۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

دویست و شصت و سه

خنده که لهجه و ملیت ندارد. این می شود که خواندنِ «خندیدن بدونِ لهجه» ی فیروزه دوما به دلت می نشیند. جا به جا لبخند می آورد به لبت. ختی به قهقهه می خندانت گاهی. هنوز تمام کردنِ یک کتاب در این مملکت و به این زبان برایم اتفاقِ خوشایندی است که می شود برایش تا چند روز شادمانی کرد. الان خوشم. می خواهم «لولیتا خوانی در تهران» را شروع کنم. طعنه ی غم انگیزی است غیرِ مجاز بودنِ کتابی درباره ی کتاب های غیرِ مجاز و تجربه ی خواندن شان در تهران، در کشوری که قصه و آدم هاش از آن بر می آیند. مهرِ غیرِ مجاز زدن بر کتاب و واژه. سرکوب کردنِ جوانه های فرهنگ. باید بخوانم ببینم حالا چه بوده که محکوم شده به خوانده نشدن در آن مرز و بوم. آن قدر که حتی نمی شد در گوگل دنبالش گشت. الان شاید این را هم به خاطرِ ذکرِ نامش نشود خواند در ایران. نمی دانم.

خوشی های امروزم فراتر از یک کتاب را تمام خواندن است. امروز، روزِ خیلی محشری است. امروز صبح بیدار که شدم سرک کشیدم که به گلدانم آب بدهم. گلدانی هفته ی پیش چند تا دانه ی یاسِ شب بو (گمانم همان رازقی باشد) تویش کاشته بودم. هر روز خاکِ تیره اش را به آب طراوت می دهم. بعد امروز معجزه رخ داده بود. یک ساقه ی ترد، سبز، لطیف، سر بر آورده بود. بعد من هی فکر کردم به «تیستوی سبز انگشتی». فکر کردم دلِ من با همین یک ساقه ی کوچک این طور به شعف آمده، تیستو با آن انگشتانی که هر گیاهِ خفته ای را بیدار می کرد فکرش را بکن که چه شوری در زندگیِ هر روزه اش بوده.

به قولِ شمس:
خوشم، خوشم، چنان خوشم که از خوشی در دو جهان نمی گنجم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر