۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

سیصد و پنجاه و سه

امروز گرفته ام. گمانم بی ربط نیست به این طوفانی که قرار است برسد. بعد از ظهرِ ابریِ یک شنبه. هوایی که پیش از موعد تاریک شد. و کسالتِ دوشنبه ی تعطیلی که از برکتِ طوفان نصیبمان شده. از آن روزهاست که دنیا تنگم است. آسمان سنگین است و نزدیک. و جاذبه ی زمین سنگین تر از معمول پایین می کشدم. گُل که بی سبزه نمی شود. عقلِ دور اندیش و حساب و کتاب. دلیلِ معقول و منطقی که بر این بی حالی نمی یابد، به ملامت می نشیند. نمی دانم؛ شاید هم از کم خوابی است. شاید هم خانه نشینیِ فردا برکت است. سعادت. 

پس نوشت. ملالی نیست جز خستگی و پاهای سرد.

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

سیصد و پنجاه و دو

دیشب هالوینِ بچه های سابق بود. آدم هایی که یک شب در سال می روند توی یک پوسته ی دیگر. انگار که یک شب مهلت داشته باشند که بروند توی یک قصه. هالوین، اصل ش یکی دو روز مانده بهش. برای بچه ها شکلات و شیرینی کافی است. بچه های سابقی که من دیدم دیشب، می نوشند. تمامِ شب می نوشند و خیال شان می رود به قصه ها. من بلد نیستم این بازی را. دلم می گیرد از این بساط. این بساطی که بساطی نیست به قولِ نیما. حرف زدن و بحث هم کاری به جایی نمی برد. بارها با آدم های مختلف حرف زده ام. این بازی، به دلم نمی نشیند. برام جذاب نیست. برای شان خوشی ناب است. برای من اما خوشی ای که آدم اگر قحطی بیاید، اگر بیفتد گوشه ی یک جزیره ی متروک، ناممکن شود، ناب نیست. خوشی هم نیست. تند است. تنگم می آید.

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

سیصد و پنجاه و یک

جمعه شب. الان بعد از یک ساعت بیدار شدم که لپ تاپ را هم بگذارم بخوابد.

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

سیصد و پنجاه

نمی دانم این خستگی چیست که تمامِ تنم را گرفته. گمانم از نشستنِ زیاد است. تمامِ روز نشستن. تنم تماسی تمام-قد می خواهد با زمین. رویاپردازی اگر بکنم می شود تنم ماسه های گرم شده زیرِ آفتاب می خواهد.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

سیصد و چهل و نه

امشب چه خوشم. تجربه ی کارنگی هال آدم را به وجد می آورد از دو هفته مانده. امشب چه قدر دو هفته در خوشی ام موثر است. گپ زدن با عزیزترانم بعد از دو هفته پر کردم از شادی. سبکیِ وصف ناپذیرِ خوشی بال و پَرَم داده امشب. چنان خوشم که در دو جهان نمی گنجم.

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

سیصد و چهل و هشت

امروز، صبح بیدار شدم. صبح های زمستانی، سخت است از گرمای تخت جدا شدن. وقتی که هنوز آفتابِ نوید بخشی هم در کار نیست. انگار که میانه ی شب، تنها ساعت است که فریاد می کشد و به عددی می خواهد ثابت کند که روز شروع شده یا باید بشود. به هر ضرب و زور، به خودم نهیب زدم که گذشت آن روزگاری که کسی می آمد چندین و چندبار صدات می کرد تا مطمئن شود که مبادا دیر نمی مانی در تخت. چه دور است آن روزها انگار. که می آمد صدام می کرد که صبحانه حاضر است. که نمی گذاشت بی صبحانه از خانه بروم بیرون.
از تمرینِ گروه کر برگشته ام خانه. شب است الان. خسته ام. از صبح صدای ادیت پیاف همین طور می چرخد در ذهنم که می خواند در باره ی یک مردِ کوچک.

Le petit homme (one little man)

Life in the street is the same every day
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music tumbling from every café
There’s all of the wonder of life and love
Out in the street with the blue sky above

There in the crowd one little man
Hurries along upon his way
Nobody much, and turning gray
Just one little man
But he has a girl
He’s still a man…
He has a young and lovely girl
Maybe she does demand too much
But who wouldn't pay to feel her touch
Who wouldn't pay, especially a man
Who’s turning gray…

He has no children, no home and no wife
He lives a kind of the Saturday life
Saturday evening he runs up the stairs
Launches his face in her deep golden hair
Why should he care if he pays for her charms
He can recapture his youth in her arms
And Saturday night he can live once more
Saturday night he can live just once more…

Then one awful day he climbs the stairs
Picks up a note beneath her door
What should he tear it open for
He knows what he’ll find
Poor little man, he’s left behind…
She’s gone away and he’s alone
She never even said goodbye
Where does a fellow go to cry
Where does he cry?...
Out in the street, beneath the sky…

Life in the street is the same every day
Life in the street is a marvelous play
Ladies and lovers and bankers and bums
Hurry along while the big city hums
People are frowning while others are gay
Music is tumbling from every café
And there with the beautiful sky above… 

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

سیصد و چهل و هفت

آدم یک وقت هایی هم تشر لازم دارد که به خودش بیاید. که ببیند چه قدر بهتر می تواند باشد. رفیقی که محکم شانه هاش را بگیرد و تکانش بدهد. یک هفته پیش تشرم زد. غارنشینی اغلب دواست. این بار هم بود. الان از زندگی راضی ترم. از تلاشِ آگاهانه ام برای بهتر بودن. بودن نه، شدن. در این آگاهی از بی کرانگیِ بهبود. در این شوقِ هر روزه.

این ها به کنار، امروز، بعد از مدت ها باهاش حرف زدم. یک قصه هایی توی زندگی هست که خوب اند، که خیلی خوش اند، آن قدر که آدم با خودش مجبور می شود کلنجار برود مدت ها، تا راهی پیدا کند برای تعریف کردن شان برای حتی یک رفیقِ خیلی عزیز. مبادا که روایت اش از قصه کسالت بار شود. آدم وسواس می گیرد که مبادا قصه اش هدر برود. امشب حرف زدیم اما. بی وسواس. به خوشی.

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

سیصد و چهل و پنج

می گوید فلانی هم قرار است بیاید. خوشحال می شوم. ساعتی بعدتر می گوید که فلانی پیغامم داده که نمی تواند بیاید. می گویم نکند خیال کرده که مرد اینجاست که تصمیم گرفته نیاید. می گوید نه. گفته کار برایش پیش آمده. با خودم فکر می کنم که کاش واقعا کار پیش آمده باشد براش. کاش. کاش. بعدتر مرد را می بینیم. می گوییم که فلانی گفت می آید اما براش کار پیش آمد و نیامد. با خنده می گوید که نه. چون فکر کرده من هم آنجا با شمام نیامده. می گوید با خنده. خنده اش وجودم را می خراشد. با خودم فکر می کنم که آخر کمی رازدار باش مرد. تو را دوست داشته. بعد وقتی که دیده تو با کسِ دیگری، گفته مدتی نبینیم هم را بهتر است برام. و حالا تو این ها را برای ما تعریف می کنی. انگار که تمام تقصیرِ او بوده. با آن خنده ات.
کمی رازدار باش مرد.

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

سیصد و چهل و چهار

مردد بودم که بروم یا نه به برنامه ی موسیقی ای که رهبرِ گروه کرِ ما با همسرش قرار بود یک چند ترانه ی تانگو اجرا کنند. قرار بود قبل از برنامه ی موسیقی یک کلاسِ مبتدیِ تانگو هم باشد. مردد بودم. بهش که گفتم گفت که دلت می خواهد بروی دردت چیست؟ اصلا با هم می رویم. با هم رفتیم. با هم کمی هم قدم های تانگو را یاد گرفتیم. خوش گذشت زیاد. تانگو دیدنش دلنشین است، قدم های سبک، رام نشده، پر از احساس. قصه دارد درش. دوست داشتم قدم هاش را. دلم می خواهد یاد بگیرمش بیشتر.

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

سیصد و چهل و سه

آرگو. تقریبا مطمئن بودم تصویری سیاه خواهم دید. رفته بودم ببینمش که آماده باشم برای واکنش ها. دلهره هم داشتم که چه واکنشی را در مردمِ اینجا بر خواهد انگیخت. با احساساتِ مردمِ راحت می شود بازی کرد. راحت می شود کاری که نفرت درشان بجوشد علیهِ مردمی دیگر. نشسته بودم توی سینما. بی قرار. توی تاریکیِ قبل از شروعِ فیلم. فیلم که شروع شد اما، از همان تک گوییِ اولِ فیلم که درباره ی مصدق بود و کودتا، شگفتی جای دلهره را گرفت. خوشحالم که دیدمش.

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

سیصد و چهل و دو

صبح به زحمت خودت را از گرمای پتو جدا می کنی. دوش می گیری و می روی دانشگاه که به قرارت برسی و راجع به پروژه ی درس گپ بزنید. به موقع می رسی اما استاد گویا فراموش کرده. می روی می نشینی توی آزمایشگاه. یک مقاله می گذاری رو به روت که بخوانی. ذهنت اما انگار مچاله است. چشمت روی واژه ها می لغزد اما ردی ازشان در ذهنت نمی ماند. این استاد بر خلاف استادک عزیزت، دوست دارد قرارهایش را توی تقویمش ثبت کند. دوست دارد تقویمش را بالا و پایین کند و بگوید فلان موقع نه، این موقع بیا. و با این حال اغلب قرارهاش را فراموش می کند. سرت را می گذاری روی میز به استراحت. دلت می خواهد دراز بکشی و تنت را بگذاری روی زمین آرام بگیرد. در یک جای گرم. دانشگاه سرد است. بهتر از معمول است. اما کماکان سرد است. لم می دهی توی صندلی. مقاله را می گیری بالا . یک چند خطی می خوانی. درِ آزمایشگاه به ضربتی باز می شود. استاد است. می گوید که کاری براش پیش آمده. دیرتر ببینیم هم را. می نشینی. ایمیل های پشتِ گوش انداخته را جواب می دهی. می روی غذا می خوری. یکی از بچه ها را می بینی. می نشینید به صحبت. تمامِ خاطراتِ اسارت در چهارچوبِ عدد و اسم ها را یادت می آورد. «فلانی معروف است» ها و «فلان جا را همه می شناسند» ها. فکر می کنی به آن روزگاری که آمدی اینجا که از این حرف ها دور باشی. حالا اما اینجا هم پر شده از آدم هایی که همه پیِ اسم اند و عدد. رتبه. زندگی های اندازه گیری شده بر اساسِ همین اعداد. خسته می روی پیش استاد بالاخره. دم غروب است. به شوق گپ می زنید. پر از ایده است. می شود باهاش راجع به ایده ها حرف زد. کسالتِ عددها و رتبه ها را به شوق اش پاک می کند از ذهنت. این استاد را هر چه قدر که ملامت کنی بابتِ وقت ناشناسی، در شوق انگیزی اش خلل وارد نمی شود. از اتاقش که می آیی بیرون، هوا تاریک شده اما ذهنت روشن است. روشن و بیدار.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

سیصد و چهل و یک

خانه که رسیدم نشستیم به صحبت. سریال و شام. سریال و من که یک خط حواسم به کارم بود و نیم خط به آنچه در قصه می گذشت. یاد قدیم افتادم.
قبل تر توی راه پیاده که داشتم بر می گشتم خانه داشتم فکر می کردم که آدم اگر بخواهد گم شده ای را پیدا کند بایدخودش هم گم شود. اگر همین دور و اطراف پیدا بود که گم نشده بود. بعد فکر کردم که اما انگار کسی از قصد برای یافتن اش نمی رود خودش را گم و گور کند. آدم ها گم می شوند بی که بدانند چرا یا که در پی چیزی باشند. بعد گاهی در این گم شدگی به هم می رسند. آدم وقتی گم شدگی اش را شریک است با یکی دیگر راحت تر پیدا می شود. اصلا شاید همین طورهاست که گم شده ها پیدا می شوند. به تصادف.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

سیصد و چهل

صبح یک جورِ پر دلهره ای بودم که دلم می خواست فقط بمانم خانه. از آن احوالی که آدم انگار زیر بارِ کارهاش دارد خفه می شود و نمی داند از کدام و کجاش شروع کند. با هم که ناهار می خوردیم گفتم اصلا امروز شاید سرِ کلاسم نروم. نگاهم کرد و گفت آدم اگر بخواهد بهانه بیاورد که هیچ وقت نمی رود سرِ کلاس. گفتم راست می گویی. کلاس را می روم اما چون خیلی کار دارم تمرینِ گروه کر را نمی روم. گفت حیف نیست؟ نگاهش کردم. فکر کردم با خودم که چه خوب است که یک روز هایی مثلِ این یک آدمی باشد که به آدم بگوید که کار بخشی از زندگی است نه بر عکس. رفتم، هم سر کلاس و هم تمرین گروه کر. امروز این را می خواندیم. سرخوشی از موسیقی دوید توی رگ هام.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

سیصد و سی و نه

سنگینی افکار و ایده های پراکنده ای که باید رام شان کنم ذهنم را حسابی مشغول کرده. روزم هنوز شروع نشده بود که بیدار شدم به رعشه ی ایده ای، نشستم به سر و کله زدن باهاش. در تاریک-روشنِ پیش از طلوع. ایده ام نقاطِ ضعفش بیش از آن بود که به جایی برسد، با این حال آدمی تا سر و کله نزند با یک ایده که این نقاط ضعف خودشان را نشان نمی دهند. خوابیدم چند ساعتی. بیدار شدم. ذهنم هنوز سنگین. روزم به همین سر و کله ها گذشت. گپ و گفتی با استادِ عزیز کمی نظم داد به ذهنم. آخرِ روز ذهنم کوفته بود. رفتم به ورزش تعادلی برقرار کردم بینِ ذهن و تن. حالا ذهن و تن هر دو تشنه ی خواب اند. یک حس رضایتی ته نشین شده توی وجودم.

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

سیصد و سی و هشت

پاییز بالاخره از راه رسید امروز. بادِ سرد و باران. لباسِ گرم و پیاده روی.

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

سیصد و سی و هفت

گاهی آدم نگران است از برخوردهای احتمالی. پیش داوری که شاخ و دم ندارد. همین خیال های منفی. هر چه قدر گفت این فکرها دور بریز افاقه نکرد. آگاهی بر بیهودگیِ یک فکر برای رهایی لازم است، اما کافی نیست. گذشت به خوشی. زمان است که می گذرد و خیال های شایدها و مباداها را محو می کند در آنچه هست و شد.

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

سیصد و سی و شش

امشب سکوتم می آید. نمی دانم چرا این قدر خسته ام. روزم به خوشی گذشته. به گپ و گفت هایی با آدم هایی عزیز. خسته ام الان ولی خیلی. 

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

سیصد و سی و پنج

با هم حرف می زنیم بالاخره. بماند که شکوایه اش که تو هیچ وقت نیستی کمی عصبی ام کرد. راحت و زیاد این هیچ وقت ها و همیشه ها را به کار می برد. گاهی خیال می کنم که بی آنکه بداند یا تعمدی داشته باشد با این واژه ها سلطه می طلبد بر من. حرف زدیم. می گویم خوب بود زود تر یک سری چیزها را می گفتی به من. می گوید با فلانی حرف زدن بهتر است چون بی رودبایست همه چیز را به روی آدم می آورد و تحلیل می کند. یادم به آخرین باری می افتد که خیلی هم دور نیست و تلاش کردم صاف و محکم برایش نظرم را بگویم و گفت که تلفن را قطع می کند اگر که این قدر بی ارج و احترام شده که من این طور حرف می زنم. لال شدم. انگار که من فقط گوشی باشم که به درد شنیدن ناله هاش می خورم اما ذهنی نیستم که لیاقت نظر دادن داشته باشد مگر آنکه به تاییدش باشد یا که برای روحیه دادنش. دلخورم هنوز. این نوشته هم دارد تلخ می شود. تلخ تر از آنکه می خواهم. همین جا تمامش کنم بلکه تلخی را زمان بشوید.

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

سیصد و سی و چهار

درِ لپ تاپ را باز می کنی و یادداشتش را می بینی. یادداشت های گاه و بی گاهی که در گوشه و کنار برایت می گذارد خودِ شوق اند. خنده ی فروخورده ی کسی که نمی تواند شوق اش را از دیدنِ اینکه توانسته غافلگیرت کند پنهان کند. بارِ خشمت را سبک می کند. ماجرایِ بی سر و تهی که تازه شنیده ای.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

سیصد و سی و یک

با هر کششِ ماهیچه، با هر قطره ی عرق که بر تنم می لغزید، با هر قدمی که یکی از جعبه ها را آن خراب-شده دور می کردم، احساس می کردم که یک دوره ای واقعا تمام شد در زندگی ام. هی این جمله می آمد توی ذهنم. تکرار می شد و خستگی را پس می زد:

To move to a new place-that's the greatest excitement. For a while you believe you carrying nothing with you-all is canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing will go wrong this time.

~ The Stone Angel - Margaret Laurence


تمامِ تنم کوفته است. اما فردا که بروم و کلید ها را پس بدهم، و روزِ بعدش و روزهای بعدتر، این خستگی و کوفتگی محو می شود. مثلِ کابوسی که تمام شد.