۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

صد و شش

می گوید کویز دارد و نگرانی را از لحن اش می خوانی. با خودت فکر می کنی که بعد از کلاس و جلسه تان می توانی یک  دوساعتی بنشینی باهاش مرور کنی درسش را و بعد هم برسی یک ساعتی کافه نشینی کنی. می گویی اش که فلان ساعت دانشگاه باشد. می گوید باشد. از جلسه که می آیی بیرون بعد از ده دقیقه، پیغامش می رسد که ببخشید من تازه دارم از خانه راه می افتم. قید کافه را می زنی. اما دلخوری می ماند توی دلت. حالا هی به خودت بگو لابد کاری پیش آمده بوده براش، ضرور. با این حال دلت گرفته. می مانی و باهاش درسش را مرور می کنی. دلخوری پس می رود. اما بر می گردد باز، وقتی که در میانه ی کار بر خودش لازم می بیند خیرخواهانه بگویدت که فرق سرت، خوابِ موهات را بهتر است عوض کنی. تو معذب دست می کشی به سرت. می دانی پشتِ این حرف ها و خیرخواهی ها، اغلب ترحم قایم شده که نگاه کن، طفلی! موهاش چه کم است. چه بی طراوت است. چیزهایی از این دست. به شوخی می گویی اش که البته من هر چه بکنم هم به اندازه ی تو مو نخواهم داشت. با این حال جایی درونت خراشیده شده. با خودت فکر می کنی که این مردم و این فرهنگ را چه می شود که این طور علاقه مندند که کاستی ها را در لفافه ی «من خیر و صلاحت را می خواهم» به روی آدم بیاورند. امیدوار بودی این گوشه ی دنیا از این بازی در امان باشی، اما تازه آمده و همه ی این بازی ها را هم به کول کشیده و با خودش آورده. با حفظ فاصله ی ایمنی مسالمت آمیز خواهیم بود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

صد و پنج

بازمانده ی روزم مصداق تعبیرِ غمِ بیهودگی های حمید مصدق می شد اگر که شام درست کردنِ امشب با من نبود. کاری مرغ می خواستم درست کنم. به شیوه ی ژاپنی. در میانه ی راه دیدم که راه به ترکستان می برد دستوری که دنبال می کردم. ترکیبِ ادویه هاش محشر بود ولی. زنجبیل و دارچین و هل و زیره... عطری که لبخندِ ناگزیری به لبِ آدم می آورد. مرغ را با همین ادویه ها پختم با سبزیجات. کاریِ من-درآوردیِ خوش مزه ای شد.

اصلا انگار نه انگار که این همه خوابیده ام در طولِ روز. خسته ام باز. گمانم از بیهودگی خسته ام. کلافه شاید.

در این میانه یک هو یادم افتاد که دو سه بار زنگ زده از دیروز. بار اول در خیابان بودم. گفت که باشد بعدا زنگ می زند. گپ زدن های دوستانه را نباید موکول به بعد کرد. از دیروز دو سه بار زنگ زده ولی هنوز نتوانسته ایم حرف بزنیم. یک بار حمام بوده ام. یک بار در مترو. یک بار در حالِ آشپزی. یک جور نگرانیِ مسخره به جانم افتاده. نگرانی از این دست که مبادا نتوانیم حرف بزنیم. این ترس الان یک سال و نیمی هست که گریبانم را گرفته. از زنگ زدن به آدم ها فرار می کنم از سرِ همین.

بروم این هذیان ها به رودِ خواب بسپارم.

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

صد و چهار

تصمیم گرفته بودیم کنشین ببینیم با هم. من و هم خانه ی عزیز. دو سه دقیقه نگذشته بود که ناگهان سیلِ خواب آمد. یک جور خوابِ آرامِ کودکی، خسته از یک روز بازی در پارک.

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

صد و سه

صبح، نشسته ام توی تخت. تازه بیدار شده ام. از بیرون صدای باران می آید. دلم هوایش را می کند که همیشه فرصت هامان اندک بوده. پانزده سال یا بیشتر باید می گذشت تا سایه ی چهار سالِ میان مان کمرنگ شود. از همان موقعی که قدش از من بلندتر شد. از همان روزها. زنگ زدم بهش و جواب نداد. دلم می می خواست شگفت زده اش کنم. بر نداشت. کمی وقت گذرانیِ بی حاصل کردم، دویاره زنگ زدم. برداشت. صداش را می شنیدم، اما صدای من جایی میانه ی راه پیش از رسیدن بهش فرسوده می شد. قطع کرد. تماسِ دوباره. این بار بالاخره اقبال بلند بود و توانستیم صحبتی کنیم. اولش به شوخیِ معمولِ حدس بزن من کی ام گذشت. بعد در شوک اینکه بعد از این همه وقت بهش زنگ زده ام، به تعارفات معمول گذشت. غمی نشست در دلم در میانه ی تعارفهاش و لحن اش که بوی لبخندِ زورکی ای را می داد که آدم در دید و بازدیدِ عید از فامیل های دور، می چسباند قدِ صورتش. آماده بودم که زود برسانم همه چیز را به خداحافظی، یادم افتاد به تمامِ اندک خاطراتمان از هم. به کتاب هایی که با هم خواندیم. به اشتیاقی که زیبایی یک کتاب به لرزه می انداخت صدامان را. به برق نگاهش وقتی گپ می زدیم. نفسِ عمیقی کشیدم و بحث را بردم سمتِ قصه ها. و بعد گپ و گفتمان راه اش را پیدا کرد. بی هیچ تلاشی ارتباط میانمان جاری بود. هزاران کیلومتر دور از هم، نزدیک بودیم. دلم گرم شد به بودنش.

بعدترش با دوستِ عزیزی روزگار هم خانه مان کرده، داشتیم از هر دری می گفتیم. از کتاب ها و افکار. از کجا به کجاش یادم نیست درست. ولی وسوسه ی طاعونِ آقای کامو ناگهان به جانم افتاد. ترجمه ی فارسی اش را گفت که در اینترنت پیدا کرده و دارد. و برام فرستاد.

کمی بعد، بعد از اینکه چند تا خرده کارِ اداری را در دانشگاه پیگیری کردم، رفتم کتابخانه که ببینم از آقای کامو چه کتاب هایی دارند. رفتم قفسه شان را نگاه کردم. داشتم بیگانه را از جاش می کشیدم بیرون که چشمم خورد به ردیف بالایی: آقای گاری. رومن. ریشه های آسمان که صبح به یاد آوردن یک تکه اش* وسوسه ی آن گپ و گفت را به جانم انداخته بود. بیگانه را رها کردم. ریشه های آسمان به دست از کتابخانه زدم بیرون. شروع کردم به خواندن اش. تازه فهمیدم که اگر هیچ وقت نتوانستم ترجمه ی فارسی اش را تا انتها بخوانم از اعوجاجِ ترجمه بود. نثری که روان نیست خسته می کندم. نمی توانستم دنبال کنم که چه می گوید. با تمامِ آهستگی ام در خواندن به این زبانِ دیگر، از بند بندش لذت می برم.

*«کافی است کشیش! کافی است! تو هم مثل همه احتیاج داری گاه گاهی اطرافت را نگاه کنی تا مطمئن شوی که هنوز همه چیز خراب، همه چیز نابود و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی هنوز یک چیز زیبا و آزاد روی این زمین گه آلود باقی مانده، حتی اگر فقط برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش، لازم نیست این جوری خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی کردن با شیطان نیست، فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند. سالی سی هزارتا می کشند.» ریشه های آسمان - رومن گاری

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

صد و دو

ورزش، و بعد هوای تازه باران خورده ای که بوی پاییز می داد.امروز برای بار اول رفتم سالن ورزشی که زیرزمین نبود. که توش همه دانشجو نبودند. دوست داشتم فضاش را. آدم ها را پیر و جوان. شاد بودم. می دویدم و از پنجره رفت و آمد آدم ها را می دیدم. باران می بارید. چترها. قدم های تند شده. آن جا، در میانه ی دویدن، احساس کردم تنهایی دیگر نه تلخ است، نه هراس انگیز. می دویدم و عرق می ریختم و انگار تلخیِ درونم با عرق از تنم بیرون می آمد.

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

صد و یک

گاهی بزرگترین دستاوردِ یک روز دور ریختنِ بی حاصلی هاست و آمادگی برای شروع. چند وقتی بود با مسئله ای کلنجار می رفتم. امروز رفتم پیش استادم با ترس و لرزِ ناشی از همه ی کارهای نکرده. و سهولتِ کارهایی که کرده بودم. حرف زدیم و دیدم هنوز یک دنیا کارِ جالب می شود انجام داد. از شوقِ فعالیت و طرحی نو بر انداختن شادیِ گرمی زیرِ پوستم دوید.

روزم طولانی بوده. طولانی و دلنشین. خواب آلوده ام.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

صد

آدم است دیگر. یک چیزهایی را برای خودش مهم می کند. آن قدر مهم می کند که از دست می دهدشان. مثل صدمین روزِ بازمانده نویسی. خسته بودم. پلک ها سنگین. آمدم کوتاه بنویسم از خستگی و روزِ دلنشینی که داشتم. دیدم صدمین است. گفتم چیزی در خور باید نوشت. بگذار دو ساعت بخوابم و سرحال بیدار شوم و بنویسم. همان «باید» کار را خراب کرد. خوابیدم. ساعت را گذاشته بودم که نیمه شب بیدارم کند. بیداریم فقط به اندازه ی چندثانیه ساکت کردنِ ساعت بود. و سیل خواب دوباره آمد و مرا برد با خودش به ناکجایی در اعماقِ بی رویای ذهن. بیدار شدم. همین چند دقیقه پیش. ساعت نگاه نکرده می دانستم ساعت از دو گذشته و شبِ صدم که آن قَدَر برای خودم مهم اش کرده بودم محکوم به تأخیر شده. بازمانده ای که می خواستم بی نقص باشد خراشِ گریز ناپذیری به چهره اش افتاده بود. چشمهام بسته، زهرخندی به لب، دراز کشیده در تخت. یادم رفته بود که کمالگرایی* چه طور آرزوها را به یغما می برد با بستنِ دست و پای عملگرای درونِ آدم.

دیروز. دیروز روزِ دلنشینی بود. یک نوشته ی مفصل می طلبید. از آن صبح که پیاده راه افتادم رفتم دانشگاه. کمی بیش از یک ساعت پیاده روی. و گپ و گفتی که زخمه ی آگاهی درش بود. تلنگری که چشمم را باز کرد که چه ساده خود-درگیری هام آزار داده اطرافیانم را. ساده و روزمره. مثل وقت هایی لذت پیامک های روزانه از یک سو و شرمِ بیهودگی شان از سوی دیگر به تقابل قد عَلَم می کنند درونم.

بعدترش در دانشگاه، کارها خوب پیش می رفت. ذهنم باز بود. انگار که بعد از مدت ها خیره شدن به تاریکی ناگهان بارقه ی نوری پیدا شده بود. شادیِ عمیقی در جانم بیدار شده. خیلی وقت بود انگار.

شب پیاده برگشتم خانه. با بابا حرف می زدم. دیروقت شب بود آنجا. ساعت دو و نیم. با احوال پرسیِ بابا شروع شد. چه برش گذشته بود در آن نیمه شب که بی قراری به به جانش افتاده بود. گفتم دارم پیاده بر می گردم خانه. خسته تر از آن بود که بتواند نگرانی اش را پنهان کند. «در آن شهرِ غریب». اینجا که منم اما، اینجا اولین شهری است که غربتِ توش آزاردهنده نیست برام. که می توانم بی هراس خودم باشم. دلم پیاده روی و فکر می خواست. تنهایی. اما نگرانی و صدای خسته ی بابا همه چیز را از یادم برد. نگذاشتم بشود شیرجه ی نرفته -به قول آقای کامو- و بارش بماند بر دوشم. 

رسیدم خانه و عزیزی بعد از مدت ها آمد و با هم حرف زدیم. گفت از محتاط شدن و حرف هایی که نمی تواند بگوید. حرف هام ناگفته ماند. نمی دانم. او از سرِ احتیاط و من از سرِ ترس. سکوت.

*Perfectionism

۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

نود و نه

سرم درد می کند. سنگینی می کند بر گردنم. دلم می خواهد بروم پیاده روی. دلم دیوانه بازی می خواهد. برویم مقوا بخریم و کاردستی درست کنیم. مقوا به دست در خیابان انقلاب راه رفتن. یک غروب بارانی. پاییز. سمینار. ما. ما و کار و رفاقت. چه دور است آن روزها. امروز داشتم راه می رفتم. نمِ باران به صورتم می خورد. هیچ وقت چتر همراهم نمی برم. بعد، یک لحظه انگار زمان لرزید و من پرت شدم به یک نقطه ی بی زمان و سایه ی خودم را دیدم این گوشه ی دنیا و دویاره آن حسِ شگفتی آمد سراغم که چه طور شده که من اینجام؟ انگار که بودنم اینجا خیالی باشد در ذهنِ رویاپردازِ دخترکی که آن غروبِ بارانی با رفیقکش رفته بودند مقوا بخرند.
سرم درد می کند. سردرد از موقعی که داشتم فاحشه ی محترمِ آقای سارتر را می خواندم گریبانم را گرفت. چنگ زده بودم خودم را. ترس، درد، تلخیِ تمامِ تعصبات و پیش داوری ها و خشونتِ پشت نقاب های حق به جانب سرازیر شد به کامم. نفسم گرفت. نشسته بودم. کتاب، بسته، رو به روم؛ روی میز. و نفس نفس می زدم.

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

نود و هفت

خیلی خسته ام.
آدم همیشه می تواند نیم ساعت برای یک دوست وقت داشته باشد. مهم نیست چند دقیقه با هم حرف زدیم. این حقیقت که سرِ هر دومان این روزها خیلی شلوغ است، و با این حال من کمی منتظر می مانم و تو کمی شتاب می کنی با در یک نقطه به هم برسیم و چند گامی، هر چه قدر زندگی مجالمان بدهد هم قدم شویم؛ همین کافی نیست برای اینکه لبخند به لب روز را خاتمه دهم؟

پی نوشت. پینا دیدم.

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

نود و شش

ساعت گذاشته بودم که بیدار شوم. دیر خوابیده بودم و صبح، به صدای ساعت که بیدار شدم، ساکتش کردم سریع و چشم های خسته ام را بر هم گذاشتم و خوابم برد تا پیغامکت دوباره بیدارم کرد. قرار بود صبح با هم صحبت کنیم. دیر شد. ولی صحبت کردیم. خوشی و غم و تنهایی و رفاقت. از همه چیز و همه جا. از خاطرات و امیدها. روزم طولانی بود. یکنواخت شاید، ولی ملایم. اصلا مگر می شود از روزی که اینطور شروع شده، در نهایت مزه ای جز لبخند بر لبِ آدم بماند؟

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

نود و پنج

روزی که کوتاه نبوده، اما آخرش هر چه فکر می کنی چیزی یادت نمی آید. یک مشت تصاویر پراکنده. آها! یک فکر اینجا و یک خیالِ آشفته آنجا و دلِ پریشانی که تصاویر و صداها و یادهایی که به ارمغان می آورند پریشان ترش می کند.

گمانم این ها همه از دل نگرانی آب می خورد. نگرانیِ تنگیِ وقت.

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

نود و چهار

رفتم دانشگاه. بدونِ لپ تاپ. به جاش کتاب همراهم بود. کتاب و کاغذ. تمرکزم بالاتر بود. اشتیاقم هم. بابا عادت داشت بگوید بنویس. مسئله را از ذهن بیار روی کاغذ. وقتی می نویسی احتمالِ خطا کمتر می شود. آن موقع ها همه چیز خیلی ساده تر بود و خطای کمتر به اتلافِ وقت و کسالت باریِ نوشتنِ بدیهیات نمی ارزید. مدرسه ای بودم و کله شق. امروز اما دیدم نوشتن، نه به خاطرِ احتمالِ خطای کمتر، که به خاطرِ لذتِ آفرینش که به آدم می دهد، اشتیاق می آورد. و اشتیاق تمرکز می آورد. کاغذ و قلم و روزی به دور از اینترنت. به جای استراحتی از جنس گشت و گذار در اینترنت، رفتن به کتابخانه پیِ کتابِ "سلاخ خانه شماره پنج" که رفیقکی پیشنهاد داده که بخوانمش. سلاخ خانه نیود. در میانِ قفسه ها شروع کردم به گشت و گذار. تلاش می کردم نظم چیدمانِ کتاب ها را کشفِ رمز کنم. در همین میانه نگاهم خورد به اسم سارتر. و کتابی به اسمِ چهار نمایشنامه. یادم افتاد چندین روز پیشترک می خواستم یک تکه از دست های آلوده ی سارتر را که اثرِ عمیق و ماندگاری بر من داشته برایش تعریف کنم. حافظه یاری نداد و نقل به مضمون هم به اندازه ی کافی دلنشین نبود. امیدِ مبهمی داشتم که چهار نمایشنامه یکی شان دست های آلوده باشد. کتاب را برداشتم و بود. خوشحالیِ نابی در رگهام دوید. همان جا ایستادم و آن گفت و گو را که می خواستم خیلی سریع پیدا کردم. امانت گرفتم کتاب را و برگشتم سرِ کار و فعالیت. خوشحال و جوان.

بعدترش، روزم را ختم کردم به جرعه جرعه چای مورد علاقه ام را در ازدحامِ کافه ی محبوبم نوشیدن. تا آمدم دست ها ی آلوده بخوانم، سنگینی نگاهِ کنجکاوی که می خواست اسمِ کتاب را بخواند متوقفم کرد. نگاهش کردم و کتابم را جوری گرفتم که اسمِ کتاب را راحت بخواند. سر صحبتمان باز شد. فرانسوی بود و اسمِ انگلیسی نمایشنامه های سارتر برایش آشنا نبود. گپ و گفتِ خوبی داشتیم.

آدم انگار گاهی لازم است از تکنولوژی فاصله بگیرد. گپ و گفتِ تصادفیِ امروز، همان چند دقیقه عمیقاٌ شادم کرد. آگاهم کرد به عزلتِ ناآگاهانه ی تکنولوژیک.

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

نود و سه

می آیی به کارهات برسی، رفیقِ تازه از راه رسیده ات می آید و در گیر و دارِ کارهای اداری اش می خواهی کمک اش کنی و اسیر می شوی و در این میانه فشارِ زمان و کارهای عقب افتاده از یک طرف، و تلاش برای کمکِ بی دریغ از طرفی دیگر، طنابی می شود دورِ گردنت و همین طور تنگ و تنگ تر می شود. آن قدر که دمِ غروب به سرت می زند و می روی به کافه ی محبوب و می نشینی آدم ها را نگاه می کنی و کتاب می خوانی و فکر می کنی که زندگی چه خوب است، اما هنوز تهِ دلت لرزان است. معجزه در مترو اتفاق می افتد. آنجا که بی دلیل، محض تنوع شاید، تصمیم می گیری سوارِ قطارِ دیگری بشوی که انتخابِ معمولت نیست. می روی پایین و می بینی اش آنجا، نشسته روی زمین، مردِ نقاش. معجزه می رود توی لبخند بی اختیارت و روی صورتت پهن می شود. سرش را می آورد بالا و می بیندت و لبخند می زند و می بینی اش که شروع می کند به کشیدنت. روی طومارهای باریکی قطاری از چهره ها را کشیده و حالا تو هم توی آن قطاری. مترو می آید و تو همین طور محو نقاشی کردنش می مانی. یک ساعتی می ایستی. سردرد امانت نمی دهد ولی. سردرد و هوای گرفته ی ایستگاه. می خزی توی قطار. با دلی گرم و چراغِ تازه-افروخته ی خاطره ای در ذهن و لبخندی بر لب که به یادآوریِ ثروتی که در کیف داری وسیع تر می شود. حرکتِ دست های نقاش. لبخندش وقتی نگاهِ عمیقش جزئیات چهره ات را می خواند و لبخندت را می دید. شتابش برای زود تمام کردنِ پرتره و به سمتت دراز کردنِ دستش با طرحی ساده اما دلنشین از چهره ات، که بیا. این مالِ تو.

خوشبختی. به همین سادگی.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

نود و دو

دلم هوای کافه ی محبوب را کرده و بعد از ظهرهای عزلت در میانه ی ازدحام. ذهنِ باز و مطالعه و داستان پردازی های فراغت. خسته ام. خستگی کارهای نکرده دارد از پا می اندازدم.

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

نود و یک

روزت می گذرد به دید و بازدید. دیدنِ کسی که نمی شناسدت و خیال می کند که می شناسدت. که به استناد آخرین گپ و گفتی که باهات داشته، بعد از یک سال ازت می پرسد راجع به یک واژه ای که آن موقع گفته ای. از آن موقع خیلی گذشته و تو هیچ یادت نمی آید. نگاهش می کنی گنگ. در تلاش برای به یاد آوردن. می گوید که او هم درست بادش نیست. نفس عمیقی می کشی و سرمای چله-زمستانی هوا را فرو می دهی تا بسوزاند تلخیِ خیالِ بر باد رفته ی رفاقتی را که می بینی که دیگر نیست. بحث را ماهرانه عوض می کنی به غذا و مناظر و عکاسی و توریسم.

عبور باید کرد.

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

نود

مسافرت تمام شد و پرت شدم به زندگی روزمره و فکرِ کارهای عقب مانده و خستگیِ کم خوابیِ دیشب و خوشی تمامِ گپ و گفت های دلچسبی که در این مسافرت داشتم.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

هشتاد و نه

روز بالا و پایین دارد. بالا شروع شد. پایین رفت. تمام شد. تمام شد ولی هنوز زود است برای نوشتن از ماوقع. شاید وقتی دیگر.

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

هشتاد و هشت

در اشک های نریخته باری هست. باید محکم بغلت می کردم همان موقع که رو به رویم نشسته بودی و پس زدی و نم نامحسوسی ماند توی چشمهات. همان جا، همان موقع. نکردم و شد یکی از همان شیرجه های نرفته که کوفتگی شان به تن آدم می ماند اگر نه تا آخر عمر، تا مدت های مدید. به قول آقای کامو در سقوط.

امروز استاکر دیدیم. آقای تارکوفسکی غوغا می کند. ذهنم را چنان به چارمیخ کشیده که راه گریزی نمانده: اندیشه ی ناگزیر. جدال امید و ترس. ترسی که در تمامِ قدم هاش، در لرزشِ صداش، در حالت چشمهاش موج می زد. امید و ترس و تردید.

همین امروز. درست همین امروز با آن حالِ آشوبناک از امیدهای برباد رفته آمدی گفتی، از ترس از امیدِ دوباره بستن. همین امروز که صبح با هم از امیدِ زوال ناپذیر گفته بودیم. زیر خاکسترِ آشوبت جوانه ی نحیفِ امید دیدم. «طول می کشه ولی خوب میشه»ی آقای بیضایی یکباره از خاطرم گذشت. دلم آرام گرفت کمی.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

هشتاد و هفت

روزم طولانی بوده. بالا و پایین داشته. سکوتِ تلخ و شیرین داشته. قصه خوانی و قصه پردازی. خاطره سازی و خاطره خوانی. با این حال، اینجا الان نشسته ام و ذهنم خالی است. ساکت است. دور است. انگار که در میانه ی شنزاری. تا چشم کار می کند ماسه های تفته زیر آفتاب.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

هشتاد و شش

حرفت، نگرانی ات، باعث می شود برگردم نوشته های این چند وقت را بخوانم. امروز بهترم. از دیشب رو به بهبودم. از دیشب و رفیقِ نیمه شبی کیلومترها آن طرف تر که با هم صحبت کردیم تا دمدمه های صبح، تا رفیقِ دیگری که چند متر آن طرف تر خواب بود بیدار شود و نگرانِ جسمِ خسته ام، در خواب و بیداری عتابم کند که دختر تو هنوز بیداری و همان جا دلش بگیرد که چرا عتاب کرده، به چه حقی. و من ببینم اش، نگاهِ خسته اش را، نگرانیِ دوستانه اش را، دلِ نازک اش را که این طور حساس است به احترام به مرزها و حریم ها. و پر شوم از گرمی. شب به خیر بگویم اش و بگویدم که حالا که این قدر دارم دیر می خوابم دیگر صبح که بیدار شود آن طور که قرارمان بود بیدارم نخواهد کرد و نمی خواهد خوابم را کوتاه تر از این بکند.

صبح می رویم می نشینیم توی کتابخانه و من می روم بیرون و صحبتی که قرار بود یک سؤال باشد و یک جواب، و در حدِ فاصلِ پله ها تا کافه ی پایینِ کتابخانه تمام شود، منجر می شود به گپ و گفتی از همه چیز و هیچ چیز. ردِ پای زمان را فقط روی صفحه ی ساعت می بینم وقتی که رفیقِ کتابخانه نشینم پیامم می دهد که کجایی.

دلم خوش است و زندگی مثل آسمان بعد از یک رگبارِ بهاری است: درخشان، لطیف، نزدیک.

پی نوشت. امروز کلاهی را که چند وقت بود پی اش بودم پیدا کردم و به قیمت دلپذیری خریدم تا خوشبختی امروزم تکمیل شود. کلاه مرا یادِ آن نقاشی می اندازد. البته رنگش بنفش است.

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

هشتاد و پنج

درد همه جا هست. بعد آدم می آید دردِ دل کند می بیند که ای دلِ غافل! دردهای خودش چه ناچیزند در برابرِ این همه دردی که به همه جا رخنه کرده و بعد با خودش فکر می کند که کاش کسی بود، بی غم، بی درد، که می شد بی عذاب وجدان سر بر شانه اش گذاشت و گریه کرد. بعد به خودش می آید که هه! چه آرزوی محالی. بعد می رود بغض اش را با یک کافه موکا پایین می دهد و می نشیند کنار پنجره و می گذارد آفتابِ دی ماهِ شهرِ ساحلی پوستش را نوازش کند و گرمای زنده اش بخزد زیر پوستش. توی رگ هاش.
بعد بیاید خانه و ناروتو ببینند و دلش شاد شود به دیدنِ این رفیق خستگی ناپذیر، این توده ی امید. بعد شب شود و سولاریس ببینند و فکر کند و با هم راجع بهش گپ بزنند و حسِ تلخ و شیرینی بیاید بنشیند بیخ گلویش از تنهایی و فراموشی و کوتاهی هایی که در حقِ عزیزتر کسانش کرده این روزها و فکر کند به قصه ی شهرِ سنگستان و امیدِ رستگاری و صدایی سَر داده در غار. و فکر کند به تنهایی و فراموش شدگی و دلش بگیرد و بعد یادش بیفتد به صبح و پیغامِ آشنایی که داشته با دوستی قدم می زده و آن دوست بهش گفته که  به تو بگوید که دلتنگت است و آدم را وادارد به فکر کردن به تمامِ بارهایی که دلش هوای حرف زدن با آن دوست را کرده ولی در این گوشه ی دنیا مانده بی هیچ راهی برای یافتن اش؛ نه آدرسی، نه ایمیلی، نه شماره ای. هیچ. و بعد فکر کند به آن تصویری ازش که آن دوست دلش براش تنگ شده و دوباره آن حس بیاید بیخ گلوش و دیروقت باشد و خسته باشد و سرش درد کند و بگذاردش به عهده ی خواب که بیاید و بشوید و ببرد و تازه اش کند.

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

هشتاد و چهار

رابطه برای من همیشه دونفره بوده. جمع رفیقان انگار چیزی کم دارد. یا شاید اضافه. در جمعِ بیشتر از دونفر می شود گفت و خندید، می شود حرف های مثلا عمیق و فلسفی زد. اما ناگفته ها تلنبار می شوند تهِ دلم. انگار که بعضی حرف ها را نمی شود همزمان به چند نفر گفت. انگار که بودن را نمی شود همزمان با چند نفر به اشتراک گذاشت.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

هشتاد و سه

امروز توت فرنگی های وحشی دیدم بالاخره. تنهایی بیداد می کرد. ترسیدم از غرور و خودبرتربینیِ منتهی به تنهایی. ترسیدم. از حسرت و عمرِ برباد رفته. افکارم پراکنده است. شاید بعدا مرتب تر بشود و بنویسم. عجالتاً همین که توت فرنگی های وحشی محشر بود. بی زمان و نزدیک.

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

هشتاد و یک

دیوانگیِ هیجان انگیزی بود. سفری از نیمه شب تا نیمه شب. راه رفتن و گشتن در شهرِ بناهای یادبود و موزه ها. و آقای لینکلن که نشسته بود آنجا، و آقای روزولت کمی آن سوتر روی صندلی چرخدارش، و آقای ... بگذریم. همه بودند دیگر. آقای لوتر کینگ هم بود. «صخره ی امیدی برآمده از دلِ کوهِ ناامیدی.»
خوش گذشت. باید دوباره و چند باره بروم.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

هشتاد

شوخی می کنیم. به شوخی چیزی می گویم. بعدترک می گویی ام که ورای مرز رفته ام. بعدا می فهمم که از همان یک شوخیِ بی منظورِ من چه ها که نمی شده برداشت کرد. من می مانم و باری بر دوشم. من نخواهم بود اینجا کنارت، و حماقتِ من ممکن است هزار قصه را به بیراهه بکشاند. رفاقت ها و تفریحات و شادی ها را. بارش ماند روی دوشم. تا نمی دانم کِی. کاش واقعا آن طور بود که حافظ گمان می برد. کاش واقعا «گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت» همیشه برقرار بود.

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

هفتاد و نه

بی مقدمه می پرسی از دلِ گرفته ی من، و یک دو ساعتی گپ می زنیم و توی همین گپ و گفت یکهو خودم را از یک ورِ دیگر می بینم و همه چیز خیلی ساده تر می شود.

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

هفتاد و هشت

دردسر بزرگِ دیر خوابیدن و کم خوابیدن های دو شبِ اخیر گم شدنِ حسِ گذر از روزی به روزِ دیگر است. ملالی نیست. اما خواب آلوده ام. دیشب -امروز صبحِ زود، ولی قبل از خوابی که مرزِ دیروز و امروز بود- با دوستی حرف می زدم. دوست نگرانِ احوالم بود. گرفتم به حرف که بگو و نشست به گوش دادن تا از چرندیاتِ روزمره عبور کردم و بالاخره کمی از حرف های ناگفته مانده ی این ایام را براش گفتم.
خوشبختی به همین سادگی است گاهی. شب زنده داری و صحبت.

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

هفتاد و هفت

میهمانی و بازی و زمانِ از کف رفته و انبوهیِ بازمانده ها که خواب را پس می زند:
باز هم دیر شد.
انگار دوباره شدم آن دخترکِ هجده ساله ی کمال گرایِ گوشه گیر. مافیا بازی می کردیم و من انگار دلم آشوب بود از بازی ای که سراسر قضاوت است. نمی توانستم دل بدهم به بازی. سخت می گیرم. می دانم. کمی گرفته دلم.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

هفتاد و شش

قرار است برویم شادمانیِ سالِ نو بکنیم در دیترویت. با جمعی غریبه. چه شود!