۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

هفتاد و هشت

دردسر بزرگِ دیر خوابیدن و کم خوابیدن های دو شبِ اخیر گم شدنِ حسِ گذر از روزی به روزِ دیگر است. ملالی نیست. اما خواب آلوده ام. دیشب -امروز صبحِ زود، ولی قبل از خوابی که مرزِ دیروز و امروز بود- با دوستی حرف می زدم. دوست نگرانِ احوالم بود. گرفتم به حرف که بگو و نشست به گوش دادن تا از چرندیاتِ روزمره عبور کردم و بالاخره کمی از حرف های ناگفته مانده ی این ایام را براش گفتم.
خوشبختی به همین سادگی است گاهی. شب زنده داری و صحبت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر