سنگینی افکار و ایده های پراکنده ای که باید رام شان کنم ذهنم را حسابی مشغول کرده. روزم هنوز شروع نشده بود که بیدار شدم به رعشه ی ایده ای، نشستم به سر و کله زدن باهاش. در تاریک-روشنِ پیش از طلوع. ایده ام نقاطِ ضعفش بیش از آن بود که به جایی برسد، با این حال آدمی تا سر و کله نزند با یک ایده که این نقاط ضعف خودشان را نشان نمی دهند. خوابیدم چند ساعتی. بیدار شدم. ذهنم هنوز سنگین. روزم به همین سر و کله ها گذشت. گپ و گفتی با استادِ عزیز کمی نظم داد به ذهنم. آخرِ روز ذهنم کوفته بود. رفتم به ورزش تعادلی برقرار کردم بینِ ذهن و تن. حالا ذهن و تن هر دو تشنه ی خواب اند. یک حس رضایتی ته نشین شده توی وجودم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر