۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

نود و نه

سرم درد می کند. سنگینی می کند بر گردنم. دلم می خواهد بروم پیاده روی. دلم دیوانه بازی می خواهد. برویم مقوا بخریم و کاردستی درست کنیم. مقوا به دست در خیابان انقلاب راه رفتن. یک غروب بارانی. پاییز. سمینار. ما. ما و کار و رفاقت. چه دور است آن روزها. امروز داشتم راه می رفتم. نمِ باران به صورتم می خورد. هیچ وقت چتر همراهم نمی برم. بعد، یک لحظه انگار زمان لرزید و من پرت شدم به یک نقطه ی بی زمان و سایه ی خودم را دیدم این گوشه ی دنیا و دویاره آن حسِ شگفتی آمد سراغم که چه طور شده که من اینجام؟ انگار که بودنم اینجا خیالی باشد در ذهنِ رویاپردازِ دخترکی که آن غروبِ بارانی با رفیقکش رفته بودند مقوا بخرند.
سرم درد می کند. سردرد از موقعی که داشتم فاحشه ی محترمِ آقای سارتر را می خواندم گریبانم را گرفت. چنگ زده بودم خودم را. ترس، درد، تلخیِ تمامِ تعصبات و پیش داوری ها و خشونتِ پشت نقاب های حق به جانب سرازیر شد به کامم. نفسم گرفت. نشسته بودم. کتاب، بسته، رو به روم؛ روی میز. و نفس نفس می زدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر