۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

صد و دو

ورزش، و بعد هوای تازه باران خورده ای که بوی پاییز می داد.امروز برای بار اول رفتم سالن ورزشی که زیرزمین نبود. که توش همه دانشجو نبودند. دوست داشتم فضاش را. آدم ها را پیر و جوان. شاد بودم. می دویدم و از پنجره رفت و آمد آدم ها را می دیدم. باران می بارید. چترها. قدم های تند شده. آن جا، در میانه ی دویدن، احساس کردم تنهایی دیگر نه تلخ است، نه هراس انگیز. می دویدم و عرق می ریختم و انگار تلخیِ درونم با عرق از تنم بیرون می آمد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر