۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

دویست و پنجاه و هشت

روز می گذرد. می روم می نشینم توی کافه. شروع می کنم به سر و کله زدن با ریزه کاری های ریاضیِ کارهام. کاشف به عمل می آید که آدمی که بغل دستم نشسته از همین کارها می کند. با هم بحث می کنیم. انگار نه انگار که کافه. از همینِ این کافه خوشم می آید. وسطِ دانشگاه است. پر از آدم های جالب. پر از دنیاهای جالب. خداحافظی می کنیم. روز تمام می شود. می گذریم. قصه ادامه می یابد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر