با خودم درگیرم. گمانم اگر شفیره ی پروانه هم توی پیله اش که بود می نشست با خودش فکر می کرد که پس کِی قرار است پر بکشد دیوانه می شد و آخر سر هم زودتر از موقع قفس را می شکافت و می مرد. با خودم درگیرم بس که زندگی بی هواست. بس که آدم خیال برش می دارد که نکند دیر بشود. که نکند صبوری همان تنبلی است، که نکند اشتیاق همان عجله است. از بس که معلوم نیست کجا به کجاست و نمی فهمم دارم چه کار می کنم. می گویدم که الان صبر کن. دستت را باید قوی کنی قبل از اینکه با این ها دست و پنجه نرم کنی. نمی فهمم که این یعنی امید می دهد بهم یا آرامم می کند که بیهوده پیله ام را زودتر از موعد نشکافم و نمیرم. نمی ترسم از مرگ. اما می ترسم از پرواز نکرده مردن. روی شاخه، در آستانه ی پریدن خشکیدن. امروز حالِ بی خودی ام. نمی دانم دارم به کدام سو می روم. حالِ عجیبی است راه افتادنِ بی مقصد. مثلِ بالا رفتن است از کوه که آدم می داند دارد بالا می رود اما نمی داند چه قدر مانده از راه... نمی داند کجاست و نمی داند اصلا قله ای در کار خواهد بود یا نه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر