۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

هشتاد و هشت

در اشک های نریخته باری هست. باید محکم بغلت می کردم همان موقع که رو به رویم نشسته بودی و پس زدی و نم نامحسوسی ماند توی چشمهات. همان جا، همان موقع. نکردم و شد یکی از همان شیرجه های نرفته که کوفتگی شان به تن آدم می ماند اگر نه تا آخر عمر، تا مدت های مدید. به قول آقای کامو در سقوط.

امروز استاکر دیدیم. آقای تارکوفسکی غوغا می کند. ذهنم را چنان به چارمیخ کشیده که راه گریزی نمانده: اندیشه ی ناگزیر. جدال امید و ترس. ترسی که در تمامِ قدم هاش، در لرزشِ صداش، در حالت چشمهاش موج می زد. امید و ترس و تردید.

همین امروز. درست همین امروز با آن حالِ آشوبناک از امیدهای برباد رفته آمدی گفتی، از ترس از امیدِ دوباره بستن. همین امروز که صبح با هم از امیدِ زوال ناپذیر گفته بودیم. زیر خاکسترِ آشوبت جوانه ی نحیفِ امید دیدم. «طول می کشه ولی خوب میشه»ی آقای بیضایی یکباره از خاطرم گذشت. دلم آرام گرفت کمی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر