۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

دویست و پنجاه و نه

می مانی خانه به امیدِ رسیدنِ یخچال. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از ظهرِ دیر است. زنگ می زنی. می گوید یخجال را فردا می آورم درِ خان تحویلت می دهم. چه بهتر. می روی پیاده روی توی پارک. باران می آید. به اولین باری که اینجور آمدی توی این پارک فکر می کنی. به تمام دفعه های بعد. به این وقفه ی چند ماهه. به اینکه چه قدر فرق کرده ای. این پارک و همراهِ آن روزها. چه قدر فرق کرده میانه تان. پارک عزیز است. نشانه هایی از خاطراتت را در خود پنهان کرده. چنگ می زنی به خاطراتی که لبخند به لبت می آورند تا حتی راه ندهی به آن ها که آن آخرین مکالمه را به یادت می آورند. شماتت. عبور کرده ای. رها می کنی ذهنت را. خاطرات می آیند. حتی شماتت ها. شادیِ دوباره آمدن توی پارک، در این روزِ میانه ی تابستان که این باران به لطافتِ یک روزِ بهاری اش کرده، عمیق تر از آن است که متلاطم شود به خاطراتِ تلخ و شیرینِ آن روزها. راه می روی. رادیوت را تنظیم کرده ای روی آهنگ های قدیمی، ادیت پیاف و الا فیتزجرالد و امثالهم. تک نوازیِ آکاردئونی که از رادیو پخش می شود، بوی باران می دهد. با خودت فکر می کنی که درست است هیچ وقت در یک غروب بارانی در پاریس قدم نزده ای اما این آهنگ خوراکِ چنین حالی است. بارانی به تن، هوای گرگ و میش، کنارِ رودِ سن توی پاریس قدم زدن. باران ببارد و باد در بارانی بپیچد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر