۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

سیصد و چهل و هفت

آدم یک وقت هایی هم تشر لازم دارد که به خودش بیاید. که ببیند چه قدر بهتر می تواند باشد. رفیقی که محکم شانه هاش را بگیرد و تکانش بدهد. یک هفته پیش تشرم زد. غارنشینی اغلب دواست. این بار هم بود. الان از زندگی راضی ترم. از تلاشِ آگاهانه ام برای بهتر بودن. بودن نه، شدن. در این آگاهی از بی کرانگیِ بهبود. در این شوقِ هر روزه.

این ها به کنار، امروز، بعد از مدت ها باهاش حرف زدم. یک قصه هایی توی زندگی هست که خوب اند، که خیلی خوش اند، آن قدر که آدم با خودش مجبور می شود کلنجار برود مدت ها، تا راهی پیدا کند برای تعریف کردن شان برای حتی یک رفیقِ خیلی عزیز. مبادا که روایت اش از قصه کسالت بار شود. آدم وسواس می گیرد که مبادا قصه اش هدر برود. امشب حرف زدیم اما. بی وسواس. به خوشی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر