بالاخره بعد از یک هفته تنبلیِ آغشته به دلهره امروز طلسم را شکستم . دست به کار شدم. ولی پیش نمی روم انگار. نگاه می کنم می بینم یک ساعت گذشته و من هنوز دارم با یک جمله کلنجار می روم. مقاله نوشتن کار دشواری است. نسخه ی اول سخت ترین نسخه است. خواب آلوده ام و سرم درد می کند :|
۱۳۹۲ دی ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه
ششصد و پنجاه و شش
حالم خیلی خراب است... مرثیه ای بر رویا. مرثیه کم است برای آنچه به روزگارِ این آدمها و رویاهایشان می آید. اه... امشب بیخوابم...
خیرِ سرم آماده بودم برای فیلمی که گازم بگیرد. ولی سنگین تر از آن بود که به مخیله ام می گنجید. حالا باید موسیقی درمانی کنم خودم را بلکه خوابِ آرام بیاید. نوشتن و موسیقی درمانی...
نشسته ام باز بدنم قفس است را گوش می دهم. اولش به حالِ الانم نزدیک است. آن دو دقیقه ی آخر ولی، آن طلبِ رستگاری، آن امیدی که در نوایش هست... هر بار گوشش می دهم تلخی ام را در فریاد های چهار دقیقه ی اولش می کشد و می برد و دو دقیقه ی آخر مثلِ آبی است که باهاش زخمم را می شوید. خنک و پاک...
۱۳۹۲ دی ۸, یکشنبه
ششصد و پنجاه و پنج
با صدای خش دارش می خواند آقای گابریل:
تنم قفسی است... کلید در دستِ ذهنم.
می خواند، ناله می کند از ترس و تردید. ضجه می کند. با نوای پیانویی چون مستی که می رقصد بر مرزِ باریکِ میان ترس و امید. انگار که بر لبه ی شمشیری. کشیده شده بر دره ای انتها ناپیدا. و بعد سازهای زهی می آیند و ناله ای که مستِ رقصان بر لبه ی شمشیر را به پیچ و تاب می اندازد. رقصی دردمند. و سکوتی که ناگهان. و صدای دورِ تپشی...
گمانم اگر قرار بود برزخ را تصویر کنم، این را می گذاشتم مدام با صدای بلند پخش شود که حالش خود برزخ است. مکانش هم فرق نمی کند، بیابان باشد یا گوشه ی یک خیابانِ شلوغ یا هر خراب شده ای. برزخِ درونِ آدم را می آورد جلوی چشم هاش. مخصوصا تا آن سکوت و صدای تپش...
آقای گابریل، آقای گابریل عزیز. چه ها به سر آدم می آوری تو با این ترانه...
اخطار: پس نوشتی که در ادامه می آید حاویِ مقدارِ زیادی چس ناله ی اغراق آمیز است.
پس نوشت. الان که این ها را می نویسم شب است. دلم هم کمی تنگ است. نمی دانم چرا همه چیز گره می خورد به یک سری چیزهای خیلی مسخره. توقع های خیلی مسخره. که من خیال کنم قابل تقدیرم که از او تقدیر به جا آورده ام و او خیال کند تقدیر کافی به جا نیامده... حالم ناخوش است. زبانم تنگ است و تنم قفس... آی آقای گابریل بخوان که تنم امشب قفسِ تنگی است. زندگی خیلی خنده دار است. آمده ایم روی صحنه ی کمدی و تراژدی وار بازی می کنیم. تنم تنگ است آقای گابریل...
۱۳۹۲ دی ۷, شنبه
ششصد و پنجاه و چهار
با خودت فکر می کنی اصلا عشق یعنی چه؟ مثلا همین دل باختن به ماحصلِ کارِ جراحی بر چهره؟ که بر باد می رود به سال و ماه؟ پیری آفتِ عشق است یا گرمای آن؟ دلم می خواهد خیال کنم گرماست. آن گرمای بی دودِ کنده های پابرجا...
فکرم آشفته است. می پرد...
هنوز نشسته ام بر قطار. هنوز در سفرم. و از این هنوزِ نامعلوم شب هایی مثلِ امشب نفسم سنگین می شود. مادرِ طبیعت همین نزدیکی هاست و سنگینیِ گام های بانوست که دلم را سست می کند این شب ها. آدم گاهی دلش مرخصی می خواهد.
۱۳۹۲ دی ۶, جمعه
ششصد و پنجاه و سه
این سردردهای گاه و بیگاه بدجور امان می برند. دیشب نفسم را برید. افتادم به خوابی چهل تکه و سبک. آن قدر که بعد از دوازده سیزده ساعت خواب انگار نه انگار. هنوز خسته بودم. هنوز خسته ام. هنوز سرم تیر می کشد گاه به گاه. این سردردها ابله محله را به خاطرم می آورند. پسرک بعد از یک تصادف گرفتارِ این سردردها می شود. سردردها اخطارش می دهند، یک جور پیش آگهی اند. پسرک عقیده دارد سردرد بهایی است که برای این آگاهی می پردازد. حالا من هنوز منتظرم ببینم در ازای این سردردها چی به دست آورده ام... دلِ خوش شاید. دلِ خوش را داشته ام از قدیم البته. دلِ الکی خوشِ امیدوار.
از پریروز مدام در ذهنم می چرخد صداش که می گوید نویسنده ی داستانِ ما ماییم.
همین ها دیگر. سردرد هم برود زیرِ گِل، من باید زندگیِ خودم را بکنم... هزار تا کارِ ناتمام و هنوز شروع نکرده دارم.
۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه
ششصد و پنجاه و دو
با خودم درگیرم. گمانم اگر شفیره ی پروانه هم توی پیله اش که بود می نشست با خودش فکر می کرد که پس کِی قرار است پر بکشد دیوانه می شد و آخر سر هم زودتر از موقع قفس را می شکافت و می مرد. با خودم درگیرم بس که زندگی بی هواست. بس که آدم خیال برش می دارد که نکند دیر بشود. که نکند صبوری همان تنبلی است، که نکند اشتیاق همان عجله است. از بس که معلوم نیست کجا به کجاست و نمی فهمم دارم چه کار می کنم. می گویدم که الان صبر کن. دستت را باید قوی کنی قبل از اینکه با این ها دست و پنجه نرم کنی. نمی فهمم که این یعنی امید می دهد بهم یا آرامم می کند که بیهوده پیله ام را زودتر از موعد نشکافم و نمیرم. نمی ترسم از مرگ. اما می ترسم از پرواز نکرده مردن. روی شاخه، در آستانه ی پریدن خشکیدن. امروز حالِ بی خودی ام. نمی دانم دارم به کدام سو می روم. حالِ عجیبی است راه افتادنِ بی مقصد. مثلِ بالا رفتن است از کوه که آدم می داند دارد بالا می رود اما نمی داند چه قدر مانده از راه... نمی داند کجاست و نمی داند اصلا قله ای در کار خواهد بود یا نه.
۱۳۹۲ دی ۳, سهشنبه
ششصد و پنجاه و یک
از طعنه های روزگار است که مردی رو به روی تانک ها می ایستد و ناپدید می شود، آن هم در میدانی که نامش را که ترجمه کنی می شود صلحِ آسمانی.
نامِ میدانِ تیان آن من از دروازه ای به همین نام می آید و معنی اش دروازه ی صلحِ آسمانی یا بهشتی است. امروز هی آن عکس می آید جلوی چشمم. آن عکس و قصه های ناگفته و ناشنیده...
نامِ میدانِ تیان آن من از دروازه ای به همین نام می آید و معنی اش دروازه ی صلحِ آسمانی یا بهشتی است. امروز هی آن عکس می آید جلوی چشمم. آن عکس و قصه های ناگفته و ناشنیده...
۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه
ششصد و پنجاه
هر کسی از یک طرف آدم را می کشد به راهی که خودش رفته یا می خواسته برود یا فکر می کند تو اگر بروی برایت بهتر است. انتظارات را باید انداخت پشتِ گوش. وگرنه آدم یک روزی یک جایی می بیند که مهم ترین تصمیمش در زندگی این بوده که تصمیم هایش را بسپرد به به بقیه و بعد از این همه سال که دیگران رفته اند، مانده با ماحصلِ تصمیم هایشان و بعد یک جور عصبانیت می آید. عصبانیت از دست خودش. از دست دیگران. از آن عصبانیت است که می ترسم. نه از اشتباه کردن، زمین خوردن. دوباره بلند شدن و از صفر شروع کردن. اسمش را گذاشته اند تجربه و از کودکی به گوشمان خوانده اند که از تجربه های دیگران استفاده کن، به همین اسم نصایح شان را و بایدها و نبایدهاشان را بهمان غالب کرده اند. توی مدرسه معلم می آید با یک لحن دلسوز می گوید باید این طور باشی. توی خیابان، همسایه، غریبه حتی با نگاه هاش. نگاه ها سنگینی می کنند. خسته ام و فردا روزِ خوشی است و این خزعبلات به چه درد می خورد؟ بروم آب و جارو کنم خانه را...
پس نوشت. دارد می آید اینجا. سه سال و اندی است این همه آب و خاک بینمان افتاده بوده و حالا هیچ شده و قرار است دو روزی با هم باشیم. مرخصی می روم ده روز.
۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه
ششصد و چهل و نه
فایده اش چیست؟ من بگویم عزیزم معلوم است که الان وقت دارم به حرف هایت گوش بدهم و همزمان گوشی را بین شانه و گوش به هزار و یک ترفند نگه دارم که دستم آزاد باشد که به کارهای دیگر برسم. هر از گاهی هم بگویم، آها، آره، می فهمم. گه گدار هم یک خنده ی ساده ی کوتاه در زمان مناسب. فایده اش چیست. به جاش می گویم ببین، بیا یک موقع دیگر حرف بزنیم. الان کار دارم. میانه ی جمله ام می پرد. می گوید اصلا نباید برایت می گفتم. می گوید و می گوید و میانه ی جمله ام که حالا چیزی نشده، شب زنگ می زنم گپ می زنیم و مراقب خودت باش فعلا، می بینم که حرف هام را دارم به یک گوش خیالی می زنم که صدای هنجره اش بوق ممتد است. گذشتم و گذشت؟ نمی دانم. زنگ نزدم. حرف زدن های بی میل را آدم کجای دلش بگذارد. زنگ بزنی و بگویی آخ عزیزم چه دلتنگت بودم و در خیالت فکر کنی به هزار یک چیز دیگر... شاید سخت می گیرم اما تزویر می بینم در این کارها. دلم صاف نمی شود باهاشان. دوست دارم بتوانم ادعا کنم که وقتی دستم به تلفن می رود که میلم به حرف زدن است. که دلم با آدمِ آن طرف خط است. دلم و گوش و همه ی حواسم.
بگذریم. فایده اش چیست؟
پس نوشتِ کاملا نامربوط. در میانه ی نوشتنِ این ها، به پیش بینیِ واقعه ی مسرت بخش برای یک رفیق ناخواسته کک به تنبانِ مزبور انداختیم و قرار است تا صبح نتواند بخوابد از شوقِ اینکه شاید. در ضمن قرار است که اگر شایدش محقق شود من به یک جوجه کباب مهمان شوم. کِی و کجاش مهم نیست. یک موقعی، یک جایی. برای من همین که قوه ی پیش گویی ام درست کار کرده باشد از هزار تا جوجه کباب خوشمزه تر است.
۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه
ششصد و چهل و هشت
ناسیکا توی ماسه های روان می افتد و فرو می رود و پسرک دست دراز می کند که بگیردش و نمی رسد و هر دو را می بلعند ماسه ها. غرق می شوند از دیدِ بیرون مانده ها. تمام می شوند. آن پایین اما، در پسِ ماسه ها ناسیکا و پسرک در یک غارِ زیر زمینی افتاده اند که بر خلافِ دنیای بالای ماسه ها هوایش پاک است. آب هم هست و ریشه های درختان جنگلی شده دور و برشان. این تصویر امشب عجیب به یادم آمده. این غرق شدن هایی که گاهی نجات اند. هوای نفس کشیدن اند. سلامت اند...
۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه
ششصد و چهل و هفت
یک وقت به خودت می آیی و می بینی که همه چیز سوخته و تو توی سرما و برف ایستاده ای و یک پتو معلوم نیست کِی و چه طور و از کجا آمده روی شانه هایت و دیگر نمی لرزی. همان تصویرِ خانه ای که در «کشتنِ مرغ مینا» می سوزد و نابود می شود و تو مثلِ دخترک و پسرک ایستاده ای بیرون و می لرزی و یک آن به خودت می آیی و می بینی که دیگر نمی لرزی، که رفیقی پاورچین پاورچین آمده و تو نفهمیده ای کِی آمده و کِی رفته و تو مانده ای و پتویی که نمی دانی از گرمای مهرش این طور گرم است یا چه. رفاقت های این طوری خیلی خوب اند. اصلِ زندگی اند. همین ها که نمی بینی شان هر روز. ولی هستند. درست سرِ بزنگاه ها می آیند و گرمت می کنند.
رفیقِ این طور یک چند تایی دارم. دلم می خواهد فکر کنم برای یک چند نفری هم این طور رفیقی ام. نامرئی و سرِ بزنگاه طور. بی سؤال و جوابِ اضافه که گاهی احوال پرسی باری می شود سنگین بر دلِ احوال پرسی شونده.
پس نوشت. «که به امیدی مبهم نهال آرزویی به دل می کاشت» از ظهر با صدای سهیل نفیسی در ذهنم تکرار می شود. یک خط از این ترانه...
۱۳۹۲ آذر ۱۹, سهشنبه
ششصد و چهل و شش
یک اسم هایی هست که وقتی می آید آدم مورمورش می شود. مثلِ سرطان، مثل ایدز، مثلِ میگرن. یک جور حسِ لاعلاجی، یا تا آخرِ عمر همراه بودگی باهاشان هست که معلوم نیست از بین خطوطِ کدام کتاب، یا مقاله، یا برنامه ی مستند در ذهنم رسوخ کرده اند. می گویم از بین خطوط چون چیزی نبوده که که توی خانه راجع بهش حرف زده باشیم. یا من یادم نمی آید. خلاصه که امروز وقتی دکتر گفت که سردردهای این روزهام شبیهِ میگرن اند، حالم یک طوری شد. بعد، هوای خنکِ این روزها -من می گویم خنک، بخوانید سرد- خورد به صورتم و فکر کردم راستی یک اسم چه فرقی می کند مگر. اسمش سردرد باشد یا میگرن یا هرچه. دردی است که هست. چه فرق می کند. آدم باید یک موقعی بنشیند این اسم ها را از خیالاتش جدا کند و باهاشان با تعریفِ علمی شان روبه رو شود. آن طور که هستند، با راه های درمان یا اقلا کنار آمدن باهاشان. خلاصه که فعلا حدس دکتر را با این استدلالات هضم کرده ام تا ببینم حدسش به کجا می رسد. چه فرقی می کند واقعا. آدم یک وقت هایی از این اسم ها انگار هیولا می سازد. مثال سرطان که بیخود به هیولایی ترسناک تر از مرگ بدل می شود. انگار یادمان رفته که درد همه جا هست و مرگ هم. بگذریم. چرندیات بعد از شب های سردرد است.
خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست. آفتاب ملایمِ پاییزی باشد و غوغای دوردستِ پارک.
۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه
۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه
ششصد و چهل و چهار
با یک لحنِ عمیقا متعجب خطابم می کند که ادعای بزرگی است حرفم. و من فکر می کنم به آنچه گفته ام. که من فلان ترانه را به این یکی که جماعتِ کثیری، اصلا تو بگو تمامِ دنیا، می گویند بهترین است ترجیح می دهم. فکر می کنم به حرفم. فکر می کنم به چند شب پیش که یک نفر مستقیم برگشت بهم گفت سلیقه ی موسیقایی ام به درد لای جرز می خورد چون آن موقع دلم می خواست این را گوش بدهم. دلم بدجور تنگ است انگار که یک جمله ی ساده مثلِ این این طور توی ذهنم گیر کرده و رها نمی کندم. سفرِ بی هیجانی بود. رفتم و برگشتم و آب هم از آب تکان نخورد. هوای سرد هم انگار که آش کشکِ خاله. همراهم آمد.
پس نوشت. دیروز این را نوشتم جایی. دلم نیامد گم بشود در هیاهو:
هر بار می خواهم بنویسم Hi و کیبوردم فارسی است، به اشتباه می شود آه و من چند ثانیه خیره می شوم به این آهِ بی خبر و فکرم می رود پیشِ آهی که نیست، که نمی آید، که دیگر کاری از دستش بر نمی آید... تلخون کجاست این روزها؟ تلخون و پَر و کاسه ی آبش؟
پس پس نوشت. دیروز بعد از عمری حرف زدیم و پرسید سؤالِ نپرسیده را و در سؤال های دیر پرسیده گاهی چه قدر قصه هست...
اشتراک در:
نظرات (Atom)
