمانی قلمم را روان می کند به نوشتن از هر دری. مداد اگر تیز نباشد خیالم را به پرواز در می آورد. شوق قصه گویی می دهدم. خودکار آبی و سیاه معمولی صرفا ابزار نوشتن اند. همان طور که مداد نوکی(اتود یا هر چه که نامش هست). نه خیال درشان هست نه احساسی. هیچ.
وقتی نشسته بودم به حل یک سوال. از خودکار آبی پناه بردم به روان نویس مشکی و ناگاه شوق نوشتن و ایده های نو آمد سراغم.
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
سیصد و هفتاد و سه
بیدار شدم خوش تر از دیشب. همان طور که گمانم می رفت. میانه ی روز یادم آمد که امروز قرار است ببینمش. دوست که نه، آشنای دوری بود که دو بار باهاش حرف زده بودم. با خودم فکر کردم که در میانه ی این همه کار این هم قوزِ بالا قوز. با این حال وقتی دیدمش حیران ماندم از رفاقتی که از ناکجا انگار میانِ ما شکل گرفته بود. ساعتی حرف زدیم. از این در و آن در. خوش بودم به گذرانِ وقت باهاش. شرمنده از بی میلی ام پیش از دیدارش. هنوز حیرانم که چه می شود که آدم ناگاه در میانه ی یک دیدار در می یابد رفاقتی جوانه زده که نه فقط از آن بی خبر بوده که انکارش می کرده، که تلاشی در راستاش نمی کرده بس که بی میل بوده در میانه ی هیاهوی زندگی.
۱۳۹۱ آذر ۷, سهشنبه
سیصد و هفتاد و دو
صبح که بیدار شدم، خوابِ غریبم هنوز خاطرم بود. سنگین و تلخ دراز کشیده ماندم توی تخت، به امید آنکه شاید زمان در من بمیرد یا من بر زمان خوابم ببرد. نشد. آرام و بی رنگ و رو روزم گذشت. از پس کارهای امروزم اما برآمدم. هر طور که بود بر آمدم از پس شان. آرامم الان تا بروم بخوابم. فردا خوش تر خواهد بود. همان طور که امشب خوش تر از امروز صبح است.
سیصد و هفتاد و یک
دیروز رفتم تمرین تیراندازی. مرد معلم بود. با حوصله. از ظاهر و سن و سالش این همه صبوری در آن هوای سرد بر نمی آمد. هفتاد سال، هوای سرد یک صبحِ زمستانی، آن هم فردای شبی که به گفتِ خودش نخوابیده آن قدرها. یک جورِ عجیبی از دیروز تا حالا مدام فکر می کنم به کوتاهیِ زمانی که با این معلم سپری کردم، به اخطارهایی که از قبل داده بودندم که این مرد، من را به واسطه ی کشوری که در آن زاده شده ام قضاوت خواهد کرد، سخت و بی رحمانه. با این حال، مجال اگر اندک بود، آن قدر بود که یادم بیاید آدم ها را نباید قضاوت کرد. چه رسد به نادیده قضاوت کردن شان.
۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه
سیصد و هفتاد
یک شب ننوشتم به خاطرِ سردرد. دیشب هم که موکول شد به امروز صبح. این یکی اثرِ تعطیلات است و مهمانِ خانه ای بودن. شوقِ نشستن در جمعی توی خانه و چای با بیسکوییت خانگی خوردن و گپ زدن. آن قدر که خستگی آرام و بی صدا می خزد توی رگ های آدم و یک آن به خودش می آید و می بیند چشمهاش چه سنگین است و خواب آلود.
این چند شب احتمالا باز هم تکرار شود این بساط. تا دوشنبه.
۱۳۹۱ آبان ۳۰, سهشنبه
سیصد و شصت و نه
آدم وقتی دستش بند می ماند وقتی دم آخر کارش لنگ می ماند است که در می یابد چه رفقای خوبی گردش را گرفته اند. کارم را باید در جلسه ی گروه ارایه می دادم. پنج دقیقه مانده یک اشتباه جزیی را آمدم درست کنم نرم اقفزارم دیگر کار نکرد. دست به دامن هر که بود و نبود شدم. در همان پنج دقیقه چندین و چند تا دست یاری به سمتم دراز شد. سرخوش شدم. همین کمک های کوچک. همین پشت گرمی های ساده آدم را زنده می دارند.
۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه
سیصد و شصت و هشت
حالِ خراب. می خواستم براونی درست کنم. اما الان دست به هر چه بزنم تلخ می شود. باید برای جلسه ی گروه که فرداست، فکرم را جمع و جور کنم و ارائه ام را مرتب کنم. کار که باشد آدم نمی تواند زیاد تلخ بماند.
۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه
سیصد و شصت و هفت
کار دارم. خیرِ سَرَم دوشنبه داوطلب شده ام که در گروه یک مقاله را ارائه بدهم. گیجم اما انگار. نمی دانم از کجا شروع کنم. دستم به کار نمی رود. می دانم که آخر باید از یک جایی، هر جا، فرق نمی کند، باید شروع کرد. که شروع کردن به خودیِ خود مهم است، مستقل از کجا و چه طور.
به جای کار کردن نشستم به تماشای بدنه ی دروغ ها. یا هر چه که ترجمه ی اسمش می شود به فارسی. نفس گیر بود. تلخ بود. چه به سرِ آدمیت دارد می آید؟
۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه
سیصد و شصت و شش
خوابم می آید. پتوی تازه هم که دیروز بالاخره رسیده دستم، وسوسه س گرم و نرمی است. احساس می کنم یک اتفاقِ خیلی خوب یک جایی همین دور و بر مترصدِ یک فرصت است که غافلگیرم کند. امروز و دیروز، از بعد از جلسه ام با استادکم این احساس آمده سراغم. گرمای نفسِ خوشی را بر گردنم حس می کنم. تقلا نمی کنم ولی. می خواهم بگذارم خوب شگفت زده ام کند زندگی.
۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه
سیصد و شصت و پنج
تو بگیر تحویل سال. با تاخیر. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آن هم وقتی روزی بوده پر از شادی و ایده های ناب. جلسه ای با استادم که نشستیم به گپي بی مهابا درباره ی ایده های لحظه ای. انگار به شکار رفته باشی. شکار نه. بازی با پروانه ها. به تور انداختن شان برای چندی نگاه کردن و دقیق شدن بر ظرافت شان. آن قدر که در حافظه نقش ببندد. بعد رها کردنش تا در ذهن بچرخد و باز بچرخد. لبخند پهن می شود روی صورتم از یادآوری اش.
۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه
سیصد و شصت و چهار
هوا سرد می شود بعد از چند روزِ بهاری. پاهام هنوز سردند. کوفته می کند تنم را بادِ سرد. دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد. بی بو البته لطفا! دلم چشمه ی آبِ گرم می خواهد وسطِ کوهستان. بکر. گرمای آب به تنِ کرخت شده ام نفوذ کند. سرم را تکیه بدهم به صخره سنگی خزه بسته: بالشِ مخملینِ رویاها.
یک روز. یک روز پیدا می کنم چشمه ام را.
۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه
سیصد و شصت و سه
رویاها و خاطره ها در هم تنیده اند. خاطراتِ پشتِ بام و آسمانِ باز و آن روزهای قدیم گره می خورد به رویای نشستن بر لبه ی پشتِ بامی هزاران کیلومتر دورتر، گپ زدن با نوای موسیقی که در فضا می پیچد.
تنم هنوز سرد است از ساعتی که بر پشت بام گذراندم. دلم اما گرم. تن گرم می شود و خوشی می ماند بی خدشه.
۱۳۹۱ آبان ۲۳, سهشنبه
سیصد و شصت و دو
غصه ام می شود. ذهنی که پر است از دشمن، که خیالش برچسب زدنِ دیگری، هل دادنش به بیرون از دایره، بیرون می راندش از حلقه ی آدمیت. ذهنی که نمی بیند ما همه مسئولیم.
بر انسانیتی که قدرتش را در دوری و برچسبِ دشمن می جوید اندوه جانم را می گیرد. غصه ام می شود از این همه سادگیِ خیالِ آدم ها که خیالشان با زدنِ برچسبی بر گوشه های تاریکِ انسانیت، دامنشان پاک می شود از این آلودگی ای که همه مان را در بر گرفته. که خون را به خون می شویند و برای کشتن هزار و یک دلیل می آورند و نمی بینند که آن دیگری هم هزار و یک دلیل برای خودش آورده لابد. که نمی بینند میان کشتن و واکشتن تفاوتی نیست. که هر دو قهقرای بشریت است.
کاش راهِ حل های افسانه ای جواب می داد. می رفتم پشتِ هفت کوه، از میانه ی هفت جنگلِ تاریک و ترس می گذشتم، از هفت دریای خروشان، می رسیدم به آن جزیره ی گمشده که مسکنِ دانای پاسخ هاست. می رفتم مثلِ گیلگمش پیِ جوابی بر پرسش های بی پاسخم. پیِ آرامی بر این اندوه که بی قرارم می کند.
۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه
سیصد و شصت و یک
به یک سال دارد نزدیک می شود اینجا. و من چه سکوتم این روزها. دیروز هم با همه ماجراهاش سکوت برم غالب شد. امشب هم با خودم خیلی کلنجار رفتم. اما چراغ ها را روشن می خواهم نگه دارد.
۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه
سیصد و شصت
یک لحظه هایی هست که انگار یک تکه از گذشته محو می شود و حال بی واسطه می چسبد به یک گذشته ی دورتری. این جور وقت ها یک هو به شوق می آیم، هیجان زده می شوم از این حالی که دارم زندگی می کنم. انگار خودم هم غافلگیر می شوم. مثلا توی ایستگاهِ مترو، دارم می روم خانه، یک آن به خودم می آیم که آن مسیرِ قدیمی را دیگر نمی روم. می روم به دری که باز می شود به خوشی. به آرامش. خوشبختیِ ناب است که می دود در رگ هام.
۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه
سیصد و پنجاه و نه
روزم طولانی بود. مادرِ طبیعت هم آمد و ناغافل محظوظم کرد. غذاهای لذیذِ فستیوالِ غذاهای دانشجوهای خارجی اما روزم را به نشاط ختم کرد. الان در میانه ی خواب و بیداری ام. خواب قوی تر است اما.
۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه
سیصد و پنجاه و هشت
برف می بارد. پیاده راه می رفتم در خیابان. باد و برف. ذراتِ یخ که می خورد به صورتم. که می رفت توی چشمم و می سوخت. آدم توی برف، توی دست های پنهان در دستکش و جیب، سرهای خمیده نهان در یقه، شال و کلاه، در قدم های شتاب زده تر از معمول عجیب تنها می شود.
۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه
سیصد و پنجاه و هفت
خسته و مردد که بروی تمرینِ گروهِ آواز. آماده ای که نروی. می روی اما. ترانه ها خوش خوشانت می کنند بعد از امتحانی طولانی که ساعتی قبل از سر گذرانده ای.
۱۳۹۱ آبان ۱۶, سهشنبه
سیصد و پنجاه و شش
امروز رفتیم خون دادیم. گفتند در جزیره نیاز است به خون. ما هم خوشحال خواستیم موثر باشیم راه افتادیم رفتیم جزیره. قطار و مترو که راه ندارد به این جزیره. با قایق رفتیم و بعد هم اتوبوس. سرجمع دو ساعتی توی راه بودیم و از سرما لرزیدیم تا بالاخره رسیدیم به مرکزِ انتقالِ خون. فرم ها را که پر کردیم، نگاه مان می کنند که شما این همه راه آمده اید چرا؟ می گوییم گفتند اینجا نیازتر است. می خندند که اینجا و آنجا ندارد. ما همه یک شهر محسوب می شویم و منابع مان مشترک است.
خون می دهیم و راه می افتیم که برگردیم. کابوس است. اتوبوسی که نمی آید و وقتی می آید در ایستگاه نمی ایستد. اتوبوسِ دیگر که بعد از جست و جوی بسیار بالاخره ایستگاهش را پیدا می کنیم. یک ساعت در اتوبوس و نیم ساعتی دیگر در قایق. می رسیم به شهرِ عزیز. خوشحال که مترو هست. می رویم توی ایستگاه. بعد از نیم ساعت اعلام می کنند که جایی اتفاقی افتاده و تاخیر هست و معلوم نیست کی بیاید مترو. ایستگاه شلوغ و شلوغ تر می شود. می زنیم بیرون از ایستگاه که تاکسی بگیریم. خسته ایم و گرسنه. خیابان ها خالی از تاکسی. برهوتی تاریک و سرد. هنوز زخمِ طوفان بر چهره ی شهر هست. بعد از پیاده گز کردنِ خیابان های ناآشنا، اتوبوسی می آید آشنا. می رسیم خانه بالاخره. روزمان شلوغ و پرماجرا. به خستگی اش می ارزید.
۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه
سیصد و پنجاه و پنج
زندگی به روالِ معمول بر می گردد. حال و هوای سیزده به دری را دارم که ناگاه به شروع می کنم به ورق زدن و زیر و رو کردنِ مشق های ناتمامِ عید. مشقی هم در کار نیست ها. اما این بعد از ظهرِ یک شنبه ای که زودتر از معمول به کامِ تاریکی فرو رفته از برکتِ ساعتهای بالاخره جابه جا شده، فقط آهنگ برنامه ی هفتگیِ سیاسیِ هفتگیِ جمعه عصرهای شبکه ی یک را کم دارد که دلهره را تمام و کمال بریزد به دلم. یادم نیست درست. گمانم یک چیزی بود شبیهِ این. یا شاید این. آهنگسازش که همین بود. در جست و جوی آن موسیقیِ پرخاطره اما گذرم افتاد به این یکی. این هم پر از خاطره است برایم. خاطره های آرام. خوشی های خدشه ناپذیر.
۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه
سیصد و پنجاه و چهار
یک هفته در گیر و دارِ طوفان بودیم. یک هفته بی برق و تلفن. تجربه ی عظیمی بود. تجربه ی عزیزی بود. خلوتی که دستِ تکنولوژی را کوتاه کرده بود از ما. به کتاب خواندن گذشت. و گپ زدن. ذهنم پر از لحظه های نابی است که بر ما گذشت.
۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه
سیصد و پنجاه و سه
امروز گرفته ام. گمانم بی ربط نیست به این طوفانی که قرار است برسد. بعد از ظهرِ ابریِ یک شنبه. هوایی که پیش از موعد تاریک شد. و کسالتِ دوشنبه ی تعطیلی که از برکتِ طوفان نصیبمان شده. از آن روزهاست که دنیا تنگم است. آسمان سنگین است و نزدیک. و جاذبه ی زمین سنگین تر از معمول پایین می کشدم. گُل که بی سبزه نمی شود. عقلِ دور اندیش و حساب و کتاب. دلیلِ معقول و منطقی که بر این بی حالی نمی یابد، به ملامت می نشیند. نمی دانم؛ شاید هم از کم خوابی است. شاید هم خانه نشینیِ فردا برکت است. سعادت.
پس نوشت. ملالی نیست جز خستگی و پاهای سرد.
۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه
سیصد و پنجاه و دو
دیشب هالوینِ بچه های سابق بود. آدم هایی که یک شب در سال می روند توی یک پوسته ی دیگر. انگار که یک شب مهلت داشته باشند که بروند توی یک قصه. هالوین، اصل ش یکی دو روز مانده بهش. برای بچه ها شکلات و شیرینی کافی است. بچه های سابقی که من دیدم دیشب، می نوشند. تمامِ شب می نوشند و خیال شان می رود به قصه ها. من بلد نیستم این بازی را. دلم می گیرد از این بساط. این بساطی که بساطی نیست به قولِ نیما. حرف زدن و بحث هم کاری به جایی نمی برد. بارها با آدم های مختلف حرف زده ام. این بازی، به دلم نمی نشیند. برام جذاب نیست. برای شان خوشی ناب است. برای من اما خوشی ای که آدم اگر قحطی بیاید، اگر بیفتد گوشه ی یک جزیره ی متروک، ناممکن شود، ناب نیست. خوشی هم نیست. تند است. تنگم می آید.
۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه
۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه
سیصد و پنجاه
نمی دانم این خستگی چیست که تمامِ تنم را گرفته. گمانم از نشستنِ زیاد است. تمامِ روز نشستن. تنم تماسی تمام-قد می خواهد با زمین. رویاپردازی اگر بکنم می شود تنم ماسه های گرم شده زیرِ آفتاب می خواهد.
۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه
سیصد و چهل و نه
امشب چه خوشم. تجربه ی کارنگی هال آدم را به وجد می آورد از دو هفته مانده. امشب چه قدر دو هفته در خوشی ام موثر است. گپ زدن با عزیزترانم بعد از دو هفته پر کردم از شادی. سبکیِ وصف ناپذیرِ خوشی بال و پَرَم داده امشب. چنان خوشم که در دو جهان نمی گنجم.
۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه
سیصد و چهل و هشت
امروز، صبح بیدار شدم. صبح های زمستانی، سخت است از گرمای تخت جدا شدن. وقتی که هنوز آفتابِ نوید بخشی هم در کار نیست. انگار که میانه ی شب، تنها ساعت است که فریاد می کشد و به عددی می خواهد ثابت کند که روز شروع شده یا باید بشود. به هر ضرب و زور، به خودم نهیب زدم که گذشت آن روزگاری که کسی می آمد چندین و چندبار صدات می کرد تا مطمئن شود که مبادا دیر نمی مانی در تخت. چه دور است آن روزها انگار. که می آمد صدام می کرد که صبحانه حاضر است. که نمی گذاشت بی صبحانه از خانه بروم بیرون.
از تمرینِ گروه کر برگشته ام خانه. شب است الان. خسته ام. از صبح صدای ادیت پیاف همین طور می چرخد در ذهنم که می خواند در باره ی یک مردِ کوچک.
Le petit homme (one little man)
Life in the street is the same every day
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music tumbling from every café
There’s all of the wonder of life and love
Out in the street with the blue sky above
There in the crowd one little man
Hurries along upon his way
Nobody much, and turning gray
Just one little man
But he has a girl
He’s still a man…
He has a young and lovely girl
Maybe she does demand too much
But who wouldn't pay to feel her touch
Who wouldn't pay, especially a man
Who’s turning gray…
He has no children, no home and no wife
He lives a kind of the Saturday life
Saturday evening he runs up the stairs
Launches his face in her deep golden hair
Why should he care if he pays for her charms
He can recapture his youth in her arms
And Saturday night he can live once more
Saturday night he can live just once more…
Then one awful day he climbs the stairs
Picks up a note beneath her door
What should he tear it open for
He knows what he’ll find
Poor little man, he’s left behind…
She’s gone away and he’s alone
She never even said goodbye
Where does a fellow go to cry
Where does he cry?...
Out in the street, beneath the sky…
Life in the street is the same every day
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music is tumbling from every café
And there with the beautiful sky above…
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music tumbling from every café
There’s all of the wonder of life and love
Out in the street with the blue sky above
There in the crowd one little man
Hurries along upon his way
Nobody much, and turning gray
Just one little man
But he has a girl
He’s still a man…
He has a young and lovely girl
Maybe she does demand too much
But who wouldn't pay to feel her touch
Who wouldn't pay, especially a man
Who’s turning gray…
He has no children, no home and no wife
He lives a kind of the Saturday life
Saturday evening he runs up the stairs
Launches his face in her deep golden hair
Why should he care if he pays for her charms
He can recapture his youth in her arms
And Saturday night he can live once more
Saturday night he can live just once more…
Then one awful day he climbs the stairs
Picks up a note beneath her door
What should he tear it open for
He knows what he’ll find
Poor little man, he’s left behind…
She’s gone away and he’s alone
She never even said goodbye
Where does a fellow go to cry
Where does he cry?...
Out in the street, beneath the sky…
Life in the street is the same every day
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music is tumbling from every café
And there with the beautiful sky above…
۱۳۹۱ آبان ۲, سهشنبه
سیصد و چهل و هفت
آدم یک وقت هایی هم تشر لازم دارد که به خودش بیاید. که ببیند چه قدر بهتر می تواند باشد. رفیقی که محکم شانه هاش را بگیرد و تکانش بدهد. یک هفته پیش تشرم زد. غارنشینی اغلب دواست. این بار هم بود. الان از زندگی راضی ترم. از تلاشِ آگاهانه ام برای بهتر بودن. بودن نه، شدن. در این آگاهی از بی کرانگیِ بهبود. در این شوقِ هر روزه.
این ها به کنار، امروز، بعد از مدت ها باهاش حرف زدم. یک قصه هایی توی زندگی هست که خوب اند، که خیلی خوش اند، آن قدر که آدم با خودش مجبور می شود کلنجار برود مدت ها، تا راهی پیدا کند برای تعریف کردن شان برای حتی یک رفیقِ خیلی عزیز. مبادا که روایت اش از قصه کسالت بار شود. آدم وسواس می گیرد که مبادا قصه اش هدر برود. امشب حرف زدیم اما. بی وسواس. به خوشی.
۱۳۹۱ مهر ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه
سیصد و چهل و پنج
می گوید فلانی هم قرار است بیاید. خوشحال می شوم. ساعتی بعدتر می گوید که فلانی پیغامم داده که نمی تواند بیاید. می گویم نکند خیال کرده که مرد اینجاست که تصمیم گرفته نیاید. می گوید نه. گفته کار برایش پیش آمده. با خودم فکر می کنم که کاش واقعا کار پیش آمده باشد براش. کاش. کاش. بعدتر مرد را می بینیم. می گوییم که فلانی گفت می آید اما براش کار پیش آمد و نیامد. با خنده می گوید که نه. چون فکر کرده من هم آنجا با شمام نیامده. می گوید با خنده. خنده اش وجودم را می خراشد. با خودم فکر می کنم که آخر کمی رازدار باش مرد. تو را دوست داشته. بعد وقتی که دیده تو با کسِ دیگری، گفته مدتی نبینیم هم را بهتر است برام. و حالا تو این ها را برای ما تعریف می کنی. انگار که تمام تقصیرِ او بوده. با آن خنده ات.
کمی رازدار باش مرد.
۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه
سیصد و چهل و چهار
مردد بودم که بروم یا نه به برنامه ی موسیقی ای که رهبرِ گروه کرِ ما با همسرش قرار بود یک چند ترانه ی تانگو اجرا کنند. قرار بود قبل از برنامه ی موسیقی یک کلاسِ مبتدیِ تانگو هم باشد. مردد بودم. بهش که گفتم گفت که دلت می خواهد بروی دردت چیست؟ اصلا با هم می رویم. با هم رفتیم. با هم کمی هم قدم های تانگو را یاد گرفتیم. خوش گذشت زیاد. تانگو دیدنش دلنشین است، قدم های سبک، رام نشده، پر از احساس. قصه دارد درش. دوست داشتم قدم هاش را. دلم می خواهد یاد بگیرمش بیشتر.
۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه
سیصد و چهل و سه
آرگو. تقریبا مطمئن بودم تصویری سیاه خواهم دید. رفته بودم ببینمش که آماده باشم برای واکنش ها. دلهره هم داشتم که چه واکنشی را در مردمِ اینجا بر خواهد انگیخت. با احساساتِ مردمِ راحت می شود بازی کرد. راحت می شود کاری که نفرت درشان بجوشد علیهِ مردمی دیگر. نشسته بودم توی سینما. بی قرار. توی تاریکیِ قبل از شروعِ فیلم. فیلم که شروع شد اما، از همان تک گوییِ اولِ فیلم که درباره ی مصدق بود و کودتا، شگفتی جای دلهره را گرفت. خوشحالم که دیدمش.
۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه
سیصد و چهل و دو
صبح به زحمت خودت را از گرمای پتو جدا می کنی. دوش می گیری و می روی دانشگاه که به قرارت برسی و راجع به پروژه ی درس گپ بزنید. به موقع می رسی اما استاد گویا فراموش کرده. می روی می نشینی توی آزمایشگاه. یک مقاله می گذاری رو به روت که بخوانی. ذهنت اما انگار مچاله است. چشمت روی واژه ها می لغزد اما ردی ازشان در ذهنت نمی ماند. این استاد بر خلاف استادک عزیزت، دوست دارد قرارهایش را توی تقویمش ثبت کند. دوست دارد تقویمش را بالا و پایین کند و بگوید فلان موقع نه، این موقع بیا. و با این حال اغلب قرارهاش را فراموش می کند. سرت را می گذاری روی میز به استراحت. دلت می خواهد دراز بکشی و تنت را بگذاری روی زمین آرام بگیرد. در یک جای گرم. دانشگاه سرد است. بهتر از معمول است. اما کماکان سرد است. لم می دهی توی صندلی. مقاله را می گیری بالا . یک چند خطی می خوانی. درِ آزمایشگاه به ضربتی باز می شود. استاد است. می گوید که کاری براش پیش آمده. دیرتر ببینیم هم را. می نشینی. ایمیل های پشتِ گوش انداخته را جواب می دهی. می روی غذا می خوری. یکی از بچه ها را می بینی. می نشینید به صحبت. تمامِ خاطراتِ اسارت در چهارچوبِ عدد و اسم ها را یادت می آورد. «فلانی معروف است» ها و «فلان جا را همه می شناسند» ها. فکر می کنی به آن روزگاری که آمدی اینجا که از این حرف ها دور باشی. حالا اما اینجا هم پر شده از آدم هایی که همه پیِ اسم اند و عدد. رتبه. زندگی های اندازه گیری شده بر اساسِ همین اعداد. خسته می روی پیش استاد بالاخره. دم غروب است. به شوق گپ می زنید. پر از ایده است. می شود باهاش راجع به ایده ها حرف زد. کسالتِ عددها و رتبه ها را به شوق اش پاک می کند از ذهنت. این استاد را هر چه قدر که ملامت کنی بابتِ وقت ناشناسی، در شوق انگیزی اش خلل وارد نمی شود. از اتاقش که می آیی بیرون، هوا تاریک شده اما ذهنت روشن است. روشن و بیدار.
۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه
سیصد و چهل و یک
خانه که رسیدم نشستیم به صحبت. سریال و شام. سریال و من که یک خط حواسم به کارم بود و نیم خط به آنچه در قصه می گذشت. یاد قدیم افتادم.
قبل تر توی راه پیاده که داشتم بر می گشتم خانه داشتم فکر می کردم که آدم اگر بخواهد گم شده ای را پیدا کند بایدخودش هم گم شود. اگر همین دور و اطراف پیدا بود که گم نشده بود. بعد فکر کردم که اما انگار کسی از قصد برای یافتن اش نمی رود خودش را گم و گور کند. آدم ها گم می شوند بی که بدانند چرا یا که در پی چیزی باشند. بعد گاهی در این گم شدگی به هم می رسند. آدم وقتی گم شدگی اش را شریک است با یکی دیگر راحت تر پیدا می شود. اصلا شاید همین طورهاست که گم شده ها پیدا می شوند. به تصادف.
۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه
سیصد و چهل
صبح یک جورِ پر دلهره ای بودم که دلم می خواست فقط بمانم خانه. از آن احوالی که آدم انگار زیر بارِ کارهاش دارد خفه می شود و نمی داند از کدام و کجاش شروع کند. با هم که ناهار می خوردیم گفتم اصلا امروز شاید سرِ کلاسم نروم. نگاهم کرد و گفت آدم اگر بخواهد بهانه بیاورد که هیچ وقت نمی رود سرِ کلاس. گفتم راست می گویی. کلاس را می روم اما چون خیلی کار دارم تمرینِ گروه کر را نمی روم. گفت حیف نیست؟ نگاهش کردم. فکر کردم با خودم که چه خوب است که یک روز هایی مثلِ این یک آدمی باشد که به آدم بگوید که کار بخشی از زندگی است نه بر عکس. رفتم، هم سر کلاس و هم تمرین گروه کر. امروز این را می خواندیم. سرخوشی از موسیقی دوید توی رگ هام.
۱۳۹۱ مهر ۱۸, سهشنبه
سیصد و سی و نه
سنگینی افکار و ایده های پراکنده ای که باید رام شان کنم ذهنم را حسابی مشغول کرده. روزم هنوز شروع نشده بود که بیدار شدم به رعشه ی ایده ای، نشستم به سر و کله زدن باهاش. در تاریک-روشنِ پیش از طلوع. ایده ام نقاطِ ضعفش بیش از آن بود که به جایی برسد، با این حال آدمی تا سر و کله نزند با یک ایده که این نقاط ضعف خودشان را نشان نمی دهند. خوابیدم چند ساعتی. بیدار شدم. ذهنم هنوز سنگین. روزم به همین سر و کله ها گذشت. گپ و گفتی با استادِ عزیز کمی نظم داد به ذهنم. آخرِ روز ذهنم کوفته بود. رفتم به ورزش تعادلی برقرار کردم بینِ ذهن و تن. حالا ذهن و تن هر دو تشنه ی خواب اند. یک حس رضایتی ته نشین شده توی وجودم.
۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه
۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه
سیصد و سی و هفت
گاهی آدم نگران است از برخوردهای احتمالی. پیش داوری که شاخ و دم ندارد. همین خیال های منفی. هر چه قدر گفت این فکرها دور بریز افاقه نکرد. آگاهی بر بیهودگیِ یک فکر برای رهایی لازم است، اما کافی نیست. گذشت به خوشی. زمان است که می گذرد و خیال های شایدها و مباداها را محو می کند در آنچه هست و شد.
۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه
سیصد و سی و شش
امشب سکوتم می آید. نمی دانم چرا این قدر خسته ام. روزم به خوشی گذشته. به گپ و گفت هایی با آدم هایی عزیز. خسته ام الان ولی خیلی.
۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه
سیصد و سی و پنج
با هم حرف می زنیم بالاخره. بماند که شکوایه اش که تو هیچ وقت نیستی کمی عصبی ام کرد. راحت و زیاد این هیچ وقت ها و همیشه ها را به کار می برد. گاهی خیال می کنم که بی آنکه بداند یا تعمدی داشته باشد با این واژه ها سلطه می طلبد بر من. حرف زدیم. می گویم خوب بود زود تر یک سری چیزها را می گفتی به من. می گوید با فلانی حرف زدن بهتر است چون بی رودبایست همه چیز را به روی آدم می آورد و تحلیل می کند. یادم به آخرین باری می افتد که خیلی هم دور نیست و تلاش کردم صاف و محکم برایش نظرم را بگویم و گفت که تلفن را قطع می کند اگر که این قدر بی ارج و احترام شده که من این طور حرف می زنم. لال شدم. انگار که من فقط گوشی باشم که به درد شنیدن ناله هاش می خورم اما ذهنی نیستم که لیاقت نظر دادن داشته باشد مگر آنکه به تاییدش باشد یا که برای روحیه دادنش. دلخورم هنوز. این نوشته هم دارد تلخ می شود. تلخ تر از آنکه می خواهم. همین جا تمامش کنم بلکه تلخی را زمان بشوید.
۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه
سیصد و سی و چهار
درِ لپ تاپ را باز می کنی و یادداشتش را می بینی. یادداشت های گاه و بی گاهی که در گوشه و کنار برایت می گذارد خودِ شوق اند. خنده ی فروخورده ی کسی که نمی تواند شوق اش را از دیدنِ اینکه توانسته غافلگیرت کند پنهان کند. بارِ خشمت را سبک می کند. ماجرایِ بی سر و تهی که تازه شنیده ای.
۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه
۱۳۹۱ مهر ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه
سیصد و سی و یک
با هر کششِ ماهیچه، با هر قطره ی عرق که بر تنم می لغزید، با هر قدمی که یکی از جعبه ها را آن خراب-شده دور می کردم، احساس می کردم که یک دوره ای واقعا تمام شد در زندگی ام. هی این جمله می آمد توی ذهنم. تکرار می شد و خستگی را پس می زد:
To move to a new place-that's the greatest
excitement. For a while you believe you carrying nothing with you-all is
canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing
will go wrong this time.
~ The Stone Angel - Margaret Laurence
تمامِ تنم کوفته است. اما فردا که بروم و کلید ها را پس بدهم، و روزِ بعدش و روزهای بعدتر، این خستگی و کوفتگی محو می شود. مثلِ کابوسی که تمام شد.
۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه
سیصد و سی
همین طورهاست دیگر. اولش مالکی بر اشیاء. بعد اسم می دهی شان. اسمِ خاص. بعد شخصیت می یابند. بعد دلبسته شان می شوی. بعد ملک شان می شوی. همین طورهاست دیگر که آدم یک روز به خودش می آید می بیند زندگی اش پر شده از خرده ریزهایِ از کار افتاده ای که دلش نمی آید دور بریزدشان. انگار که خیانت باشد به رفیقی که حالا علیل شده.
۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه
سیصد و بیست و نه
صبح زنگ می زند. دستم به آب است. بر می گردم و می بینم که پیغام گذاشته برام. دلم هوای حرف زدن باهاش را کرده. نمی توانم ولی از اینجا زنگ بزنم بهش. این همه مرز که بین مان است. لعنت. چه قدر وقت است حرف نزده ایم؟ زیاد. دیگر از مرز شمارش روز و هفته گذشته. زیاد. شب می بینم که نوشته برام به شکوایه که چرا نیستی. لال می مانم. امشب عجیب گنگم.
دل خوشم به اینکه فردا آخرین بازمانده های کابوس این روزهام را می گذارم توی گنجه و می روم پی زندگی و رویا. درسم را این کابوس یاد گرفته ام. عبور باید کرد.
۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه
سیصد و بیست و هشت
همه اش از شوق آب می خورد. شوق که باشد آدم را نه خستگی حریف استُ نه هزار و یک کار باقی مانده. روزی که به هول شروع شده بود به شوق ختم می شود. به دلهره می خوانی یک مقاله را که به نظر می آید کاری مشابه با آنچه تو درگیرش هستی را منتشر کرده اند. دلهره ات اما گرم است. به حرکت وا می داردت. این است که وقتی خیالت راحت می شود دلهره می رود و گرما می ماند و شوق می جوشد. سکوت شب و تنهایی و شوق. از این بهتر چه می خواهی؟
۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه
سیصد و بیست و هفت
نشسته اید و مرثیه ی موتزارت را تمرین می کنید. ردیفِ دوم نشسته ای. ناگاه سنگینیِ نگاهی در حاشیه ی زاویه ی دیدت به خود می آوردت. بر می گردی و می بینی اش در ردیف اول. نگاهش مات خیره مانده بر صورتت. با خودت می گویی آدم همین جور که دارد فکر می کند گاهی نگاهش بی هوا ثابت می ماند بر یکی که در مسیرِ دیدش بوده. اما زاویه ی صد و بیست درجه ی گردن احتمالِ بی هوا در مسیرِ دید بودن را تقریبا صفر می کند. سرت را کمی تکان می دهی به سوال که چه شده. می پرد یک آن. در نگاهش برقِ حضورِ ذهن می آید. هول شده. لبخند می زنی. لبخند می زند و در کسری از ثانیه رو می گرداند. یک جورِ عجیبی این چند ثانیه در ذهنت ثبت می شود و هی تکرار می شود. می مانی تو با انبوهی سوال درباره ی آنچه زیرِ یک نگاهِ خیره نهان است. با یک دنیا قصه هایی از شایدها و ممکن ها.
۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه
سیصد و بیست و شش
قصه را براشان تعریف می کنی. باری از دوش برداشته می شود. اول برخوردشان دل نگرانی است. حرف می زنید. قرار می گیرند کمی. دستِ آخر می رسد به دیدن نقاطِ مثبت و منفی در کنار هم. زندگی، خوب و بد، در هم. سبک می شوی. ترس می رود و خوشی می آید به جاش. صمیمیتی از این دست، ناب. تو خوشبختی که این آدم ها، عزیزترانِ زندگی ات، این چنین گفت و گوی بی هراسِ قضاوتی را توانایند.
۱۳۹۱ مهر ۴, سهشنبه
سیصد و بیست و پنج
خانه ای برای شب. جایی که خستگیِ روز، تنش ها و کش و واکش ها را از تن در بیاوری. جایی برای قرار گرفتن. آدم قدرِ مأمن را بیشتر می داند بعد از چندی بی خانمانی.
۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه
سیصد و بیست و چهار
جنگِ امید و هراس. «اگر این شود، چه»ها. انگار در دلم رخت رخت می شورند. با این حال، آفتاب و چمن هنوز جادوشان را از دست نداده اند. مستیِ زیرِ سایه ی درخت. بازیِ ابر و آفتاب.
۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه
سیصد و بیست و سه
امشب باران می بارد. آن شب هم باران می بارید. آن شب که برای اول بار با هم قدم زنان گپ زدیم. باران می بارید.
نه ماه شد به همین سادگی.
زندگی پر از غافگیری است.
نه ماه شد به همین سادگی.
زندگی پر از غافگیری است.
۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه
سیصد و بیست و دو
امید و دلهره دو روی یک سکه اند. خانه بود چه قدر جایی که دیدم. امیدم است که یک روزی که خیلی دور نیست یک خانه ی آرام و پر نور داشته باشم؛ پر از پنجره. که دمِ صبح بشود پنجره ها را باز کرد تا نسیمِ بازیگوش بچرخد توی خانه. چه قدر خانه بود جایی که دیدم امروز. سه پنجره رو به شرق، سه پنجره رو به غرب. خانه ای که هم لذتِ طلوع بدهد به آدم و هم غربتِ غروب. آخ که چه دلنشین بود. امید می گوید یک روز بالاخره. یک روزِ نه خیلی دیر. یک روز نزدیک. دلِ آدم است دیگر. می خواهد. بعد یخه ی امید را می گیرد که کِی؟ بگو کِی پس. امید رنگش می پرد، می شود دلهره. آب دهانش را قورت می دهد. نفسِ عمیق می کشد، می گوید زودتر از آنکه خیال می کنی. می شود دوباره امید. بازی های دلهره و امید.
Sonny: Everything will be all right in the end... if it's not all right then it's not the end.
دوست دارم دل ببندم به سادگیِ پر از امیدِ این جمله.
۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه
سیصد و بیست و یک
این که آدم یک گوشه ی زندگی اش دارد سخت پیش می رود نباید کلِ زندگی را مختل کند که. اصلا لطفِ اینکه زندگیِ آدم یک عالم گوشه های مجزا داشته باشد به همین است.
پیشنهاد از او بود. که یک گوشه هم راه بیندازیم و با هم به نوشتن آباد نگه داریمش. نوشتن هامان با هم فرق دارد. زیاد. با این حال چرا که نه. تجربه ای خواهد بود. گوشه ای جدید. چراغی روشن.
پس نوشت. از صبح که این را خوانده ام مدام تکرار می شود در ذهنم.
و فکرِ سهراب وقتی که می نوشته:
وقتی که درخت هست،
پیداست که باید بود.
باید بود،
و رد روایت را
تا متنِ سپید دنبال کرد.
پس نوشت. از صبح که این را خوانده ام مدام تکرار می شود در ذهنم.
Not that I want to be a god or a hero. Just to change into a tree, grow for ages, not hurt anyone.
-Czeslaw Milosz, poet and novelist (1911-2004)
و فکرِ سهراب وقتی که می نوشته:
وقتی که درخت هست،
پیداست که باید بود.
باید بود،
و رد روایت را
تا متنِ سپید دنبال کرد.
۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه
سیصد و بیست
محله مهم است. آدم هر چه سطح توقع اش از زندگی به هم محله هاش نزدیک تر باشد زندگی اش راحت تر است. دردسرِ من حالا این است که سطح درآمدِ دانشجویی ام به یک دسته نزدیک است و توقعاتم از زندگی به گروهی دیگر.
۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه
سیصد و نوزده
می خواند یک جورِ عجیبی پر از غم و امید توأم. دو سال پس از این کجا خواهیم بود؟
تو بگیر اصلا یک هفته. کجا خواهم بود؟
۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سهشنبه
سیصد و هیجده
با خودم کلنجار می روم که مرخصی بگیرم از اینجا برای یک هفته. این روزهام این قدر خسته می شوم و این قدر پُرَم از امید و دلهره که نمی دانم چه کنم. خانه و دردسرهاش. از پا نمی افتم به این سادگی ولی. کوتاه شاید بشوند نوشته ها، اما چراغ را روشن نگه می دارم.
۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه
سیصد و هفده
دراز کشیده ام و این قطعه را گذاشته ام که مدام تکرار شود. تکاپو برای لذت. زندگی مگر چیزی جز این این است. تلاشی برای شادمانی. تقلایی برای آرامش. خرسندی. قصه ی امروزم. و روزهای دیگر هم. خرسندم امشب. خرسندی ای بی دغدغه.
۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه
سیصد و شانزده
روزِ خوش یعنی روزی که می روی بعد از چندی یک فیلم می بینی. ذرت بوداده* می خوری. بعدش هم می روی شام می خوری بیرون. وقتی همه ی این ها را در معیّتِ عزیزکت انجام می دهی. روزی محشر.
*همان پفِ فیل یا چسِ فیل یا پاپ کورن.
۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه
سیصد و پانزده
به خودت می آیی می بینی می توانی معاشرتی هم باشی. می توانی بروی توی یک مهمانی، با آدم هایی که هیچ کدام را نمی شناسی. شروع کنی حرف زدن. یک گفت و گوی ناب کافی است برای اینکه فکر کنی به دردسرش می ارزد. معاشرت همین است دیگر. مثل کند و کاو توی معدن. انبوهی مکالماتی که برای پنهان کردنِ سکوت. و شاید یک گپ و گفتِ کوتاه با غریبه ای. ارتباطی نامنتظر. ارتباطی که لذتش را همین کوتاهی، همین که انتظارِ ادامه ای برش نیست، ناب می کند.
۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه
سیصد و چهارده
خستگی و میلِ خواب و راهی در پیش تا رسیدن به خانه. ناگهان فرقِ خانه و اقامتگاه آمد توی ذهنم. این ترانه.
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
سیصد و سیزده
موتزارت و مرثیه اش. این ترم قرار است این قطعه را تمرین کنیم. امروز یک دور از رویش خواندیم. زیبا است. آدم را منقلب می کند مرثیه ای که مرگِ هنرمند، ناتمام گذاشته اش. موتزارت آیا داشته برای خودش مرثیه می سروده؟ چه می گذشته در دلش؟
۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه
سیصد و دوازده
دیشب بی لپ تاپ رفتم خانه. سکوتِ اینترنتیِ لذت بخشی بود. دیروزم یک پارچه خوشی بود. پر از انرژی، پر از شوق. از کلاس ها بگیر تا صحبت توی جلیه ی استادها، تا اولین جلسه تمرینِ گروه کرِ جدید. تا شام و با شوق و ذوق این همه را برای عزیزی تعریف کردن. روزی محشر.
۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سهشنبه
سیصد و یازده
آدم دوست دارد تشویق بشنود گاهی. که کسی بگوید که می بینم این کارها را که می کنی. که برو جلو. که خودت را نباز. نه اینکه اگر این تشویق نباشد آدم دربماند. نه. مثلِ شیرینی می ماند. یک وقت هایی خوردنش می چسبد. معنی اش این نیست که اگر دستت به شیرینی نرسد می میری. اما لذتِ آن گه گدارش را نمی شود کتمان کرد. نباید اصلا. امروز هم همین شد که کلی روزم خوش شد. درست همان روزی که تیرِ خلاص را زده ای به مشکلی و گفته ای اصلا همین است که هست، حالا که دو ماه طول کشیده و حل نشده، دیگر وقت تلف نمی کنم برایش، خلاص. درست چنین روزی، می روی و بیست دقیقه با آدمی که در پنجاه سالگی از اغلبِ بیست ساله هایی که می شناسی پرامیدتر است و پر انرژی تر، حرف می زنی و پر می کندت از امید. از اینکه این کارهایی که در تکاپویی برایشان، این تغییراتی که می خواهی در دانشگاه شروع کنی، بهتر از آن که خیال می کنی پیش رفته. مجرب تر است از تو. گوش می دهی و ایده می گیری و پر می شوی از انرژی و امید. روزت خوش است. اوقاتت خوش است. نشاط از همه سو هجوم می آورد و لبریز می شوی.
۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه
سیصد و ده
الان که اولِ صبح است، امروز که یک شنبه است و هوا عالی است، آفتابی اما خنک، می خواهم بروم در فضای باز، کتاب بخوانم. بنویسم. تا فردا صبح هم دست به لپ تاپ نزنم. این است که بر خلافِ عادت، الان که اول صبح است آمده ام اینجا. که بگویم امروزم قرار است بی دغدغه باشد. به خوشی. بی بازمانده ای بیش از این بشارت.
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
سیصد و نه
روزت را خیلی دیر شروع می کنی. آن قدر که الان، در این ساعتِ بعد از نیمه شب، هنوز احساسی شبیهِ سرِ شب داری. سرِحال. پرانرژی. سکوتِ اینجا اما امشب عجیب دو پهلو می زند. تنهاییِ دوپهلو. از یک طرف خوش خوشانت است به تنهایی، صدای موسیقی را بلند گذاشته ای که پر کند گوشه ات را. از یک طرف اما دلت می خواهد الان داشتی ورزش می کردی. شنا می کردی. آدم شنا که می کند یک جورِ خاصی تنهاست. تنهاست و تنها نیست انگار. دستِ نوازشِ آب، معجزه ی نفس، تماسِ دست به لبه ی استخر بعد از شنا کردنِ یک طول. و بعد یک درنگ. دیدنِ همه ی آدم های دیگر. یافتنش میانِ آب. بی کلامی حتی. گاهی لبخندی شاید. تنها هستی و نیستی.
حسرتِ شنا امروز ماند به دلم. می خواستم شب بروم استخر. ساعتِ نه رسیدم آنجا. بعد فهمیدم که هفته ای یک روز فقط ساعت هشت تعطیل می شود به جای ساعت یازده، آن هم شنبه شب است. دست از پا درازتر برگشتم اینجا. کارم را دوشنبه باید ارائه بدهم. نشسته ام الان که مثلا کارهام را جمع و جور کنم بگذارم توی اسلایدها مرتب. امیدم است که تا صبح تمام شود. خوشم. تنهاییِ اینجا اما امشب یک حالی است. امشب اما باید کارم تمام شود. فردا را می خواهم به شنا شروع کنم و بعد هم مطالعه در پارک. بی دغدغه.
۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه
سیصد و هشت
نشسته ایم به حرف زدن راجع به آفریدنِ چیزی از نیستی. آدم ها پر از ایده اند. ایده ها اما امید می خواهند و پیگیری و گرچه رگه هایی از امید می بینم درشان، اما بویی از پیگیری در میان نیست. آدم باید آستین بالا بزند. نمی شود که هی نشست منتظر بلکه یک نفر دیگر بیاید کاری را آدم دلش می خواهد انجام شود انجام بدهد. مثلِ سرمایه گذاری است. نمی شود انتظارِ سود داشت بی خطر کردن.
۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه
سیصد و هفت
برای خودت یک مرزی می گذاری. یک حداقلی تعریف می کنی. بعد دست به کار که می شوی فراتر می روی از حداقل ات. خوشحالیِ بی حدی می جوشد در وجودت. یک مرزهایی از کودکی در ذهنِ آدم شکل می گیرند. مرزهایی از توانایی ها. بعد وقتی مدتِ مدیدی آن کار را انجام نداده باشی، آن مرزها اصلاح نمی شوند. خیالِ ناتوانی را با خودت یدک می کشی فقط برای اینکه تا آخرین بار از پس اش بر نیامده ای. مهم نیست این آخرین بار دیروز بوده یا ده سالِ پیش. با این حال یک موقعی می شکنی خیالی را که بر ذهنت سلطنت کرده این همه وقت. بعد می بینی که عوض شده ای. توانایی هات هم عوض شده اند. قوی تر شده ای. خوشحال می شوی. انگیزه می گیری که مرز را جلوتر ببری. که توانایی ات را به بی حدی که هست سوق بدهی.
آدم است دیگر. دلش به نشانه ها خوش می شود. نفس ام دیگر تنگ نمی آید وقتی چند بار طولِ استخر را شنا می کنم پشتِ سرِ هم.
۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه
سیصد و شش
یکهو بی خبر می آید که بیا حرف بزنیم. می فهمم که یک چیزی یک جایی می لنگد. می گویم بگذار شب که رفتم خانه زنگ می زنم. می گوید نه. این نه را که می گوید نگران می شوم. حرف می زنیم. ساعتی. بلکه بیشتر. حرف می زنیم تا موبایلِ من می میرد. بعد از به سرانجام رسیدنِ حرف هامان خوشبختانه. پیامش می دهم که خاموش شد موبایلم. معذرت خواهی. می گوید بهتر است. فکر می کنم که تمامِ خوشی های امروزم یک طرف، فکرِ اینکه توانسته ام ذهن اش را کمک کنم که کمی آرام تر شود یک طرف. خوشحالم که هست. خوشحالم که می گذارد باشم. باشیم.
امروزم را به استخر و شنا شروع کردم. دیروز می خواستم بروم استخر. رفتم تا لبِ آب و فهمیدم که کلاهِ شنا اجباری است. دست از پا درازتر آمدم بیرون. امروز رفتم شروع کردم شنا کردن. بعد از این همه وقت. آن قدر خوشم که دلم می خواهد این روز را به یاد داشته باشم.
۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه
سیصد و پنج
حالِ نوشتن ندارم امشب. از آن شب هاست که دلم می خواهد به سکوت بگذرند. که دلم می خواهد دراز بکشم زیرِ آسمانِ باز و خیره شوم به آسمان تا چشم هام بر هم بیفتد و خوابم ببرد. باران می بارد امشب. ابر است یک دست.
۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سهشنبه
سیصد و چهار
به خودت می آیی می بینی دیگر جای کتمان ندارد. تنهایی ات توی خانه دلنشین نیست از بس که همه جا شلخته است و تمیز کردنش را پشتِ گوش انداخته ای. یک روز یک نفس کار می کنی و دمِ غروب می نشینی روی صندلی، چای دارچین جرعه جرعه گرمت می کند و تنهایی را می بینی که برق می زند؛ تمیزِ تمیز. خسته ای اما خوشحال. فکر می کنی که اصلا چه بهتر. می روی زود می خوابی که فردا را، روزِ اولِ ترمِ نو را سرِ صبح شروع کنی. سرخوش. روزِ آخرِ تابستانِ خوبی داشته ای. به گپ و گفتی با عزیزانت شروعش کرده ای. بعد هم معبدِ تنهایی ات را جلا داده ای. چه از این بهتر؟
۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه
سیصد و سه
نازک می شود آدم وقتی زیاد دلبسته می شود. وقتی بودنش به عادت آغشته می شود. آن وقت است که یک آن به خودش می آید و می بیند باید کمی فاصله بگیرد، تا غبارِ عادت پاک شود. تا تنهاییِ پرشکوهش دوباره آباد شود. تنهاییِ آدم باید آباد باشد مبادا که آدم از ترسِ افتادن به ورطه ی تنهایی چنگ بزند به بودن، که فراموش کند دور یا نزدیک همیشه یک فاصله ای هست. فاصله ای که مجالِ تنفس است. و هراس گاهی این فاصله را خلائی بی انتها می سازد در نظرِ آدمی. هراس از تنهایی. هراس از مواجهه با خود. هراس از بودن. آدم لازم است هر از چندی بنشیند توی غارِ خودش. احاطه شود با خودش و پژواکِ خودش از هر سو. پوست بیندازد و بی عادت برگردد به مراوداتِ زندگی.
۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه
سیصد و دو
شبکه ی اجتماعی دیدم. دلم گرفت بر تنهایی ای که پشتِ این شبکه ی اجتماعی خوابیده. برای تنهایی مردی که آن قدر باهوش هست که یک شبکه ی اجتماعی بسازد که ما را این سو و آن سوی عالم در ارتباط نگه دارد اما دوستی نیست کنارش. آدمی که همراهش باشد. رفیقی شاید. نمی دانم. شاید دنیای من زیادی کوچک است برای اینکه عظمتِ دنیای آدمی مثلِ او را درک کنم. قصه است این ها همه. الان هم که می گویند ازدواج کرده. بلکه به فرجامِ خوشی رسیده باشد آن حجمِ عظیمِ تنهایی.
۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه
سیصد و یک
حماقتِ محض است. تمامِ روز هر بار از آزمایشگاه بیرون رفته ام فکر کردم به اینکه مبادا کلیدهام را جا بگذارم توی آزمایشگاه. و آخرِ روز، دمِ غروب که کسی نیست به سرم می آید. آن هم جمعه شب. آن هم وقتی که کسی جایی منتظرم است. در کمالِ تعجب می فهمم که خیلی ها می شناسندم. در دو ساعتی که بالا و پایین می روم بلکه کسی بیاید در را باز کند با آن عده ای هم که نمی شناسندم شناس می شوم. مهربان اند. لبخندهای آشنایی که به قیمتِ دو ساعت تنش می گیرم ثروتی است بی بدیل. خسته شدم زیاد. اما می ارزید.
۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه
سیصد
خداحافظی می کنم که بروم. می گوید بنشین کمی بیشتر. می دانم قرار دارد که دوستِ دیگری را ببیند. فکر می کنم که خوب اشکال ندارد. او که آمد یک چند دقیقه ای گپ می زنیم و بعد من می روم. پنج دقیقه نشده می گوید برو دیگر. اینجا نمان. نگاهش می کنم آزرده. نمی دانم نگاهم را می خواند یا خودش وزنِ حرفش را بعد از گفتنش حس می کند. می گوید ببخشید. می گوید منظوری نداشتم. می گویم خداحافظ و می روم. پیام می دهد که منظوری نداشتم. حرفش من را جری تر می کند در آزردگی ام. بعد الان که نشسته ام تنها، نمی دانم از کدام تلخ ترم. از حرفش، یا از فکرِ اینکه منظوری هست پشتِ منظوری نداشتم.
الان بعد از یک دو ساعت، چیزی نمانده از تلخی. حالا هر کدام. چه فرقی می کند؟ حیف از اوقاتِ آدمی که ساده تلخ شود و تلخ بماند.
۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه
دویست و نود و نه
امروز رفتم دانشگاه. بعد از دو سال عادت کرده ام به اینکه اگر یکهو یک هفته نروم دانشگاه، کسی حتی نفهمد نبودنم را. بعد امروز، درِ آزمایشگاه را که باز کردم یکهو دیدم بچه ها می پرسند کجا بودی و بیست دقیقه نیم ساعتی گپ زدیم. یک نفر شیرینی آورده بود. باقلوای ترکی. روی میزم گذاشته بودند برایم. بعد من یکهو یک حسِ تعلقی آمد توی دلم. که اینجا جای من است، که این آدم ها و من، میانمان چیزی هست نامرئی، که حتی در سکوتمان جاری است. مست شدم از لذتِ بودنمان آنجا، آن لحظه.
بعدتر یک نفر که دوستِ خوبی است، که شاید بعدترها دوستِ نزدیک تری شود، با همان شور و هیجانِ همیشگی اش دوید توی آزمایشگاهِ ما که بپرسد تلفنِ آزمایشگاه وصل است یا نه. من را که دیده، با همان لحنِ پر انرژیِ همیشگی اش، تقریبا داد می زند که کجا بودی این چند وقت؟ نگرانت بودیم! حالا خوبی؟ می خندم می گویم خوبم! می گوید پس بی خیالِ سؤالِ اول! سراغِ تلفن را می گیرد و می گوییم که نه و می رود. بعد من می مانم و این همه ابرازِ محبت. می روم توی یکی دیگر از آزمایشگاه ها، آنجا هم بچه ها می گویند کجا بودی این چند وقت؟
حالا که شب است نشسته ام توی خانه و فکر می کنم که سرمای دانشگاه کِی جاش را داد به این گرمای دلچسب؟
۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه
دویست و نود و هشت
اینترنت نیست و لپ تاپ هست. بعد می روم جایی. اینترنت هست اما لپ تاپ نیست. این می شود که الان فکر می کنم به بازمانده ی جامانده ی دیشب. دیروز. سرِ ظهر است. زیرِ آفتابِ سوزان دوچرخه سواری کرده ام تا دانشگاه. خوشم. دیروزم به خیر گذشت. دیروزم پر از امید و شادی بود. خانه ی بهتر. کارِ جدید. ورزش. شنا. آدم وقتی هزار کار در پیشِ رو دارد مگر می شود غم بماندش در انتهای روز. خلاصه اش همان بود که اینجا نوشتم.
۱۳۹۱ شهریور ۷, سهشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه
دویست و نود و شش
ملغمه ی آشوبناکی دارد می شود این بازی. ادعای مالکیت می کند بر چیزی که نیمی از هزینه ی مالی و زمانی و ذهنی اش را من داده ام و نیمِ دیگرش را رفیقی دیگر. برای من بازی بوده تمامش. با این حال دوست ندارم بگذارم کسی بی زحمت حاصلِ دسترنجِ من را بیاید تصاحب کند، بی حتی یک تشکرِ خشک و خالی. برایم راحت تر است که دور ریخته باشم تمامش را، تا خیالِ مفت بهره کشی کردنش از من. قشنگی اش آنجاست که این ها را در لوای رفاقت می خواهد انجام بدهد. بُخل اگر این است، من بخیلم و عارم نمی آید از بخیل بودن.
۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه
دویست و نود و پنج
دختری با خالکوبیِ اژدها دیدم. نفسم بند آمد از دردِ دخترک. اشک که هیچ. تنم به لرزه افتاد. لعنت. شنیده بودم که فشار می آورد. اما گمان نمی بردم که این قدر. دست و پا زدنش از یک طرف. و سکوت و رازداریِ چشمهاش از سوی دیگر. دستانِ لرزان از درد و چهره ی بی حالت و دردِ فروخورده اش آدمی را از نفس می اندازد.
رفیقی داشتم آن سال های مدرسه. یادم می آید روزی که زمین خورد با زانو. یک آهِ خفه تنها عکس العملش بود. باقیِ روز گذشت و هیچ کس خاطرش نماند که آدمی زمین خورده. فرداش آمد مدرسه. پاش از بالا تا پایین توی گچ. زانوی شکسته. ماندیم حیران که چه طور تمامِ روز خم به ابرو نیاورد. چند روز بعدترش. زنگِ تفریح بود. داشتیم راه می رفتیم. او هم با آن پای توی گچ لنگان لنگان پا به پامان می آمد. زنگِ تفریح برای ارواحِ سرکشی که یک ساعت و نیم اسیرِ کلاس بوده اند مجالِ کوتاهی است برای رهایی. کسی دوید از کنارمان. سریع. تنه زد به چند نفر. یک نظر دیدم ابروهای رفیقمان را که تلاش می کرد تعادلِ بر هم خورده اش را حفظ کند بی که پای شکسته اش را بر زمین بکوبد. یک نظر، یک نفسِ عمیق، یک مکثِ کوتاه. همین و تمام. کمتر از یک ثانیه و بعد انگار نه انگار که تنه ای. زنگِ تفریح تمام شد و برگشتیم سرِ کلاس و من ماندم و حیرت و دردی که نمی فهمیدمش. دردِ آدمی که آه و ناله و فریاد شیوه اش نیست. برای اول بار فهمیدم که دیدنِ دردهای ساکت چه قدر بیشتر آدم را مچاله می کند.
۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه
دویست و نود و چهار
تدارکاتچیِ درون را، بعد از این همه وقت، فراخواندم. نشستیم توی پارک. ده دوازده نفری. ساندویچ و نوشابه و یک عالمه شوخی و خنده.
۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه
دویست و نود و سه
این روزها که می گذرد، هر روز انگار که صدایی، زمزمه ای می خوانَدَم به راهی که منتظر است پیداش کنم. از وقتی یادم می آید دلم می خواسته فکر کنم که جایی، کاری هست که تنها از من بر می آید. که منتظر است من راهم را پیدا کنم، برسم و هستیِ شایسته اش را بایسته کنم. این روزها، هر روز نسیمی در برم می گیرد و حسی می آورد که انگار نزدیک تر از آنم که خیالم می رود. که شاید همین کنج، همین گوشه های زندگی، نشسته منتظرم تا ببینمش. چشم می گردانم و سایه اش گم می شود در پسِ دیوار. می گردم و نمی یابم. مادام که می گردم، رخ نهان می کند و دست که بر می دارم و می نشینم به فکر و استراحت، سرک می کشد از کنجی. نه آن قدر که ببینمش و دریابمش؛ آن قدر که عطش بریزد به جانم. بازیِ این روزها. نزدیکی اش را ولی حس می کنم. مستم می کند.
۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه
دویست و نود و دو
خواب دیدم دمِ صبح. ملغمه ای از آدم های نامربوط و فضاهای بی ربط تر. دلم نشستن سرِ سفره شان، و نانِ سنگک و تافتون می خواهد. که بنشینیم و نان، گرم و تازه باشد و پنیرِ محلی و انگورِ عسکریِ شیراز هم به راه باشد. بیدار که شدم صبح، از شدتِ ناممکن بودنِ حضورشان دلم فشرده شد. چشم هام را که باز کردم ولی، دیدم که زندگی هست. گیرم که صبحِ من، شب و بعد از ظهرشان باشد. این ها همه برچسب اند. ما که هستیم. زمین، سفره مان. آسمان سقف مان. بر سرِ یک سفره ایم.
۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه
دویست و نود و یک
یک روزهایی هست که آدم احساس می کند معلق شده در فضا. که انگار در فضای اطرافش دارد حل می شود. بی که هیچ ردی بر جای بگذارد. در چنین روزی، یک تلنگرِ کوچک کافی است. مثلا دیدنِ اینکه آدمِ عزیزی بعد از مدتی که مدید می نماید، نامش را هنوز بلد نیست درست. نه از معذرت خواهی کاری بر می آید و نه از تلاش های آدم برای آرام کردنِ خود. محو می شود در فضای نیستی. کورمال چنگ می زند برای سرِ پا نگه داشتنِ خود. کورمال زخم می زند. آخرش اما، دست هایی پیدا می شوند که شانه ها را نگه می دارند. نقطه ی اتکایی. منظره ی غروبی روی رودخانه که به گرمای دستی که دورِ شانه حلقه شده هستِ آدمی را تثبیت می کند. تا نمی دانم کِی و کجایی در شایدِ آینده.
۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سهشنبه
دویست و نود
خواب آلودگی و خستگی و امیدِ برآمده از انبوهِ کارهای پیشِ رو. زندگی خوش است. به کام است این روزها. ذهنم پرِ هشیاری است. پر از حیات. خواب می آید. بی رویا در برم می کشد تا صبح. بیداری آغازِ رویا است. بیداری با همه ی تنش ها و کش و واکش ها. امروز نشستیم به بحث. از آنچه دل مان می خواهد عوض شود در محیطِ اطرافمان. خوشم که او هم دل می سوزاند به حالِ سردیِ دانشگاه. آگاه است به تنهایی ای که غافل شویم در بر می گیردمان. باید جنبید. انتظارِ معجزه کافی نیست.
۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه
دویست و هشتاد و نه
سرم درد می کند. بروم بخوابم. سرِ شب است. هفته ام را می خواهم به نشاطِ طلوع شروع کنم.
۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه
دویست و هشتاد و هفت
داریم با هم راه می رویم که می گوید. از سینما آمده ایم بیرون. فیلمِ سبکی دیده ایم. خندیده ایم حسابی و خوشیم. راه می رویم سمتِ خانه اش. حرف می زنیم. ماجرایی را برایش تعریف می کنم که یک نفر برایم گفته. که چه طور اشتیاق مالِ اولِ رابطه است و بعد از دو سه ماه دیگر هم خانگی دلچسب نیست و آدم دلش می خواهد کمتر ببیندش. حرف می زنیم و می گویم که می دانی، به نظرم یک جای این قصه می لنگد. نگاهم می کند و می گوید که معلوم است کجا. این ها اگر دیگر شوقِ دیدارِ هم را ندارند، هم خانگی که هیچ، کلِ رابطه را باید تمام کنند. داریم راه می رویم که می گوید از شوق. داریم راه می رویم و من پر می شوم از خوشی. از شوق. بال های اشتیاق همین باید باشد.
۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه
دویست و هشتاد و شش
آدم یک وقت هایی از ترسِ سَرخوردگی، امیدهایش را می فرستد پسِ ذهنش. پیِ نخود سیاه. ناامیدی نیست. مثلِ دانه ی زیرِ خاک است. ماجرای من است و یک گلدان خاکی که گوشه ی اتاقم است و هر روز آبش می دهم که دانه های توی خاک تشنه نمانند یک وقت. هفته ی اول هر روز چشم می دوختم به گوشه گوشه ی خاک پیِ یک جوانه ای. چیزی که حتی نمی دانستم چه شکلی خواهد بود. این هفته های اخیر اما با انبوهِ دردِسرهای این ور و آن ور، صبح ها آبش می دادم و می رفتم. امروز صبح آمدم آب بدهم و بروم، چشمم خورد به نقطه ی سبز. متصل به یک خطِ سبز. دو برگ و یک ساقه. یک نگاهِ دیگر. چشمم خورد به دو نقطه ی دیگر. نمی دانم این ها همین دانه هایی اند که من کاشته ام یا چه. آب شان دادم تا ببینم چه می شود.
۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه
دویست و هشتاد و پنج
می آیم دانشگاه. بالاخره بعد از هزار و یک کشمکش، مستقر شدیم در جای جدید. جعبه هام را باز می کنم. یک ساعتی طول می کشد. نگاه می کنم به دور و برم. به گوشه ای که حالا به وسایلم، حسِ گوشه ی من را دارد. کسی نیست. صدای موسیقی ام را بلند می کنم. نه آن قدر که طنین بیندازد. همین قدر که گوشه ام را نوازش کند. خوشم به این جای جدید. گوشه ی دلنشینی از آب درآمد. خوشم به خیالِ روزهای دوچرخه و دانشگاه. و زندگی خوب است. از آن خوشی های بزرگ که از چیزهای کوچک آب می خورند. گاهی فکر می کنم که شاید اصل همین کوچک ها هستند. بعد می بینم که نه. اگر آن عظیم-خوشی ها نباشند که گه گدار تنِ آدم را به لرزه بیاندازند از هیبت شان، زندگی چیزی کم دارد. اما همین کوچک ترها مگر مرتعش نمی کنند آدمی را؟ اصلا بزرگ و کوچک کدام به کدام است؟
۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه
دویست و هشتاد و چهار
خسته و از نفس افتاده بر دروازه های ابدیت. مستأصل نه، خسته. خسته از دویدن و ایستادن و باز دویدن. امیدم به معجزاتِ شب است و خواب.
۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سهشنبه
دویست و هشتاد و سه
درست موقعی که در مانده ام که چه طور همزمان دو جا باشم و دو کار را پیش ببرم، می آید، دستش را می گذارد روی شانه ام. می گویدم برو به آن جای دیگر برس، هوای اینجا را من دارم برات. گرما و انرژی از دستش می دود توی شانه ام، پخش می شود توی تنم. می گویمش زود برمی گردم. امیدم است که زود برگردم. آدم از آینده که خبر ندارد. همه اش امید است. نگاهم می کند: عجله نکن. به آن جای دیگر برس. من هستم اینجا. پشتت را دارم تا برگردی. لبخندش اطمینان بخش است. می دوم که به آن جای دیگر برسم. کاری که خیال می کردم نیم ساعت طول بکشد، کش می آید و می شود سه ساعت. می دانم وقتی برگردم لبخندش آنجا خواهد بود. پر از امید. پر از انرژی. کلافه می شوم از بیهودگی ای که مرا دور نگه داشته از لبخندش. مثلِ ساقه ی تردِ نهالی که تلاش می کند سایه ی درختان را دور بزند و به نور برسد. کارها را به شتاب جمع و جور می کنم. برای اینکه دلیلِ شتابم را برای همراهم توضیح بدهم می گویم که عزیزی را کاشته ام توی خانه به جای خودم. استنتاجش چنان حیرانم می کند که همه سکوت می شوم وقتی که می گوید از تو کوچکتر است نه؟ همین است که این قدر حرف گوش کن است. سکوت می شوم و فکر می کنم به این که معنای لطفِ عزیزکم را این طور تعبیر کردن، آیا جز این است که من دارم از عزیزکم بیگاری می کشم، و عزیزکم آن قدر از رفاقت و مرام بی بهره است که من باید در این آشفته بازار امرش کنم به کمک کردنم؟ دهانم باز می ماند از حجمِ توهینِ ناخواسته ای که در همین استنتاجِ ساده هست به ما، از اندوهِ تصورِ دنیایی که در آن این استنتاج منطقی می نماید.
۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه
دویست و هشتاد و دو
زلزله می آید یک گوشه ی دنیا. یک عده می میرند. یک عده با هم دعوا می کنند و مردمی می مانند زیرِ آوار. مملکتِ من. به همین سادگی. تلاش می خواهد حفظِ امید به این خطه.
این ورِ دنیا. می نشینیم. با هم حرف می زنیم. راجع به آن ورِ دنیا. راجع به این ور که ماییم. راجع به خودمان. راجع به زخم های کوچکی که بر هم زده ایم این روزها. حرف زدن خیلی خوب است.
۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه
دویست و هشتاد و یک
یک وقت هایی آدم یک مفری لازم دارد. یک جایی، یک کاری که حال و هواش را تازه کند. امروز وقتی با خرابیِ مزمن شده ی چیزی مواجه شدم که دیروز بالاخره خیال کرده بودم که تعمیر شده، ناگاه احساس کردم دنیا برم تنگ شده. دوچرخه ام را برداشتم و از خانه زدم بیرون. رفتم توی پارک. آدم وقتی دمِ غروب توی پارک می رود دوچرخه سواری، هیچ مشکل و دردسری آن قدرها هم بزرگ به نظر نمی آید. صداهای غروب توی پارک می آمد. جیرجیرک ها. قورباغه ها. و گه گداری برقِ کرمِ شبتابی دور و نزدیک. باد که می پیچد توی موها، آدم می بیند هر چه هم که پیش آمده باشد و هر چه هم که پیش بیاید، یک خوشی هایی توی این دنیا هست که لبخند به لبِ آدم می آورند و دلِ آدم را پر می کنند از خرسندی.
دست می برم توی کیفم. دستم می خورد به کلیدهای خانه اش. و لبخندِ اطمینان بخش اش می آید در نظرم که درِ این خانه همیشه به رویت باز است. اصلا بیا این کلیدهای اضافه را داشته باش که یک وقت پشتِ در نمانی. آدم وقتی می داند که یک جایی هست همیشه درش به روش باز است مگر می شود نگرانی بماند توی دلش؟ مگر می شود دنیاش به این راحتی تنگ شود و تنگ بماند؟
۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه
دویست و هشتاد
تنم کوفته است. از همه ی دویدن های این روزها. از بالا و پایین رفتن برای بهتر کردنِ دنیای کوچکم. خانه و دانشگاه. تنم خسته است. وقتی می نشینم انگار وزنه بسته اند به پاهام. انگار یک بارِ عظیمی روی شانه هام است. و یک مایعِ غلیظی می گردد توی رگ هام، یک چیزی مثل گِل. سنگین. با این حال اینجا که می آیم برای نوشتن، چراغِ اینجا را که روشن می کنم هر شب، ذهنم سبک می شود. انگار که تن را و همه ی خستگی اش را جا می گذارم روی زمین و ذهنم می رود به دنیاهای دور. دنیایی خیلی بزرگتر از دنیای کوچکی که این روزها این همه ازم توان و انرژی گرفته. اینجا چراغی روشن است.
۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه
دویست و هفتاد و نه
روزم این قدر طولانی بوده، این قدر قصه داشته که الان این قدر خسته ام که حتی نای نوشتنم نمانده. صبحِ زود رفتم دوچرخه سواری توی پارک. یک دورِ کامل. نیم ساعتی طول کشید. روزم بهتر از این نمی توانست شروع شده باشد. غافلگیر شدم اما به آمدنِ تعمیرکارها. من بودم و فشار و حالی میانِ خشم و کلافگی و تمرکز بر تک تکِ کلماتی که به تعمیرکارها می گفتم که خیالشان بر ندارد که من تمامِ روز را وقت دارم که بایستم که این ها کار را کش بدهند. بعدتر از شرِ تعمیرکارها که خلاص شدم زدم از خانه بیرون. دانشگاه هم دستِ کمی نداشت به لحاظِ آشفتگی. فردا اسباب کشیِ دانشکده است. در دانشگاه تمام دویدن بودم به این سو و آن سو و حساب و کتاب کردن که کدام میز کجا برود و کدام قفسه کجا. کمی که مرتب تر شد و تکلیف ها معلوم تر شد، رفتم در اتاقِ استاد. مثلا قرار بود امروز جلسه داشته باشیم. هر دو خسته بودیم. نیازم بود که با کسی حرف بزنم. راجع به خانه و تعمیرات. سنگین مانده بود سرِ دلم. باهاش که حرف زدم کلی بهتر شد حالم. آن قدر که توانستیم کمی هم راجع به پروژه ام گپ بزنیم. تشکر کردم ازش بابتِ گوش دادنش. قوتِ قلب است. خوشحالم که هست.
۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه
دویست و هفتاد و هشت
رویای دوچرخه را امروز بالاخره عملی کردم. رفتم و کار را یک سره کردم. بعد یک ساعتی دوچرخه سواری کردم. مسیرِ خانه. یکی از رویاهای دیرینم بود. که یک روزی، یک جایی، دوچرخه بشود وسیله ی نقلیه ام. هر چه قدر که گریزانم از رانندگیِ ماشین، دوچرخه سواری مستم می کند. فال و تماشا. و نسیمِ خنکی که می پیچد توی موهای آدم. مگر می شود شاد نبود؟ مگر می شود لبخندِ خرسندی به لب نیاورد؟
دیرتر، شب که می شود، تردید می افتد به دلم که مبادا خرجِ زائد بوده باشد، باهاش حرف می زنم، آن ورِ اقیانوس. می گوید معلوم است که نه. به این می گویند سرمایه گذاری. خوشی بر می گردد. خوشیِ بی بدیل. دوچرخه گوشه ی اتاق استراحت می کند. نگاهش می کنم. چه طور می شود به چشمِ زائد یا اسراف نگاهش کرد وقتی آن همه راه را در یک ساعت طی کرده برایم امروز؟ تقریبا معادلِ زمانی که با مترو طول می کشید. تازه در هوای باز و آفتابِ گرمِ دلچسب، به جای تونل های نمور.
۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه
دویست و هفتاد و هفت
امروز دیدمش بالاخره. بعد از یک ماه و نیم. چنان شاد شدم از دیدنش در راهروهای دانشکده بعد از این همه وقت که حتی نفهمیدم چه طور سلام کردمش. استادم است. نه فقط استاد. امروز فهمیدم که رفیقِ عزیزم است. خیلی عزیز. از عظمتِ شادی ای که دیدنش ریخت به دلم. از اینکه پر شدم از انرژی. مثل یک جور پشتگرمی.
۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سهشنبه
دویست و هفتاد و شش
دیشب حرف می زدیم. کم خوابیدم. امروز بالا و پایین رفته ام. ملامتِ بیهوده به لبخند و شانه بالا انداختن از سر گذرانده ام. فردا هم بالاخره استادِ عزیز را قرار است ببینم. بروم بخوابم که سرحال باشم فردا.
۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه
دویست و هفتاد و پنج
امروز یک آن یادم افتاد که چند وقتی است که می خواهم دوچرخه بگیرم. هم فال است و هم تماشا. هم ورزش است و هم هزینه ی رفت و آمد های کوتاه تر را از زندگی ام حذف می کند. تو بگیر سرمایه گذاری. یک چیزهایی هست که آدم نباید بگذاردشان که سرد شوند. دو سه ماهی هست که می خواهم دوچرخه بگیرم و تردید و سرد شدن به تعویق انداخته اش. این است که این بار می خواهم همین فردا بروم مغازه و تصمیم را به عمل گره بزنم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه
دویست و هفتاد و سه
آمدم بنشینم به کار کردن با نگرانیِ کارهای ناتمام، به جاش رفتم باهاشان بیرون و چند ساعتی گپ زدیم. کارم پیش نرفت. اما حالم سرِ جا آمد. یک وقت هایی پازل را دوباره باید به هم زد تا بشود درست ساختش. برای بهتر کار کردن، یک وقت هایی در اوجِ فشارِ کار، کار نکردن لازم است.
۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه
دویست و هفتاد و دو
نمی شود که. پاک کنِ جادویی که وجود ندارد. پاک کنی که بگیری دستت و یک جاهایی را از زندگی پاک کنی. این چند وقت خیلی زود دلخور می شوم. دلخور که می شوم، بدخلق می شوم. بدخلق که می شوم، آدم های نزدیکم را، عزیزترانم را آزار می دهم. بعد از دستِ خودم دلخور می شوم که چرا آخر. بعد هی می نشینم با خودم تحلیل می کنم خودم را. که فلان دلخوری از کجا آب می خورد. بعد با تعجب یک چیزهای عجیبی دستم آمده از خلق و خو، و کنش و واکنش هام. امیدم این است که هر چه بهتر بشناسم خودم را، کمتر بی هوا زخم می زنم. زخم های قدیمی را باید پیدا کرد و درمان کرد. وگرنه حالِ آدم را آلوده می کنند.
فیل ها موجوداتِ تهاجمی ای نیستند. اما گاهی، تیرِ یک شکارچی، تیری که نتوانسته بر زندگیِ این هیولای آرام چیره شود، چنان دیوانه اش می کند که حمله می برد بر هر آنکه نزدیکش باشد. می گویند که آنچه آدمی را نکشد، آدمی را قوی می کند. قوی می کند، اما اگر که زخم مداوا شود. وگرنه به جای آنکه جانِ آدمی را یک باره بگیرد، زهر آلود می کندش. ذره ذره می بلعدش.
۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه
دویست و هفتاد و یک
مغزم امشب بدجوری خالی است. رفیقی بعد از این همه وقت امروز خبرم داده که این آخرِ هفته از آن سوی مرز می آید اینجا و می توانیم همدیگر را ببینیم. خوشحال می شوم. بعد از این همه وقت. زنگ می زند و احوال می پرسیم و یک ساعتی حرف می زنیم. یک چیزهایی هست، یک رفاقت هایی که گذرِ زمان شاید ساکتشان کند برای مدتی، اما در سکوت ادامه می یابند. هستیم و خوب است که هستیم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه
دویست و هفتاد
گلدانی که دانه ای توش پنهان است هر روزِ آدم را پر می کند از شگفتی و انتظار. امروز که نگاهش کردم یک ساقه ی ظریف از خاک زده بود بیرون. کوچم، ولی راست. با دو تا نقطه ی سبز. برگ های آینده. آمدم آب بدهم بهش. به عادتِ همیشه. یک آن به خودم آمدم، دیدم که ناپدید شده. حالا هی نشسته ام به امید که شاید فردا دوباره پیداش شود. یا شاید پس فردا. بالاخره راهِ دوری که نمی تواند رفته باشد. اگر نمرده باشد، اگر جریان آب برده باشدش زیرِ خاک، بالاخره راهش را به بیرون پیدا می کند. نباید مرده باشد. ظرافتش را نمی خواهم با ضعف معادل بگیرم. زنده است.
۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
دویست و شصت و نه
غذاهای ژاپنی خیالم را به بازی می گیرند. اولین سوشی را که می گذارم در دهانم، فکر می کنم به کیلومترها دورتر. دنیا کوچک تر از این حرف هاست. یک روز همه با هم می نشینیم سرِ یک میز. دور به نظر نمی آید آن روز. سوشی می خورم. خوشم.
۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه
دویست و شصت و هشت
امروز چه کرده ام؟ خوابیده ام. بیدار شده ام. چای درست کرده ام.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.
۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه
دویست و شصت و هفت
می نشیند و به فخر از ثروتِ پدری اش می گوید. کمترین اهمیتی ندارد برایم. از وقتی یادم می آید برای اینکه نظرم به آدمی جلب شود کیفِ پول و حساب بانکی اهمیتی نداشته اند. فخر می فروشد و من دلم می سوزد به خلائی که در زندگی یک آدم باید باشد که افتخارش بشود یک عدد، و خلاصه ی دارایی هاش. بعد امروز، وقتی یکهو چیزی در خانه خراب شد، و دیدم که من اگر بیشتر پول داشتم خب می رفتم یک خانه ی نوساز می گرفتم، بزرگتر، بی دردسرتر. نشستم به خشم که چرا؟ بعد دیدم در عوض یک چیزهایی هست توی زندگی ام که با هیچ ثروتی تاختشان نمی زنم. عزیزترانم مثلا. آن ها که این من که الان هستم کلی تأثیر گرفته ازشان، کلی اثر گذاشته برشان. این من که الان اینجاست سهمش از دشواریِ زندگی را با هیچ چیز نمی خواهد عوض کند. آدم درد را هی می خواهد پس بزند اما منصفانه که نگاه می کنی می بینی که بی دشواری، خوشی ها چندان که باید به دل نمی نشینند. من این بارِ امیدِ بی پایان را که توی دلم هست، این همه قصه هایی را که باید شروع کنم و به سرانجام برسانم، همین چیزی که اسمش را می گذارم زندگیِ من، با همه ی دردسرها و خوشی های به هم آمیخته اش، این بارِ خوب و بد در هم را با هیچ ثروتِ پدری ای تاخت نمی زنم.
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
دویست و شصت و شش
صبح خوابیدم تا وقتی که چشم باز کردم بی آنکه پلک هام سنگین باشد یا که تنم هنوز در تمنای خواب. از خجالتِ تن در آمدم. قرار بود دوستی قدیمی را ببینم بعد از تقریبا یک سال. بعد از ظهر. رفتم. گفت که دوستِ دیگری هم دارد می آید. یک آن یادم آمد که آن دوستِ دیگر قرار بود یک کتابی را برساند به دستم. به عجله زنگ زدم بهش که فلانی، اگر از خانه داری می آیی کتابم را بیاور. کتاب را شش هفت ماه پیش دوستی برایم از کالیفرنیا خریده بود و داده بود دستش که برساند بهم. یادآوریِ به موقعی بود. حالا من یک «بادبادک ها» دارم. یک دنیا خاطره. مخصوصا که همان چاپِ قدیم ترش است با همان جلدِ آبی مأنوسش. کلی خاطره برگشت به ذهنم. «در جست و جوی رنگِ آبی».
...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»
****
...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...
- بادبادک ها، رومن گاری
...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»
****
...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...
- بادبادک ها، رومن گاری
۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه
دویست و شصت و پنج
تنم خستگیِ سه روز و دوشب را در هم تلنبار کرده. می خواستم امشب هم کار کنم. دیشب که خیلی کاری از پیش نبردم. امروز اما با این دوستِ تصادفی، که بیست و اندی سال بزرگ تر از من است و زمینه ی کاری اش نسبتا نزدیک است نشسته بودیم و هر کدام کارِ خودمان را پیش می بردیم و گه گداری محضِ زنگِ تفریح کمی گپ می زدیم. کارهام خیلی خوب پیش رفت. زندگی همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم به شادی در آستین دارد.
امشب خستگی ولی وسوسه ام کرد که برگردم خانه. که بخوابم. آمدم خانه. به رفیقکِ سبزم که با شوق دارد روز به روز بزرگ تر می شود نگاه کردم. دارد یکی دو برگِ ظریف در می آورد. بعد دیدم که برگ هاش نمی تواند مال یاسی باشد که خیال می کردمش. هر چه از تک لپه و دو لپه در دبستان یاد گرفته بودم آمد توی ذهنم. این که دارد سبز می شود تک لپه است. نمی دانم چیست. بائوباب نیست پس جای نگرانی نیست. قصه ی این گیاهکِ عزیز حالا به تعلیق هم مزیّن شده. باید دید که چه از آب در می آید و چه به سرِ دانه های یاس آمده. من به سبزی و زندگی اش خوشم عجالتا. هرچه که هست.
۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه
دویست و شصت و چهار
در موقعیتِ عمل، اول ضعیف نشان داده ای. جایی که نباید می خندیده ای نتوانسته ای خنده ات را کنترل کنی. خنده ای که می شناسی اش. که شاد نیست. که مثلِ لرزِ تب است وقتی که تن می سوزد اما می لرزد. بالاخره اما جمع می کنی خنده را. ضعف را. نگاه اش می کنی خیره. می گویی اش که بس است. که شوخی اش جالب نیست. دلت به هم می خورد از ضعف ات اما خیره نگاهش می کنی. می گوید حالا چرا این قدر جدی؟ یک جور هراس پشتِ لودگی اش هست. یادت می آید که یک بار یک دوستی گفته بودت که وقتی خیره نگاه می کنی آدم را، آدم می ترسد. می گویی اش تو مثلِ اینکه هیچ از تفاوتِ فرهنگی سرت نمی شود. دستِ رفیقش را می گیرد و می گوید بیا برویم. می روند. تو می مانی و اوقاتی که تلخ شده از ضعفی که مجالشان داده ادامه بدهند این همه. فکر می کنی که حالا چه. فکر می کنی به رفیقی که این همه دروغ درباره اش بافته اند. فکر می کنی که اگر پشتِ سرت این همه بافته بودند دلت می خواسته که بدانی. که بدانی با چه کسانی طرفی. حقِ آگاهی اش را پایمال نمی کنی. می روی همه را برایش تعریف می کنی. خنده ات را. و ضعفت را هم می گویی. ازش می خواهی که ببخشدت. اول هراس می آید در دلت که حالا آن دیگران خیال می کنند دهن لقی. بعد می بینی که خب، مثلا چه می شود اگر چنین فکری کنند. فکر می کنی به آبِ رفته از جوی. شانه بالا می اندازی. دلت سبک است. بارِ خطاکاری را به دوش نمی کشد. به رفیقت آگاهی ای دادی که دلت می خواست در موقعیتِ مشابه رفیقت به تو بدهد. با خودت فکر می کنی که اخلاقیاتِ قضیه اما پیچیده تر از این حرف هاست. چه می شد اگر که من سکوت می کردم. اگر که من رازداری می کردم و می گذاشتم این ها به سکوت بگذرد. نمی دانی. و نخواهی دانست. زندگی است دیگر. پر از نمی دانی و نخواهی دانست ها. آینده های محتملِ گذشته، که تصمیمی در نقطه ای از زمان ناممکن شان کرده و تو حتی نمی توانی همه شان را به تصور بیاوری.
۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه
دویست و شصت و سه
خنده که لهجه و ملیت ندارد. این می شود که خواندنِ «خندیدن بدونِ لهجه» ی فیروزه دوما به دلت می نشیند. جا به جا لبخند می آورد به لبت. ختی به قهقهه می خندانت گاهی. هنوز تمام کردنِ یک کتاب در این مملکت و به این زبان برایم اتفاقِ خوشایندی است که می شود برایش تا چند روز شادمانی کرد. الان خوشم. می خواهم «لولیتا خوانی در تهران» را شروع کنم. طعنه ی غم انگیزی است غیرِ مجاز بودنِ کتابی درباره ی کتاب های غیرِ مجاز و تجربه ی خواندن شان در تهران، در کشوری که قصه و آدم هاش از آن بر می آیند. مهرِ غیرِ مجاز زدن بر کتاب و واژه. سرکوب کردنِ جوانه های فرهنگ. باید بخوانم ببینم حالا چه بوده که محکوم شده به خوانده نشدن در آن مرز و بوم. آن قدر که حتی نمی شد در گوگل دنبالش گشت. الان شاید این را هم به خاطرِ ذکرِ نامش نشود خواند در ایران. نمی دانم.
خوشی های امروزم فراتر از یک کتاب را تمام خواندن است. امروز، روزِ خیلی محشری است. امروز صبح بیدار که شدم سرک کشیدم که به گلدانم آب بدهم. گلدانی هفته ی پیش چند تا دانه ی یاسِ شب بو (گمانم همان رازقی باشد) تویش کاشته بودم. هر روز خاکِ تیره اش را به آب طراوت می دهم. بعد امروز معجزه رخ داده بود. یک ساقه ی ترد، سبز، لطیف، سر بر آورده بود. بعد من هی فکر کردم به «تیستوی سبز انگشتی». فکر کردم دلِ من با همین یک ساقه ی کوچک این طور به شعف آمده، تیستو با آن انگشتانی که هر گیاهِ خفته ای را بیدار می کرد فکرش را بکن که چه شوری در زندگیِ هر روزه اش بوده.
به قولِ شمس:
خوشم، خوشم، چنان خوشم که از خوشی در دو جهان نمی گنجم.
۱۳۹۱ مرداد ۳, سهشنبه
دویست و شصت و دو
خیره به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها و تلاش برای به امیدها آرزونبافتن بی آنکه امیدها از دل رخت ببندند. می روی بیرون بالاخره. چرخه ی کسالت و بی حالی را باید یک جا شکست. می روی بیرون. هوا دم کرده است. می نشینی یک جا. ساندویچ گاز می زنی. می نشینی کمی با روابطِ ریاضی ات سر و کله می زنی. خوشیِ زنده بودن می دود زیرِ پوستت. امید و آرزوهات قرار می گیرند. دیروقت است. جمع می کنی وسایلت را که برگردی خانه. از در که می زنی بیرون، اولین قطره ی باران که می خورد به صورتت، کسالت یک باره محو می شود. شوقِ دویدنِ زیرِ باران می آید. تنت اما خسته است. راه می روی. می گذاری باران افکارت را بشوید. بر می گردی خانه. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از خواب های آشفته ی دیشب، به کامت شیرین است این خوابِ آرام. خیره می شوی به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها. شادی آرام می آید خانه می کند توی تمامِ وجودت. تشنه ای. آبِ گوارا و دوباره خواب.
۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
دویست و شصت
می خواستم اول به عزیزترانم گفته باشم. به همین سادگی.
امروز، پیک نیک، معرفی کردن ها و معرفی شدن ها، تفریح، دیدنِ دوستی زیرِ عینکِ آفتابیِ غریبش، و امیدی برای دوباره دیدنش. چه کسی گفته آدم باید در پیک نیک با هم سن و سال هاش باشد. یا با هم رده هاش. استاد است. سی و اندی سال از من بزرگ تر. وقتی دانشجو بوده آمده بوده ایران. پیش از انقلاب و جنگ. دوست داشته ایران را. برقِ شیطنت هنوز توی نگاهش هست. خوشم به احتمالِ دیدارِ دوباره ی دوستی محتمل.
۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه
دویست و پنجاه و نه
می مانی خانه به امیدِ رسیدنِ یخچال. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از ظهرِ دیر است. زنگ می زنی. می گوید یخجال را فردا می آورم درِ خان تحویلت می دهم. چه بهتر. می روی پیاده روی توی پارک. باران می آید. به اولین باری که اینجور آمدی توی این پارک فکر می کنی. به تمام دفعه های بعد. به این وقفه ی چند ماهه. به اینکه چه قدر فرق کرده ای. این پارک و همراهِ آن روزها. چه قدر فرق کرده میانه تان. پارک عزیز است. نشانه هایی از خاطراتت را در خود پنهان کرده. چنگ می زنی به خاطراتی که لبخند به لبت می آورند تا حتی راه ندهی به آن ها که آن آخرین مکالمه را به یادت می آورند. شماتت. عبور کرده ای. رها می کنی ذهنت را. خاطرات می آیند. حتی شماتت ها. شادیِ دوباره آمدن توی پارک، در این روزِ میانه ی تابستان که این باران به لطافتِ یک روزِ بهاری اش کرده، عمیق تر از آن است که متلاطم شود به خاطراتِ تلخ و شیرینِ آن روزها. راه می روی. رادیوت را تنظیم کرده ای روی آهنگ های قدیمی، ادیت پیاف و الا فیتزجرالد و امثالهم. تک نوازیِ آکاردئونی که از رادیو پخش می شود، بوی باران می دهد. با خودت فکر می کنی که درست است هیچ وقت در یک غروب بارانی در پاریس قدم نزده ای اما این آهنگ خوراکِ چنین حالی است. بارانی به تن، هوای گرگ و میش، کنارِ رودِ سن توی پاریس قدم زدن. باران ببارد و باد در بارانی بپیچد.
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
دویست و پنجاه و هشت
روز می گذرد. می روم می نشینم توی کافه. شروع می کنم به سر و کله زدن با ریزه کاری های ریاضیِ کارهام. کاشف به عمل می آید که آدمی که بغل دستم نشسته از همین کارها می کند. با هم بحث می کنیم. انگار نه انگار که کافه. از همینِ این کافه خوشم می آید. وسطِ دانشگاه است. پر از آدم های جالب. پر از دنیاهای جالب. خداحافظی می کنیم. روز تمام می شود. می گذریم. قصه ادامه می یابد.
۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه
دویست و پنجاه و هفت
دلِ آدم است دیگر. یک روزهایی می گیرد. به یک تلنگرِ ساده. نه خنده نباشد. یا همه چیز سیاه باشد یا تیره و تار. نه اتفاقاً خیلی هم دنیا رنگارنگ است، خوشی هم هست زیاد، با این حال، یک تلنگر، بر باد رفتنِ یک امید، مواجهه با دردی که تسکینش به دستِ تو نیست، غم می نشاند به دل. بعد همه ی خوشی ها، همه ی رنگ و روی دنیا می شود یک سؤال. که چرا. با خودت فکر می کنی به مرزها، به تفاوت ها، به سختی ای که تنها به دوش می کشند، و برای تو همیشه فقط لبخند می آورند. دل است دیگر. می گیرد که ای وایِ من، من چرا لیخند به لبم نبود آن موقع. دل آدم بازی های عجیبی دارد.
پی نوشت. اثرات و برکاتِ مادرِ طبیعت است. آن یک هفته هایی که می آید سر می زند بهم، دل نازک می شوم. امروز از راه رسید مادرِ طبیعت. بروم بخوابم. استراحت همیشه آرام می کند تلاطم را.
۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه
دویست و پنجاه و شش
بالا و پایین می روم چند بار. بالاخره می گویند که خراب است و تمامِ تلاششان را می کنند که جایگزینش را تا جمعه بیاورند دمِ خانه ام. یخچال در یک خانه مهم تر از آن است که به نظر می آید. حالا حوصله ام که سر می رود کجا بروم سرک بکشم؟ تا جمعه باید صبر کنم. شاید حتی تا شنبه.
حرف زدیم بالاخره. یک ماه و اندی بود که می خواستم براش قصه های این روزهام را بگویم. فرصت که دست داد امروز شروع کردم. بی سر و ته شروع کردم اول. آن قدر که زیاد بود حرف هام. آخرش کلی ناگفته ماند. با این حال، خوشم به شروع. همیشه شروع کردنِ قصه دشوار است. ادامه ی قصه خود به خود می جوشد.
۱۳۹۱ تیر ۲۷, سهشنبه
دویست و پنجاه و پنج
دست از سرم بر نمی دارد خیالِ زنی که در آن سال های دور، تنها مانده بود و برای خلاصی از مزاحمانش شروع کرده بود به بافتنِ شالی به بلندای تنهایی اش. به بلندای همتش، به لطافتِ عشقِ گم شده اش. دست از سرم بر نمی دارد خیالِ پنه لوپه. که روزها می بافت و شب ها می شکافت مبادا که شال کامل شود پیش از بازگشتِ یار. و منلائوس. و تردید. و حسد. چه در دلِ پنه لوپه می گذشت وقتی یارِ از سفر برگشته اش نه شادی که تردید اولین فکرش بوده؟ وقتی اولین دیدار نه شوق، که آزمونی پر حسد است. آزمونی برای سنجشِ بانویی که تمامِ آن سال ها تنهایی اش را بافته به امیدِ دیدارِ یار. قصه هیچ از اندوهِ زنی گفته آیا که صبرش و وفاداری اش به تردیدی چنان پاسخ داده شده؟ از دل شکستگی اش؟ از شادیِ دیدارِ یار که آلوده شده به حسد، به شک، به غضب. دست از سرم بر نمی دارد. خیالِ پنه لوپه. زنی پر از سکوت. سکوتی پر از حرف. قصه های ناگفته.
داشتم راه می رفتم که آمد و گریبانم را گرفت. پنه لوپه. یک کتابی را یک بار بی آنکه هیچ شنیده باشم راجع به نویسنده اش یا خودِ کتاب، به خاطرِ نامش خریده بودم قدیم ترها. تو بگیر قمار. بردِ محض بود. کتابی محشر. قصه هایی که شاید می توانست حرف هایی باشد که سکوت بلعیده شان. آدم های واقعی یا شخصیت هایی که در سکوت حرف هاشان را به گور برده اند بی آنکه مجالی یافته باشند برای روایت کردن شان. اسم کتاب «اگر تو حرف زده بودی، دزدمونا» بود. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که آیا فصلی را هم به ناگفته هایی که شاید پنه لوپه می توانست بگوید پرداخته بود یا نه. حافظه ام بازیگوش شده. می گوید بوده. نمی دانم آنچه یادم می آید چیزی است که دلم می خواهد کسی جایی گفته باشد در دفاع از مظلومیتِ پنه لوپه، یا که واقعا چیزی بوده که خوانده ام. حتی نامِ اصلیِ کتاب را نمی دانم که چه بوده که بگردم که شاید بتوانم از جایی گیر بیاورمش. که بخوانمش از نو. دلم گرفته. دلم عجیب گرفته امشب.
پی نوشت. می خواستم از جلسه ی امروز بگویم. از گپ و گفتی درباره ی آنچه از دستمان بر می آید برای بهتر کردنِ دانشگاه مان. برای بهتر کردنِ کارهامان. انرژی و امید می جوشید در دلم. در ذهنم. مثلِ آن سال ها که می نشستیم و برنامه می چیدیم برای بهتر کردنِ زندگی مان در فضایی که می بردمان به سمتِ بی حسی اگر که دستِ هم را نمی گرفتیم در تکاپوی جوانی ای که بیشتر باشد از یک مدرک و یک مشت عدد توی کارنامه. پنه لوپه اما آمد و گریبانم را گرفت.
۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه
دویست و پنجاه و چهار
برگشتم. خسته تن اما پر از زندگی. گشت و گذار با رفقا دلچسب است اما بعد از این همه وقت، این یکی، آن جمعِ کوچکِ خانوادگی شان که مرا در آغوش کشیده بود، خودِ زندگی بود. با همه دغدغه ها، بحث و جدل های کوتاه، کلنجارهای منتهی به خنده... برگشته ام و روزمرگیِ پر هیجانِ این شهر به استقبالم آمد در قطراتِ بارانی که در راهِ برگشت از لباس شویی ناگهان باریدن گرفت.
خوشم. آماده ی دویدن.
۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه
دویست و پنجاه و سه
دلنگرانی های بیهوده. صبح پیش از طلوع بیدار شدم. خستگی بود اما خواب نه. چند ساعتی مانده بود به ساعتِ اداری که بتوانم زنگ بزنم ببینم اشتباه از کجا آب می خورده و خیالم آرام شود. انگیزه ای محکم تر از نیازی به گذرِ زمان به کمترین تنش، برای واداشتنم به خواندنِ مانگا لازم نبود. نشستم به خواندن.
بعدتر، خیالم که راحت شد یادم افتاد که دیروز بسته ای برایم رسیده بوده وقتی خانه نبوده ام و امروز باید بروم از اداره ی پست تحویل بگیرمش. بسته ای کاملا دور از انتظار. برایم از آن سوی اقیانوس فرستاده. سرخوش می آیم خانه.
خستگیِ خوابِ تکه پاره ی دیشب دارد از پا در می آوردم. فردا هم که دارم می روم مسافرت تا یک هفته، یک روز بیشتر. یک هشته. به دور از اینترنت. نزدیک تر به طبیعت.
اینجا سکوت خواهد بود. تا یک هشته.
۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه
دویست و پنجاه و دو
روزی پر از رنگ و خوشی. دیشب رفته بودم مهمانی ای نسبتا شلوغ و بر خلافِ انتظارم خوش گذشت. امروز به خودم جایزه دادم. مغازه گردی. چشمم را پر کردم از رنگ های پر شورِ لباس های تابستانی. لازم نیست آدم چیزی بخرد تا از رنگ ها محظوظ شود. مثل موزه می ماند. هنرهای معاصر.آمدم خانه. خسته و کوفته. صندوقِ پستم را چک کردم. یک اخطاریه برایم آمده برای قبضی که قبلا پرداخت کرده ام و رسیدش را هم دارم. اخطاریه به تاریخِ یک هفته پیش است و می گوید اگر تا پنج روز پول را ندهم فلان و فلان... حالم بد می شود. هراسِ درگیر شدن با نظامِ مالی و قضایی می ریزد به جانم. به خودم می گویم بگیر بخواب و فردا صبح برو ببین چه از دستت بر می آید. الان که همه جا تعطیل است. دراز می کشم. بیهوده. خواب می آید. بی رویا. اما چند دقیقه بیشتر نمی پاید. می پرم. بی که کابوسی دیده باشم. می پرم و دهانم خشک. تنم داغ. با دوستی حرف می زنم. می گویدم نگران نباش. آخرش این است که تو می روی رسیدت را نشانشان می دهی و کمی بالا و پایینِ اداری اما می گذرد. تمام می شود. بهش می گویم تمامِ این ها را می دانم. اما با این دلِ ترس خورده ی نگرانِ نامعلومِ در پیش رو در نظامِ اداری ای کاملا غریب چه کنم؟ می روم چای درست می کنم. دل نگرانی ای نبوده تا حالا که چای حریفش نبوده باشد. با آن همه آرامشِ توی عطر و طعمش...
۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه
دویست و پنجاه و یک
حسِ تلخی می ریزد به جانم. من کی ام؟ اینجا کجاست؟ این آدمی که نشسته کنارم که است؟ احساس می کنم پرت شده ام در فضا. چرخ می خورم و دور می شوم از همه ی آنچه می شناسم. بیهوده چنگ می زنم در خالیِ اطرافم. دور می شوم. ستاره های نقطه های براقی اند در سیاهِ مطلقِ اطرافم. من دارم می روم یا ستاره ها؟ من معلقم در فضا یا فضا معلق است در من؟ نمی فهمم. نمی فهمم... گیجم...
۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه
دویست و پنجاه
همیشه می گفت یک جاهایی هست که آدم نباید تنها برود. مثلا دکتر. یا مثلا بانک وقتی می خواهد پولِ نقد بگیرد. همیشه اصرار می کرد تا مطمئن شود که تنها نرفته ام. تمامِ بارهایی که رفیقکِ دانشگاه همراهم می آمد چون حساسیتم را روی تنها به مطب دکتر نرفتن می دانست از همین حرف ها آب می خورد. امروز به همان توصیه ی قدیمی دستش را گرفتم که برویم بانک. خطری از آن دست پیش نیامد با این حال ضرورتِ بودنش ثابت شد برم وقتی که سردردِ کم خوابی گریبان گیرم شد. وقتی که ذهنم شروع کرد به استفراغِ خاطرات.
بگذریم. یادِ من باشد که... بگذرم.
۱۳۹۱ تیر ۱۳, سهشنبه
دویست و چهل و نه
داریم ناهار می خوریم. نشسته ایم بیرون در هوای باز. روی درختی کنارمان یک آگهی هست. حراج به دلیل اسباب کشی. امروز. می رویم آنجا. پیرزنِ صاحبخانه پارکینسون دارد. تمامِ اندامش می لرزد. اما برقِ نگاهش پر از هوشیاری است. کتاب هایش را هم گذاشته برای فروش. کتاب هایش خوب نه، محشرند. چشمم می افتد به کتابی راجع به دنیای ون گوگ. بر می دارمش. او هم یک سری کتاب های عکاسی بر می دارد. کتابم را نشانش می دهم. می گوید حیف که اول تو دیدیش. وگرنه من بر می داشتمش. می رویم پیش پیرزن. بعد از کمی چک و چانه کتاب ها را می خریم و می آییم بیرون. می گوید احتمالا می خواهد برود خانه ی سالمندان که دارد همه چیزش را می فروشد. می گویم انگار کن که نشسته باشی و دانه دانه خاطراتت را به حراج بگذاری. دانه دانه یادبودها را. در سکوت راه می رویم. بعد من می گویم انگار آدم پیر که می شود توی یک خانه، همه چیز هم باهاش پیر می شوند. انگار که میلِ تغییر و تازه کردنِ محیط در آدم ضعیف و ضعیف تر می شود. آدم پر می شود از خاطرات، از عادات. در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. می گوید فقط این هم نیست. آدم دیگر نمی تواند کار با تکنولوژی های جدیدتر را هم یاد بگیرد. گمانم هنوز دارد به دستگاهِ ویدیوی قدیمی که در خانه ی پیرزن دیدیم فکر می کند. در ذهنم این هم مصداقِ عادت است. عادت به آنچه بود، یادگرفتنِ جدیدتر ها را دشوار می کند. سکوت می کنم ولی. هر دو سرمستیم از کتاب هایی که خریده ایم.
بعدتر دارم کتابِ ون گوگ را ورق می زنم. از تنهایی ون گوگ می گوید. از سوءتفاهماتی که سهمش بوده از زندگی. از اینکه نقاشی امن ترین راه ارتباطش بوده با دیگران. از تشنگی اش برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. گویا ون گوگ جایی گفته که:
"One may have a blazing hearth in one's soul and yet no one ever comes to sit by it. Passersby see only a wisp of smoke rising from the chimney and continue on their way." ~Vincent Van Gogh
اشتراک در:
نظرات (Atom)
