۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

صد

آدم است دیگر. یک چیزهایی را برای خودش مهم می کند. آن قدر مهم می کند که از دست می دهدشان. مثل صدمین روزِ بازمانده نویسی. خسته بودم. پلک ها سنگین. آمدم کوتاه بنویسم از خستگی و روزِ دلنشینی که داشتم. دیدم صدمین است. گفتم چیزی در خور باید نوشت. بگذار دو ساعت بخوابم و سرحال بیدار شوم و بنویسم. همان «باید» کار را خراب کرد. خوابیدم. ساعت را گذاشته بودم که نیمه شب بیدارم کند. بیداریم فقط به اندازه ی چندثانیه ساکت کردنِ ساعت بود. و سیل خواب دوباره آمد و مرا برد با خودش به ناکجایی در اعماقِ بی رویای ذهن. بیدار شدم. همین چند دقیقه پیش. ساعت نگاه نکرده می دانستم ساعت از دو گذشته و شبِ صدم که آن قَدَر برای خودم مهم اش کرده بودم محکوم به تأخیر شده. بازمانده ای که می خواستم بی نقص باشد خراشِ گریز ناپذیری به چهره اش افتاده بود. چشمهام بسته، زهرخندی به لب، دراز کشیده در تخت. یادم رفته بود که کمالگرایی* چه طور آرزوها را به یغما می برد با بستنِ دست و پای عملگرای درونِ آدم.

دیروز. دیروز روزِ دلنشینی بود. یک نوشته ی مفصل می طلبید. از آن صبح که پیاده راه افتادم رفتم دانشگاه. کمی بیش از یک ساعت پیاده روی. و گپ و گفتی که زخمه ی آگاهی درش بود. تلنگری که چشمم را باز کرد که چه ساده خود-درگیری هام آزار داده اطرافیانم را. ساده و روزمره. مثل وقت هایی لذت پیامک های روزانه از یک سو و شرمِ بیهودگی شان از سوی دیگر به تقابل قد عَلَم می کنند درونم.

بعدترش در دانشگاه، کارها خوب پیش می رفت. ذهنم باز بود. انگار که بعد از مدت ها خیره شدن به تاریکی ناگهان بارقه ی نوری پیدا شده بود. شادیِ عمیقی در جانم بیدار شده. خیلی وقت بود انگار.

شب پیاده برگشتم خانه. با بابا حرف می زدم. دیروقت شب بود آنجا. ساعت دو و نیم. با احوال پرسیِ بابا شروع شد. چه برش گذشته بود در آن نیمه شب که بی قراری به به جانش افتاده بود. گفتم دارم پیاده بر می گردم خانه. خسته تر از آن بود که بتواند نگرانی اش را پنهان کند. «در آن شهرِ غریب». اینجا که منم اما، اینجا اولین شهری است که غربتِ توش آزاردهنده نیست برام. که می توانم بی هراس خودم باشم. دلم پیاده روی و فکر می خواست. تنهایی. اما نگرانی و صدای خسته ی بابا همه چیز را از یادم برد. نگذاشتم بشود شیرجه ی نرفته -به قول آقای کامو- و بارش بماند بر دوشم. 

رسیدم خانه و عزیزی بعد از مدت ها آمد و با هم حرف زدیم. گفت از محتاط شدن و حرف هایی که نمی تواند بگوید. حرف هام ناگفته ماند. نمی دانم. او از سرِ احتیاط و من از سرِ ترس. سکوت.

*Perfectionism

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر