همیشه می گفت یک جاهایی هست که آدم نباید تنها برود. مثلا دکتر. یا مثلا بانک وقتی می خواهد پولِ نقد بگیرد. همیشه اصرار می کرد تا مطمئن شود که تنها نرفته ام. تمامِ بارهایی که رفیقکِ دانشگاه همراهم می آمد چون حساسیتم را روی تنها به مطب دکتر نرفتن می دانست از همین حرف ها آب می خورد. امروز به همان توصیه ی قدیمی دستش را گرفتم که برویم بانک. خطری از آن دست پیش نیامد با این حال ضرورتِ بودنش ثابت شد برم وقتی که سردردِ کم خوابی گریبان گیرم شد. وقتی که ذهنم شروع کرد به استفراغِ خاطرات.
بگذریم. یادِ من باشد که... بگذرم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر