۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

ششصد و چهل و شش

یک اسم هایی هست که وقتی می آید آدم مورمورش می شود. مثلِ سرطان، مثل ایدز، مثلِ میگرن. یک جور حسِ لاعلاجی، یا تا آخرِ عمر همراه بودگی باهاشان هست که معلوم نیست از بین خطوطِ کدام کتاب، یا مقاله، یا برنامه ی مستند در ذهنم رسوخ کرده اند. می گویم از بین خطوط چون چیزی نبوده که که توی خانه راجع بهش حرف زده باشیم. یا من یادم نمی آید. خلاصه که امروز وقتی دکتر گفت که سردردهای این روزهام شبیهِ میگرن اند، حالم یک طوری شد. بعد، هوای خنکِ این روزها -من می گویم خنک، بخوانید سرد- خورد به صورتم و فکر کردم راستی یک اسم چه فرقی می کند مگر. اسمش سردرد باشد یا میگرن یا هرچه. دردی است که هست. چه فرق می کند. آدم باید یک موقعی بنشیند این اسم ها را از خیالاتش جدا کند و باهاشان با تعریفِ علمی شان روبه رو شود. آن طور که هستند، با راه های درمان یا اقلا کنار آمدن باهاشان. خلاصه که فعلا حدس دکتر را با این استدلالات هضم کرده ام تا ببینم حدسش به کجا می رسد. چه فرقی می کند واقعا. آدم یک وقت هایی از این اسم ها انگار هیولا می سازد. مثال سرطان که بیخود به هیولایی ترسناک تر از مرگ بدل می شود. انگار یادمان رفته که درد همه جا هست و مرگ هم. بگذریم. چرندیات بعد از شب های سردرد است.

خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست. آفتاب ملایمِ پاییزی باشد و غوغای دوردستِ پارک.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر