۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

دویست و شصت و نه

غذاهای ژاپنی خیالم را به بازی می گیرند. اولین سوشی را که می گذارم در دهانم، فکر می کنم به کیلومترها دورتر. دنیا کوچک تر از این حرف هاست. یک روز همه با هم می نشینیم سرِ یک میز. دور به نظر نمی آید آن روز. سوشی می خورم. خوشم.

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

دویست و شصت و هشت

امروز چه کرده ام؟ خوابیده ام. بیدار شده ام. چای درست کرده ام.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

دویست و شصت و هفت

می نشیند و به فخر از ثروتِ پدری اش می گوید. کمترین اهمیتی ندارد برایم. از وقتی یادم می آید برای اینکه نظرم به آدمی جلب شود کیفِ پول و حساب بانکی اهمیتی نداشته اند. فخر می فروشد و من دلم می سوزد به خلائی که در زندگی یک آدم باید باشد که افتخارش بشود یک عدد، و خلاصه ی دارایی هاش. بعد امروز، وقتی یکهو چیزی در خانه خراب شد، و دیدم که من اگر بیشتر پول داشتم خب می رفتم یک خانه ی نوساز می گرفتم، بزرگتر، بی دردسرتر. نشستم به خشم که چرا؟ بعد دیدم در عوض یک چیزهایی هست توی زندگی ام که با هیچ ثروتی تاختشان نمی زنم. عزیزترانم مثلا. آن ها که این من که الان هستم کلی تأثیر گرفته ازشان، کلی اثر گذاشته برشان. این من که الان اینجاست سهمش از دشواریِ زندگی را با هیچ چیز نمی خواهد عوض کند. آدم درد را هی می خواهد پس بزند اما منصفانه که نگاه می کنی می بینی که بی دشواری، خوشی ها چندان که باید به دل نمی نشینند. من این بارِ امیدِ بی پایان را که توی دلم هست، این همه قصه هایی را که باید شروع کنم و به سرانجام برسانم، همین چیزی که اسمش را می گذارم زندگیِ من، با همه ی دردسرها و خوشی های به هم آمیخته اش، این بارِ خوب و بد در هم را با هیچ ثروتِ پدری ای تاخت نمی زنم.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

دویست و شصت و شش

صبح خوابیدم تا وقتی که چشم باز کردم بی آنکه پلک هام سنگین باشد یا که تنم هنوز در تمنای خواب. از خجالتِ تن در آمدم. قرار بود دوستی قدیمی را ببینم بعد از تقریبا یک سال. بعد از ظهر. رفتم. گفت که دوستِ دیگری هم دارد می آید. یک آن یادم آمد که آن دوستِ دیگر قرار بود یک کتابی را برساند به دستم. به عجله زنگ زدم بهش که فلانی، اگر از خانه داری می آیی کتابم را بیاور. کتاب را شش هفت ماه پیش دوستی برایم از کالیفرنیا خریده بود و داده بود دستش که برساند بهم. یادآوریِ به موقعی بود. حالا من یک «بادبادک ها» دارم. یک دنیا خاطره. مخصوصا که همان چاپِ قدیم ترش است با همان جلدِ آبی مأنوسش. کلی خاطره برگشت به ذهنم. «در جست و جوی رنگِ آبی».

...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»


****


...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...


- بادبادک ها، رومن گاری

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

دویست و شصت و پنج

تنم خستگیِ سه روز و دوشب را در هم تلنبار کرده. می خواستم امشب هم کار کنم. دیشب که خیلی کاری از پیش نبردم. امروز اما با این دوستِ تصادفی، که بیست و اندی سال بزرگ تر از من است و زمینه ی کاری اش نسبتا نزدیک است نشسته بودیم و هر کدام کارِ خودمان را پیش می بردیم و گه گداری محضِ زنگِ تفریح کمی گپ می زدیم. کارهام خیلی خوب پیش رفت. زندگی همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم به شادی در آستین دارد.
امشب خستگی ولی وسوسه ام کرد که برگردم خانه. که بخوابم. آمدم خانه. به رفیقکِ سبزم که با شوق دارد روز به روز بزرگ تر می شود نگاه کردم. دارد یکی دو برگِ ظریف در می آورد. بعد دیدم که برگ هاش نمی تواند مال یاسی باشد که خیال می کردمش. هر چه از تک لپه و دو لپه در دبستان یاد گرفته بودم آمد توی ذهنم. این که دارد سبز می شود تک لپه است. نمی دانم چیست. بائوباب نیست پس جای نگرانی نیست. قصه ی این گیاهکِ عزیز حالا به تعلیق هم مزیّن شده. باید دید که چه از آب در می آید و چه به سرِ دانه های یاس آمده. من به سبزی و زندگی اش خوشم عجالتا. هرچه که هست.

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

دویست و شصت و چهار

در موقعیتِ عمل، اول ضعیف نشان داده ای. جایی که نباید می خندیده ای نتوانسته ای خنده ات را کنترل کنی. خنده ای که می شناسی اش. که شاد نیست. که مثلِ لرزِ تب است وقتی که تن می سوزد اما می لرزد. بالاخره اما جمع می کنی خنده را. ضعف را. نگاه اش می کنی خیره. می گویی اش که بس است. که شوخی اش جالب نیست. دلت به هم می خورد از ضعف ات اما خیره نگاهش می کنی. می گوید حالا چرا این قدر جدی؟ یک جور هراس پشتِ لودگی اش هست. یادت می آید که یک بار یک دوستی گفته بودت که وقتی خیره نگاه می کنی آدم را، آدم می ترسد. می گویی اش تو مثلِ اینکه هیچ از تفاوتِ فرهنگی سرت نمی شود. دستِ رفیقش را می گیرد و می گوید بیا برویم. می روند. تو می مانی و اوقاتی که تلخ شده از ضعفی که مجالشان داده ادامه بدهند این همه. فکر می کنی که حالا چه. فکر می کنی به رفیقی که این همه دروغ درباره اش بافته اند. فکر می کنی که اگر پشتِ سرت این همه بافته بودند دلت می خواسته که بدانی. که بدانی با چه کسانی طرفی. حقِ آگاهی اش را پایمال نمی کنی. می روی همه را برایش تعریف می کنی. خنده ات را. و ضعفت را هم می گویی. ازش می خواهی که ببخشدت. اول هراس می آید در دلت که حالا آن دیگران خیال می کنند دهن لقی. بعد می بینی که خب، مثلا چه می شود اگر چنین فکری کنند. فکر می کنی به آبِ رفته از جوی. شانه بالا می اندازی. دلت سبک است. بارِ خطاکاری را به دوش نمی کشد. به رفیقت آگاهی ای دادی که دلت می خواست در موقعیتِ مشابه رفیقت به تو بدهد. با خودت فکر می کنی که اخلاقیاتِ قضیه اما پیچیده تر از این حرف هاست. چه می شد اگر که من سکوت می کردم. اگر که من رازداری می کردم و می گذاشتم این ها به سکوت بگذرد. نمی دانی. و نخواهی دانست. زندگی است دیگر. پر از نمی دانی و نخواهی دانست ها. آینده های محتملِ گذشته، که تصمیمی در نقطه ای از زمان ناممکن شان کرده و تو حتی نمی توانی همه شان را به تصور بیاوری.

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

دویست و شصت و سه

خنده که لهجه و ملیت ندارد. این می شود که خواندنِ «خندیدن بدونِ لهجه» ی فیروزه دوما به دلت می نشیند. جا به جا لبخند می آورد به لبت. ختی به قهقهه می خندانت گاهی. هنوز تمام کردنِ یک کتاب در این مملکت و به این زبان برایم اتفاقِ خوشایندی است که می شود برایش تا چند روز شادمانی کرد. الان خوشم. می خواهم «لولیتا خوانی در تهران» را شروع کنم. طعنه ی غم انگیزی است غیرِ مجاز بودنِ کتابی درباره ی کتاب های غیرِ مجاز و تجربه ی خواندن شان در تهران، در کشوری که قصه و آدم هاش از آن بر می آیند. مهرِ غیرِ مجاز زدن بر کتاب و واژه. سرکوب کردنِ جوانه های فرهنگ. باید بخوانم ببینم حالا چه بوده که محکوم شده به خوانده نشدن در آن مرز و بوم. آن قدر که حتی نمی شد در گوگل دنبالش گشت. الان شاید این را هم به خاطرِ ذکرِ نامش نشود خواند در ایران. نمی دانم.

خوشی های امروزم فراتر از یک کتاب را تمام خواندن است. امروز، روزِ خیلی محشری است. امروز صبح بیدار که شدم سرک کشیدم که به گلدانم آب بدهم. گلدانی هفته ی پیش چند تا دانه ی یاسِ شب بو (گمانم همان رازقی باشد) تویش کاشته بودم. هر روز خاکِ تیره اش را به آب طراوت می دهم. بعد امروز معجزه رخ داده بود. یک ساقه ی ترد، سبز، لطیف، سر بر آورده بود. بعد من هی فکر کردم به «تیستوی سبز انگشتی». فکر کردم دلِ من با همین یک ساقه ی کوچک این طور به شعف آمده، تیستو با آن انگشتانی که هر گیاهِ خفته ای را بیدار می کرد فکرش را بکن که چه شوری در زندگیِ هر روزه اش بوده.

به قولِ شمس:
خوشم، خوشم، چنان خوشم که از خوشی در دو جهان نمی گنجم.

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

دویست و شصت و دو

خیره به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها و تلاش برای به امیدها آرزونبافتن بی آنکه امیدها از دل رخت ببندند. می روی بیرون بالاخره. چرخه ی کسالت و بی حالی را باید یک جا شکست. می روی بیرون. هوا دم کرده است. می نشینی یک جا. ساندویچ گاز می زنی. می نشینی کمی با روابطِ ریاضی ات سر و کله می زنی. خوشیِ زنده بودن می دود زیرِ پوستت. امید و آرزوهات قرار می گیرند. دیروقت است. جمع می کنی وسایلت را که برگردی خانه. از در که می زنی بیرون، اولین قطره ی باران که می خورد به صورتت، کسالت یک باره محو می شود. شوقِ دویدنِ زیرِ باران می آید. تنت اما خسته است. راه می روی. می گذاری باران افکارت را بشوید. بر می گردی خانه. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از خواب های آشفته ی دیشب، به کامت شیرین است این خوابِ آرام. خیره می شوی به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها. شادی آرام می آید خانه می کند توی تمامِ وجودت. تشنه ای. آبِ گوارا و دوباره خواب.

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

دویست و شصت و یک

خستگیِ تن. آن قدر که نوشتن هم باری است بر تن. خواب ارجح است بر غرولند.

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

دویست و شصت

می خواستم اول به عزیزترانم گفته باشم. به همین سادگی.
امروز، پیک نیک، معرفی کردن ها و معرفی شدن ها، تفریح، دیدنِ دوستی زیرِ عینکِ آفتابیِ غریبش، و امیدی برای دوباره دیدنش. چه کسی گفته آدم باید در پیک نیک با هم سن و سال هاش باشد. یا با هم رده هاش. استاد است. سی و اندی سال از من بزرگ تر. وقتی دانشجو بوده آمده بوده ایران. پیش از انقلاب و جنگ. دوست داشته ایران را. برقِ شیطنت هنوز توی نگاهش هست. خوشم به احتمالِ دیدارِ دوباره ی دوستی محتمل.

۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

دویست و پنجاه و نه

می مانی خانه به امیدِ رسیدنِ یخچال. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از ظهرِ دیر است. زنگ می زنی. می گوید یخجال را فردا می آورم درِ خان تحویلت می دهم. چه بهتر. می روی پیاده روی توی پارک. باران می آید. به اولین باری که اینجور آمدی توی این پارک فکر می کنی. به تمام دفعه های بعد. به این وقفه ی چند ماهه. به اینکه چه قدر فرق کرده ای. این پارک و همراهِ آن روزها. چه قدر فرق کرده میانه تان. پارک عزیز است. نشانه هایی از خاطراتت را در خود پنهان کرده. چنگ می زنی به خاطراتی که لبخند به لبت می آورند تا حتی راه ندهی به آن ها که آن آخرین مکالمه را به یادت می آورند. شماتت. عبور کرده ای. رها می کنی ذهنت را. خاطرات می آیند. حتی شماتت ها. شادیِ دوباره آمدن توی پارک، در این روزِ میانه ی تابستان که این باران به لطافتِ یک روزِ بهاری اش کرده، عمیق تر از آن است که متلاطم شود به خاطراتِ تلخ و شیرینِ آن روزها. راه می روی. رادیوت را تنظیم کرده ای روی آهنگ های قدیمی، ادیت پیاف و الا فیتزجرالد و امثالهم. تک نوازیِ آکاردئونی که از رادیو پخش می شود، بوی باران می دهد. با خودت فکر می کنی که درست است هیچ وقت در یک غروب بارانی در پاریس قدم نزده ای اما این آهنگ خوراکِ چنین حالی است. بارانی به تن، هوای گرگ و میش، کنارِ رودِ سن توی پاریس قدم زدن. باران ببارد و باد در بارانی بپیچد.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

دویست و پنجاه و هشت

روز می گذرد. می روم می نشینم توی کافه. شروع می کنم به سر و کله زدن با ریزه کاری های ریاضیِ کارهام. کاشف به عمل می آید که آدمی که بغل دستم نشسته از همین کارها می کند. با هم بحث می کنیم. انگار نه انگار که کافه. از همینِ این کافه خوشم می آید. وسطِ دانشگاه است. پر از آدم های جالب. پر از دنیاهای جالب. خداحافظی می کنیم. روز تمام می شود. می گذریم. قصه ادامه می یابد.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

دویست و پنجاه و هفت

دلِ آدم است دیگر. یک روزهایی می گیرد. به یک تلنگرِ ساده. نه خنده نباشد. یا همه چیز سیاه باشد یا تیره و تار. نه اتفاقاً خیلی هم دنیا رنگارنگ است، خوشی هم هست زیاد، با این حال، یک تلنگر، بر باد رفتنِ یک امید، مواجهه با دردی که تسکینش به دستِ تو نیست، غم می نشاند به دل. بعد همه ی خوشی ها، همه ی رنگ و روی دنیا می شود یک سؤال. که چرا. با خودت فکر می کنی به مرزها، به تفاوت ها، به سختی ای که تنها به دوش می کشند، و برای تو همیشه فقط لبخند می آورند. دل است دیگر. می گیرد که ای وایِ من، من چرا لیخند به لبم نبود آن موقع. دل آدم بازی های عجیبی دارد.

پی نوشت. اثرات و برکاتِ مادرِ طبیعت است. آن یک هفته هایی که می آید سر می زند بهم، دل نازک می شوم. امروز از راه رسید مادرِ طبیعت. بروم بخوابم. استراحت همیشه آرام می کند تلاطم را.

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

دویست و پنجاه و شش

بالا و پایین می روم چند بار. بالاخره می گویند که خراب است و تمامِ تلاششان را می کنند که جایگزینش را تا جمعه بیاورند دمِ خانه ام. یخچال در یک خانه مهم تر از آن است که به نظر می آید. حالا حوصله ام که سر می رود کجا بروم سرک بکشم؟ تا جمعه باید صبر کنم. شاید حتی تا شنبه.

حرف زدیم بالاخره. یک ماه و اندی بود که می خواستم براش قصه های این روزهام را بگویم. فرصت که دست داد امروز شروع کردم. بی سر و ته شروع کردم اول. آن قدر که زیاد بود حرف هام. آخرش کلی ناگفته ماند. با این حال، خوشم به شروع. همیشه شروع کردنِ قصه دشوار است. ادامه ی قصه خود به خود می جوشد.

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

دویست و پنجاه و پنج

دست از سرم بر نمی دارد خیالِ زنی که در آن سال های دور، تنها مانده بود و برای خلاصی از مزاحمانش شروع کرده بود به بافتنِ شالی به بلندای تنهایی اش. به بلندای همتش، به لطافتِ عشقِ گم شده اش. دست از سرم بر نمی دارد خیالِ پنه لوپه. که روزها می بافت و شب ها می شکافت مبادا که شال کامل شود پیش از بازگشتِ یار. و منلائوس. و تردید. و حسد. چه در دلِ پنه لوپه می گذشت وقتی یارِ از سفر برگشته اش نه شادی که تردید اولین فکرش بوده؟ وقتی اولین دیدار نه شوق، که آزمونی پر حسد است. آزمونی برای سنجشِ بانویی که تمامِ آن سال ها تنهایی اش را بافته به امیدِ دیدارِ یار. قصه هیچ از اندوهِ زنی گفته آیا که صبرش و وفاداری اش به تردیدی چنان پاسخ داده شده؟ از دل شکستگی اش؟ از شادیِ دیدارِ یار که آلوده شده به حسد، به شک، به غضب. دست از سرم بر نمی دارد. خیالِ پنه لوپه. زنی پر از سکوت. سکوتی پر از حرف. قصه های ناگفته.

داشتم راه می رفتم که آمد و گریبانم را گرفت. پنه لوپه. یک کتابی را یک بار بی آنکه هیچ شنیده باشم راجع به نویسنده اش یا خودِ کتاب، به خاطرِ نامش خریده بودم قدیم ترها. تو بگیر قمار. بردِ محض بود. کتابی محشر. قصه هایی که شاید می توانست حرف هایی باشد که سکوت بلعیده شان. آدم های واقعی یا شخصیت هایی که در سکوت حرف هاشان را به گور برده اند بی آنکه مجالی یافته باشند برای روایت کردن شان. اسم کتاب «اگر تو حرف زده بودی، دزدمونا» بود. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که آیا فصلی را هم به ناگفته هایی که شاید پنه لوپه می توانست بگوید پرداخته بود یا نه. حافظه ام بازیگوش شده. می گوید بوده. نمی دانم آنچه یادم می آید چیزی است که دلم می خواهد کسی جایی گفته باشد در دفاع از مظلومیتِ پنه لوپه، یا که واقعا چیزی بوده که خوانده ام. حتی نامِ اصلیِ کتاب را نمی دانم که چه بوده که بگردم که شاید بتوانم از جایی گیر بیاورمش. که بخوانمش از نو. دلم گرفته. دلم عجیب گرفته امشب.

پی نوشت. می خواستم از جلسه ی امروز بگویم. از گپ و گفتی درباره ی آنچه از دستمان بر می آید برای بهتر کردنِ دانشگاه مان. برای بهتر کردنِ کارهامان. انرژی و امید می جوشید در دلم. در ذهنم. مثلِ آن سال ها که می نشستیم و برنامه می چیدیم برای بهتر کردنِ زندگی مان در فضایی که می بردمان به سمتِ بی حسی اگر که دستِ هم را نمی گرفتیم در تکاپوی جوانی ای که بیشتر باشد از یک مدرک و یک مشت عدد توی کارنامه. پنه لوپه اما آمد و گریبانم را گرفت.

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

دویست و پنجاه و چهار

برگشتم. خسته تن اما پر از زندگی. گشت و گذار با رفقا دلچسب است اما بعد از این همه وقت، این یکی، آن جمعِ کوچکِ خانوادگی شان که مرا در آغوش کشیده بود، خودِ زندگی بود. با همه دغدغه ها، بحث و جدل های کوتاه، کلنجارهای منتهی به خنده... برگشته ام و روزمرگیِ پر هیجانِ این شهر به استقبالم آمد در قطراتِ بارانی که در راهِ برگشت از لباس شویی ناگهان باریدن گرفت.

خوشم. آماده ی دویدن.

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

دویست و پنجاه و سه

دلنگرانی های بیهوده. صبح پیش از طلوع بیدار شدم. خستگی بود اما خواب نه. چند ساعتی مانده بود به ساعتِ اداری که بتوانم زنگ بزنم ببینم اشتباه از کجا آب می خورده و خیالم آرام شود. انگیزه ای محکم تر از نیازی به گذرِ زمان به کمترین تنش، برای واداشتنم به خواندنِ مانگا لازم نبود. نشستم به خواندن.
بعدتر، خیالم که راحت شد یادم افتاد که دیروز بسته ای برایم رسیده بوده وقتی خانه نبوده ام و امروز باید بروم از اداره ی پست تحویل بگیرمش. بسته ای کاملا دور از انتظار. برایم از آن سوی اقیانوس فرستاده. سرخوش می آیم خانه.
خستگیِ خوابِ تکه پاره ی دیشب دارد از پا در می آوردم. فردا هم که دارم می روم مسافرت تا یک هفته، یک روز بیشتر. یک هشته. به دور از اینترنت. نزدیک تر به طبیعت.

اینجا سکوت خواهد بود. تا یک هشته.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

دویست و پنجاه و دو

روزی پر از رنگ و خوشی. دیشب رفته بودم مهمانی ای نسبتا شلوغ و بر خلافِ انتظارم خوش گذشت. امروز به خودم جایزه دادم. مغازه گردی. چشمم را پر کردم از رنگ های پر شورِ لباس های تابستانی. لازم نیست آدم چیزی بخرد تا از رنگ ها محظوظ شود. مثل موزه می ماند. هنرهای معاصر.آمدم خانه. خسته و کوفته. صندوقِ پستم را چک کردم. یک اخطاریه برایم آمده برای قبضی که قبلا پرداخت کرده ام و رسیدش را هم دارم. اخطاریه به تاریخِ یک هفته پیش است و می گوید اگر تا پنج روز پول را ندهم فلان و فلان... حالم بد می شود. هراسِ درگیر شدن با نظامِ مالی و قضایی می ریزد به جانم. به خودم می گویم بگیر بخواب و فردا صبح برو ببین چه از دستت بر می آید. الان که همه جا تعطیل است. دراز می کشم. بیهوده. خواب می آید. بی رویا. اما چند دقیقه بیشتر نمی پاید. می پرم. بی که کابوسی دیده باشم. می پرم و دهانم خشک. تنم داغ. با دوستی حرف می زنم. می گویدم نگران نباش. آخرش این است که تو می روی رسیدت را نشانشان می دهی و کمی بالا و پایینِ اداری اما می گذرد. تمام می شود. بهش می گویم تمامِ این ها را می دانم. اما با این دلِ ترس خورده ی نگرانِ نامعلومِ در پیش رو در نظامِ اداری ای کاملا غریب چه کنم؟ می روم چای درست می کنم. دل نگرانی ای نبوده تا حالا که چای حریفش نبوده باشد. با آن همه آرامشِ توی عطر و طعمش...

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

دویست و پنجاه و یک

حسِ تلخی می ریزد به جانم. من کی ام؟ اینجا کجاست؟ این آدمی که نشسته کنارم که است؟ احساس می کنم پرت شده ام در فضا. چرخ می خورم و دور می شوم از همه ی آنچه می شناسم. بیهوده چنگ می زنم در خالیِ اطرافم. دور می شوم. ستاره های نقطه های براقی اند در سیاهِ مطلقِ اطرافم. من دارم می روم یا ستاره ها؟ من معلقم در فضا یا فضا معلق است در من؟ نمی فهمم. نمی فهمم... گیجم...

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

دویست و پنجاه

همیشه می گفت یک جاهایی هست که آدم نباید تنها برود. مثلا دکتر. یا مثلا بانک وقتی می خواهد پولِ نقد بگیرد. همیشه اصرار می کرد تا مطمئن شود که تنها نرفته ام. تمامِ بارهایی که رفیقکِ دانشگاه همراهم می آمد چون حساسیتم را روی تنها به مطب دکتر نرفتن می دانست از همین حرف ها آب می خورد. امروز به همان توصیه ی قدیمی دستش را گرفتم که برویم بانک. خطری از آن دست پیش نیامد با این حال ضرورتِ بودنش ثابت شد برم وقتی که سردردِ کم خوابی گریبان گیرم شد. وقتی که ذهنم شروع کرد به استفراغِ خاطرات.

بگذریم. یادِ من باشد که... بگذرم.

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

دویست و چهل و نه

داریم ناهار می خوریم. نشسته ایم بیرون در هوای باز. روی درختی کنارمان یک آگهی هست. حراج به دلیل اسباب کشی. امروز. می رویم آنجا. پیرزنِ صاحبخانه پارکینسون دارد. تمامِ اندامش می لرزد. اما برقِ نگاهش پر از هوشیاری است. کتاب هایش را هم گذاشته برای فروش. کتاب هایش خوب نه، محشرند. چشمم می افتد به کتابی راجع به دنیای ون گوگ. بر می دارمش. او هم یک سری کتاب های عکاسی بر می دارد. کتابم را نشانش می دهم. می گوید حیف که اول تو دیدیش. وگرنه من بر می داشتمش. می رویم پیش پیرزن. بعد از کمی چک و چانه کتاب ها را می خریم و می آییم بیرون. می گوید احتمالا می خواهد برود خانه ی سالمندان که دارد همه چیزش را می فروشد. می گویم انگار کن که نشسته باشی و دانه دانه خاطراتت را به حراج بگذاری. دانه دانه یادبودها را. در سکوت راه می رویم. بعد من می گویم انگار آدم پیر که می شود توی یک خانه، همه چیز هم باهاش پیر می شوند. انگار که میلِ تغییر و تازه کردنِ محیط در آدم ضعیف و ضعیف تر می شود. آدم پر می شود از خاطرات، از عادات. در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. می گوید فقط این هم نیست. آدم دیگر نمی تواند کار با تکنولوژی های جدیدتر را هم یاد بگیرد. گمانم هنوز دارد به دستگاهِ ویدیوی قدیمی که در خانه ی پیرزن دیدیم فکر می کند. در ذهنم این هم مصداقِ عادت است. عادت به آنچه بود، یادگرفتنِ جدیدتر ها را دشوار می کند. سکوت می کنم ولی. هر دو سرمستیم از کتاب هایی که خریده ایم.

بعدتر دارم کتابِ ون گوگ را ورق می زنم. از تنهایی ون گوگ می گوید. از سوءتفاهماتی که سهمش بوده از زندگی. از اینکه نقاشی امن ترین راه ارتباطش بوده با دیگران. از تشنگی اش برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. گویا ون گوگ جایی گفته که:

"One may have a blazing hearth in one's soul and yet no one ever comes to sit by it. Passersby see only a wisp of smoke rising from the chimney and continue on their way."  ~Vincent Van Gogh

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

دویست و چهل و هشت

اینترنتی که بازی در می آورد را بگذار کنارِ تنی خسته و ذهنی از پا افتاده. بهانه شد برای ننوشتن دیشب. هر چند روزم این قدر ملایم و بی تنش پیش رفته بود که بازمانده اش جز آرامش نبود. عزیزکم از آن سوی آب به شماتت آمد که دستِ یاری اش را مبادا رد کنم. یادِ فیلمِ کاراکتر افتادم. آنجا که جوانک از همه جا مانده بر مرزِ ورشکستگی است و کافی است ثابت شود که به کسی مقروض است و کتاب هایی را که از دوستی قرض گرفته دارند بهانه می کنند برای زمین زدنش و رفیقش می آید که اصلا که گفته این ها قرض است. من هدیه داده بودمش این ها را. و جوانک که می خواهد قبول نکند چرا که مرزِ میانِ دوستی و روی پای خود ایستادن را هیچ وقت یاد نگرفته. رفیقش است که به شماتت می گویدش که منافاتی ندارد پذیرفتنِ هدیه ای بی چشمداشت با عزتِ نفس و بر پای خود ایستادن.

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

دویست و چهل و هفت

راه می رفتم. سرِ صبح. دمِ طلوع. رو به روی دانشگاه. موسیقی در گوشم. انگار در دنیایی دیگر. مردِ بیخانمان آیا چیزی گفت؟ چیزی خواست؟ راهِ خودم را می رفتم. مرد با غیظ تف انداخت به صورتم. دهانش زیاده از حد خشک بود برای تف انداختن. با این حال بوی سنگینِ دهان نشست به صورتم. خم به ابرو نیاوردم. انگار نه انگار. مرد خسته بوده لابد. از گرسنگی و بی خانمانی کلافه بوده لابد. تمامِ این ها شده آبِ دهانی که باید به گوشه ی خیابانی یا صورتِ رهگذری می انداخته. چند قدم جلوتر دستمال در آوردم و صورتم را پاک کردم. دلم سوخت به حالِ مرد که در بازیِ این دنیا این طور زمین خورده و کسی دستش را نگرفته. دلم سوخت و فکر کردم به اینکه اگر بیست و چهار سالِ پیش دنیا مهره هاش را جورِ دیگری چیده بود شاید الان من بی خانمانی بودم کلافه و خسته. خشمگین از دست دنیایی که له شدنم را می بیند و خم به ابرو نمی آورد. راه رفتم باز. هوا تب دار بود. ذهنِ من هم. تابستان که می شود انگار زمین تب می کند. داغ و مرطوب. دم کرده. نفسم سنگین بود. برگشتم خانه. دوش گرفتم. صورتم را شستم. آرام گرفتم. خوابیدم...