دلم هوای کافه ی محبوب را کرده و بعد از ظهرهای عزلت در میانه ی ازدحام. ذهنِ باز و مطالعه و داستان پردازی های فراغت. خسته ام. خستگی کارهای نکرده دارد از پا می اندازدم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر