اینترنتی که بازی در می آورد را بگذار کنارِ تنی خسته و ذهنی از پا افتاده. بهانه شد برای ننوشتن دیشب. هر چند روزم این قدر ملایم و بی تنش پیش رفته بود که بازمانده اش جز آرامش نبود. عزیزکم از آن سوی آب به شماتت آمد که دستِ یاری اش را مبادا رد کنم. یادِ فیلمِ کاراکتر افتادم. آنجا که جوانک از همه جا مانده بر مرزِ ورشکستگی است و کافی است ثابت شود که به کسی مقروض است و کتاب هایی را که از دوستی قرض گرفته دارند بهانه می کنند برای زمین زدنش و رفیقش می آید که اصلا که گفته این ها قرض است. من هدیه داده بودمش این ها را. و جوانک که می خواهد قبول نکند چرا که مرزِ میانِ دوستی و روی پای خود ایستادن را هیچ وقت یاد نگرفته. رفیقش است که به شماتت می گویدش که منافاتی ندارد پذیرفتنِ هدیه ای بی چشمداشت با عزتِ نفس و بر پای خود ایستادن.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر