۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

صد و شش

می گوید کویز دارد و نگرانی را از لحن اش می خوانی. با خودت فکر می کنی که بعد از کلاس و جلسه تان می توانی یک  دوساعتی بنشینی باهاش مرور کنی درسش را و بعد هم برسی یک ساعتی کافه نشینی کنی. می گویی اش که فلان ساعت دانشگاه باشد. می گوید باشد. از جلسه که می آیی بیرون بعد از ده دقیقه، پیغامش می رسد که ببخشید من تازه دارم از خانه راه می افتم. قید کافه را می زنی. اما دلخوری می ماند توی دلت. حالا هی به خودت بگو لابد کاری پیش آمده بوده براش، ضرور. با این حال دلت گرفته. می مانی و باهاش درسش را مرور می کنی. دلخوری پس می رود. اما بر می گردد باز، وقتی که در میانه ی کار بر خودش لازم می بیند خیرخواهانه بگویدت که فرق سرت، خوابِ موهات را بهتر است عوض کنی. تو معذب دست می کشی به سرت. می دانی پشتِ این حرف ها و خیرخواهی ها، اغلب ترحم قایم شده که نگاه کن، طفلی! موهاش چه کم است. چه بی طراوت است. چیزهایی از این دست. به شوخی می گویی اش که البته من هر چه بکنم هم به اندازه ی تو مو نخواهم داشت. با این حال جایی درونت خراشیده شده. با خودت فکر می کنی که این مردم و این فرهنگ را چه می شود که این طور علاقه مندند که کاستی ها را در لفافه ی «من خیر و صلاحت را می خواهم» به روی آدم بیاورند. امیدوار بودی این گوشه ی دنیا از این بازی در امان باشی، اما تازه آمده و همه ی این بازی ها را هم به کول کشیده و با خودش آورده. با حفظ فاصله ی ایمنی مسالمت آمیز خواهیم بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر