دیروز رفتم تمرین تیراندازی. مرد معلم بود. با حوصله. از ظاهر و سن و سالش این همه صبوری در آن هوای سرد بر نمی آمد. هفتاد سال، هوای سرد یک صبحِ زمستانی، آن هم فردای شبی که به گفتِ خودش نخوابیده آن قدرها. یک جورِ عجیبی از دیروز تا حالا مدام فکر می کنم به کوتاهیِ زمانی که با این معلم سپری کردم، به اخطارهایی که از قبل داده بودندم که این مرد، من را به واسطه ی کشوری که در آن زاده شده ام قضاوت خواهد کرد، سخت و بی رحمانه. با این حال، مجال اگر اندک بود، آن قدر بود که یادم بیاید آدم ها را نباید قضاوت کرد. چه رسد به نادیده قضاوت کردن شان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر