۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

نود و سه

می آیی به کارهات برسی، رفیقِ تازه از راه رسیده ات می آید و در گیر و دارِ کارهای اداری اش می خواهی کمک اش کنی و اسیر می شوی و در این میانه فشارِ زمان و کارهای عقب افتاده از یک طرف، و تلاش برای کمکِ بی دریغ از طرفی دیگر، طنابی می شود دورِ گردنت و همین طور تنگ و تنگ تر می شود. آن قدر که دمِ غروب به سرت می زند و می روی به کافه ی محبوب و می نشینی آدم ها را نگاه می کنی و کتاب می خوانی و فکر می کنی که زندگی چه خوب است، اما هنوز تهِ دلت لرزان است. معجزه در مترو اتفاق می افتد. آنجا که بی دلیل، محض تنوع شاید، تصمیم می گیری سوارِ قطارِ دیگری بشوی که انتخابِ معمولت نیست. می روی پایین و می بینی اش آنجا، نشسته روی زمین، مردِ نقاش. معجزه می رود توی لبخند بی اختیارت و روی صورتت پهن می شود. سرش را می آورد بالا و می بیندت و لبخند می زند و می بینی اش که شروع می کند به کشیدنت. روی طومارهای باریکی قطاری از چهره ها را کشیده و حالا تو هم توی آن قطاری. مترو می آید و تو همین طور محو نقاشی کردنش می مانی. یک ساعتی می ایستی. سردرد امانت نمی دهد ولی. سردرد و هوای گرفته ی ایستگاه. می خزی توی قطار. با دلی گرم و چراغِ تازه-افروخته ی خاطره ای در ذهن و لبخندی بر لب که به یادآوریِ ثروتی که در کیف داری وسیع تر می شود. حرکتِ دست های نقاش. لبخندش وقتی نگاهِ عمیقش جزئیات چهره ات را می خواند و لبخندت را می دید. شتابش برای زود تمام کردنِ پرتره و به سمتت دراز کردنِ دستش با طرحی ساده اما دلنشین از چهره ات، که بیا. این مالِ تو.

خوشبختی. به همین سادگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر