بی خبری خوش خبری؟ بی خبری بی خبری است. به
همین بی معنایی و پر از دلهره و امید.اصلا بگیر میدان جنگِ امید و هراس. از واژه تهی...
۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۸, سهشنبه
ششصد و هشتاد و سه
همین دیگر. چیزی که نمی خواست شد و دیگر مهم نیست که بپرسی یا نپرسی. که جواب بدهند یا ندهند. حالم تلخ شد. معده ام انگار سنگ. گاهی یک جمله کافی است. مهم نیست چندبار به خودت بگویی که آنچه شد دفع ضرر بود، دفعِ رنج، زندگی روالِ عادی را خواهد یافت. همین یک جمله تمامش را می تکاند و می بینی که زندگی عادی نیست. که شاید برنگردد.
بهایی است که می پردازیم. زندگی به زور از چنگمان بیرون می کشد این بها را... معامله جوش خورده و دیگر دیر است برای تغییر رأی.
نمی دانم چرا این طور یاد مردی افتادم که سایه اش را فروخت. سایه را که فروخت و خریدار که سایه را آمد و برید و لوله کرد گذاشت زیر بغل... نه جای تردید گذاشت و نه جای تعویض. معمله جوش خورد و تمام... کتابش را دلم خواست یک هو. چه خوب است یک چیزهایی مثل پروژه ی گوتنبرگ وجود دارد...
۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه
ششصد و هشتاد و دو
دلزدگی. نمی دانم چرا این طور بی شوق ام. خالی از واژه. ولی یک وقت هایی یک عکس ذهنِ آدم را پر می کند از واژه های متلاطم. یک عکس. در چهره ای که دیده نمی شود هزار و یک قصه هست. بر این شانه ها هزار دلهره سنگینی می کند. قرار است از همین خرابه ها هم رانده شوند. زیبایِ آواره... چشمهاش پر از زندگی. قامتِ کشیده و شانه های محکمش به این سادگی ها از پا در نمی آید. گداییِ کمک و ترحم نمی کند. وسوسه می شوم درباره اش قصه ببافم. درباره ی زنی تنها ایستاده مقابلِ خانه اش. با نگاهی به سمتِ خانه ای که معلوم نیست چند وقت دیگر برپا باشد.
۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه
ششصد و هشتاد و یک
یک شب هایی هم منتظر می شوی به خیال خودت می
خواهی صبحشان شروع بشود، که مبادا از خوابشان بزنی. ناگهان ولی دیر می شود. همیشه
زود دیر می شود. این روزها حتی زودتر از همیشه دیر می شود. مثلا همین دیشب که دیر
شدن سطلِ آب یخی بود که همان جا گوشه ی کافه بر سر و تنت انگار خالی شد. گیرم که «دیر»
کمی جا باز کرد و چند دقیقه ای محل داد به «سر بزنگاه». اوضاع آشفته ای است. دردی
می آید و دردی می رود و آدم نمی داند باید شاد باشد و نگرانی را بگذارد توی انبار
یا نه. آشفته بازارِ بی انتها. پناه می بری به داستان، به کار، به آفرینش، به گپ
زدن های بی سر و ته.
۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه
ششصد و هشتاد
امشب نه. امشب گرفته ام. خوب بودم. گرفته شدم. گاهی یه یک جمله بند است آدم. یک جمله. سردرد که می آید جمله های ساده هم پتک می شوند. سردردِ لعنتی! می آید و جا خوش می کند. خسته ام و تنم کوفته است. همین. برویم زمین را بکنیم تا ماه. اصلا به همین سادگی آدم باید حالِ خودش را خوب کند. با کندنِ یک تونل تا ماه و دیدنِ گلی روی ماه و ردِ قایقی که خزیده تا آنجا.
۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه
ششصد و هفتاد و هشت
وقتی تبریکاتشان لرزه بر اندامت می افکند... سخت نیست فهمیدنِ اینکه در جای اشتباهی از زندگی هستی. در میانِ آدم هایی غریب. دشواری اش تنهایی است که گاهی عجیب سنگین می شود. تقلایی برای راهِ خود را یافتن. در میانه ی این همه هیاهو ادامه دادن. گاهی آدم می لرزد. یک هو می بیند توی پوستِ خودش هم غریبی می کند. از آن وقت هاست که خوب است یکی باشد که بیاید بغلش کند محکم، که گرماش از پوست رد شود و بنشیند به تنِ سرد و دوباره گرمش کند. گیرم یک چند قطره اشک هم این وسط ریخته شود، فدای سر.
۱۳۹۲ بهمن ۱, سهشنبه
ششصد و هفتاد و هفت
نمی دانم چرا در میانه ی این همه دلنگرانی که برای خودم دارم یک هو نشستم پای بلاگِ جگرخراشی که نمی دانم واقعی بودنش است یا تلاشِ آدم هاش برای برپاخاستن و زندگی را دست گرفتن که نمی گذاردم یک بار و برای همیشه از حافظه ام پاکش کنم و دیگر سراغش نروم. امروز اما شگفتیِ تازه ای داشت. یک نفر از ایران یک عکس فرستاده بود. و من چه قدر دلم خواست می توانستم بروم دخترک را برای جسارتش در آغوش بکشم. بیرون ریختنِ احساساتِ تلخ و باور کردن که با وجودِ تمامِ احساسِ درهم شکستگی که واقعه ی تجاوز با خودش می آورد آدمی می تواند بلند شود و محکم زندگی کند. دلم خواست این دختر را بغل کنم به خاطرِ تمامِ آدم هایی که هنوز می ترسند که هر روز ملامت می شوند انگار که تجاوز خودش دردِ کمی است دیگران، عزیزانِ آدمی حتی بعضا، نمک به زخمش می پاشند. پروژه ی جالبی است و خوشحالم که می بینم این طور بزرگ و بین المللی شده. آن روزی که اول بار وبلاگش را پیدا کردم هنوز کوچک بود و در تقلا برای جا افتادن. خوشحالم که هنوز زنده است. هر چند هر بار چنگ می زند به روع و روانم این همه تلخی و خشونت و دردهای ناگفته. گیرم یک دو جمله اش را آدم ببیند اینجا. خیالِ آدم می رود به هزار و یک نگفته ی بینِ جمله ها، به درد، به تحقیر، به تنهایی و عزلت، به بی اعتمادی ای که به بار می آید...
۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه
ششصد و هفتاد و شش
آدم یک شب هایی از همان سرِ شب دلش می خواهد سکوت سرشار از ناگفته هاست را با صدای آقای شاملو گوش بدهد. ولی شروع می کند و نمی تواند ادامه بدهد. بی قرار است و هیچ جا بند نمی شود. زمان هم کمرِ همت می بندد که نسبیت را ثابت کند و کش می آید... سرِ شبی پایان ناپذیر که نمی رسد به وقتِ خواب.
دلم می خواهد الان، همین الان گوشه ی یک کافه توی پاریس باشم در سال های دور. قهوه ام را مزمزه کنم و این ها را با خودنویس توی دفترچه ای بنویسم. نگاهم برود سمتِ زنی مثلا، آن سوی کافه. و طرحِ پیراهنش در ذهنم امتداد پیدا کند و داستان بشود. داستانی حولِ پیراهنِ زنی توی کافه. مثلا مردی بیاید و اجازه بگیرد و رو به روش بنشیند. بار اول باشد که همدیگر را می بینند. و مرد از لباسِ زن تعریف کند. از درخشش گلِ های درشتِ پیراهنش توی تاریکیِ کافه بگوید. و از اینکه نگاهِ زن از گل ها درخشان تر است و هر بار که پلک می زند کلِ کافه را تاریکی بر می دارد. و من که آنجا نشسته ام گواه باشم که هر بار که زن پلک می زند دستم به نوشتن نرود انگار که دنیا را از نور خالی کرده باشند و سوی چشمم برای لحظه ای تار شده باشد. و زن بخندد آن طور که انگار می داند تمامِ این ها حرف است. که می داند مرد چه می خواهد و نداند واقعا که در دلِ مرد چه می گذرد. که مرد یکی باشد از هزاران هزار که عطشِ هم صحبتی دارد. که باز مثلِ هزاران هزارِ دیگر توی دلش غوغا شده باشد که شاید برای چند ساعتی یا شاید یک شب عطشش را این زن فرو بنشاند. و زن بخواهد که برود از شرم یا از ترسِ ننگ یا از دلهره ی خلاء بعد از هم صحبتیِ تن ها که ناگاه در سکوتِ شب بر تنِ کوفته اش هوار می شود و می داند این مرد هم ستونی نیست که او را از آوارِ آن خلاء نجات بدهد. و مرد دستش را بگیرد و در این تماسِ دست ها چیزی باشد که زن را متوقف کند. که زن بایستد مردد و برگردد و در چشم های مرد خیره شود و مرد ازش بخواهد که اصلا تمامِ شب را همان جا بنشینند و گپ بزنند و بعد هر کدام برود پیِ زندگی اش تا شاید زمانی زندگی شان دوباره جایی به هم برساندشان. و بنشینند و من خودنویسم خشک شود و من سایه شوم و همان جا توی تاریکیِ پشتِ پلک های زن و توی تمنای عمیقِ مرد غرق شوم و قلمم نگردد به نوشتن از چشم های آبیِ مردی که از تاریکیِ شبی واردِ کافه ای شد و از نوری که معلوم نبود از کجا توی دو تا چشمِ آبی اش گیر کرده بود و از دست های ظریفی که می لرزیدند وقتی که می خواست رطوبتِ گوشه ی چشم ها را به سر انگشت پاک کند پیش از آنکه روی گونه اش سر بخورد. قلمم نگردد و دلم بلرزد و بی قرار شوم برای سکوت سرشار از ناگفته هاست ولی نه خانم مارگوت لازم باشد شعر را نوشته باشد و نه آقای شاملو لازم باشد با آن صدای گیراش شعر را دکلمه کرده باشد. که سکوتی برابرم از ناگفته ها پر است و الان است که بشکند و بلرزم و زمین و زمان در هم تاب بخورد و من هنوز توی پاریس باشم و زن هنوز پیراهنی تنش باشد پر از گل های درشت و مردی دستش را گرفته باشد و زن به تردید یا ترس ایستاده باشد آنجا و مرد صدا در گلویش شکسته باشد و بی زمانی سیلی شود همه ی ما را بشوید و ببرد...
۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه
ششصد و هفتاد و پنج
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...
بادِ بی سامان. روزهای دور. یادهای پراکنده. من که آن روزها به بی سامانی باد را می ماندم و به سرگردانی ابر را و ژولیده بودم و به آراستگی می خندیدم. روزهای دور... کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟
باد چرا این قدر نقشِ ماندگاری دارد در خاطراتم؟ بادِ داغِ مرداد که پوستم را می سوزاند. نسیم خنکِ معطرِ بهار. بوی یاس و بهار نارنج.
امشب چه قدر یاد در ذهنم چرخ می خورد...
۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه
ششصد و هفتاد و چهار
خسته ام از بیهودگی. از دلهره. از خیالِ کج. از حماقت. از ادعا. از قضاوت. کلا خسته ام البته. این چیزها بهانه اند. نمی دانم چرا امشب انگار یک لشکری دارند توی دلم رژه می روند. ساعت هم که کمرِ همت بسته که نسبیت را بهم ثابت کند این طور که از هشت شب تا یک بعد از نیمه شب به آنی می گذرد انگار. بروم روزم را تمام کنم. روزم را بگذارم توی قوطی که روزِ بعدی ناغافل رسید بی آنکه این یکی به سرانجامی رسیده باشد...
۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه
ششصد و هفتاد و سه
آدم است دیگر. یک وقت هایی خوشحال است و می گذارد گنجشک درونش از این شاخه به آن شاخه بپرد و روی هر شاخه ای بی پروا شلوغ کند. بعد می آید با شوق با دوستی گپ می زند و دوست نقلی می آورد از آقایی به اسمِ هوراشیو گونزالس که عجیب وصف حالش است «می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری !هه ! بگو یعنی به اندازه گنجشکی نیستم؟...»
آدم است دیگر. خوشحال می شود از این حالِ گنجشکی اش و فکر می کند به تمامِ سال های کودکی که با غوغای گنجشک ها بیدار می شده که انگار خستگی نمی شناختند در آن ساعتِ گرگ و میشِ پیش از طلوع. آن طور بی پروا دنیا را بیدار می کردند که باهاشان در زیباییِ طلوع شریک شود... گنجشک ها... فکر می کند که چه قدر زمان تنگ است برای تمامِ چیزهایی که در زندگی می خواهد تجربه کند...
۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه
ششصد و هفتاد و دو
امشب خالی ام. کفِ پام زق زق می کند به ضمِّ ز. هر بیست و چهار ساعت تا دو هفته باید ضماد بمالم بهش. یک قطره است و تمامِ اطلاعاتِ پزشکی اش را هم روی شیشه اش توضیح داده اند. من ولی دوست دارم بگویمش ضماد و فکر کنم به زندگیِ چند صد سال پیش. که چند صد واقعا؟ نمی دانم. و چه ساده آدم عدد می نویسد و می گذرد و چند صد یعنی چند نسل؟ و ذهنم می رود سمتِ ویدیویی که رفیقکِ آن سوی آب برایم فرستاده و تمامِ داستان هایی که برای موسیقیِ مکان ها می شود نوشت...
رویای ما به راه شد با این قصه ها. شب خوشی نصیبِ ما.
۱۳۹۲ دی ۲۴, سهشنبه
ششصد و هفتاد و یک
می گویم سرمایه دار هم نشدیم که مرزها به دردمان اضافه نکنند... می گوید خوب است. برایت خوب است که بفهمی در دنیا ثروت و قدرت مهم اند. مهم و مؤثر. فکر می کنم به حرفش. عجیب است که تلخ ترم نمی کند. بعدتر باز داریم حرف می زنیم و همزمان مقاله می خوانیم. می رسم به جایی که آقای نویسنده ی کوبایی حرفی می زند از اینکه اگر در کوبا روزگار نگذرانده بود، اگر تمامِ آن رنج ها را از سر نگذرانده بود دنیا را این طور نمی دید. آقای رینالدو آرِناس عزیز...
۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه
ششصد و هفتاد
اینجا می نویسم که یادم بماند. که لحن مهم است. که با جماعتی پر از تعارف نمی شود بی پرده بود. که باید پرده پوشی... گورِ پدرِ پرده پوشی... ذهنم آشفته است. پرده پوشی و پرده دری و تمایلم به وحشی گری و بی خیالی...
لحن مهم است. احترام یعنی بی ادعایی. کلمه ها در ذهنم قاطی می شوند امشب. نمی دانم. و من از میان همه ناآگاه ترینم و با این حال مثلِ خروس می پرم و براق می شوم و بحث می کنم. و لحنم می آزاردشان وقتی می گویم نمی دانم و نفهمیدم و خیال می کردم وقتی می گویم نمی دانم یعنی نمی دانم و در تلاشم بفهمم ولی گویا وقتی می گویی نمی دانی خیال می کنند متظاهرانه می خواهی دانش به رخشان بکشی... حالم گرفته است.
من چرا انگار با خودم درگیرم این قدر؟ پای شوکرانِ مباحثه باید ایستاد. یا اگر بخواهم خیلی ادای اندیشمندی در بیاورم: کسی که مباحثه می کند لاجرم آمادگیِ مجادله را هم دارد. که از دلِ همین مجادله ها تجربه های نابِ انسانی بیرون می آید... اداست و تظاهر. باید بروم تمرین بی ادعایی کنم. بروم ساکت زیرِ آب نفسم را حبس کنم مثل ژولیِ فیلم آبی. کاش استخر دم دست بود الان. اینجا. نصفه شب.
۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه
ششصد و شصت و نه
یک شب هایی آدم می نشیند روی صندلی اش، تمامِ تنش کوفته است و فکر می کند و می بیند هیچ کاری نکرده که این همه کوفتگی را توجیه کند، مگر شاید آن شیرجه ی نرفته. که «شیرجه های نرفته گاه کوفتگی های عجیبی بر جای می گذارند.» [سقوط - آقای آلبر کامو] دستم حتی به نوشتن نمی رود. شب های این طوری دلم می خواهد یک استخر می داشتم مثلِ ژولیِ فیلم آبی تنها درش شنا می کردم. شنا می کردم و زیرآبی می رفتم تا جایی که ریه هام از بی هوایی بسوزند و بعد بیایم بالا و نفس نفس بزنم و باز شنا کنم تا از پا بیفتم... تا اقلا کوفتگی ام را بیندازم گردنِ شنایِ دیوانه واری که کرده ام.
این صحنه از فیلمِ سفید را چند وقت بود می خواستم مرور کنم با خودم. به زبانِ غریب پیداش کردم. برای من که کافی است. گمانم برای هر کس که فیلم را دیده باشد کافی است برای به یاد آوردنِ آن لحظه که می پرسد «مطمئنی؟» و تردید و سر تکان دادن که «دیگر نه»... اگر هم ندیده اید حتی اگر به اشتباه بازش کنید فیلم را برایتان خیلی خراب نخواهد کرد چون نمی فهمید چه می گویند. هر چند از آن صحنه هاست که بی واژه هم حسش را می شود فهمید. آخ از آقای کیشلوفسکی که این طور با آدم بازی می کند. آخ از این یک صحنه که پاک نمی شود از صفحه ی ذهنم. خودش یک داستانِ کوتاهِ محشر است. آقای کیشلوفسکیِ عزیز...
۱۳۹۲ دی ۲۱, شنبه
ششصد و شصت و هشت
این روزها ذهنم می چرخد حولِ داستان های قدیم. امروز فلوری های دیوانه آمدند سراغم و ذهنم را بردند در جست و جوی رنگِ آبی...
باید بادبادک ها را دوباره بخوانم. آقای رومن گاریِ عزیز. من خیلی چیزها به این مرد مدیونم!
باید بادبادک ها را دوباره بخوانم. آقای رومن گاریِ عزیز. من خیلی چیزها به این مرد مدیونم!
۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه
ششصد و شصت و هفت
سرم درد می کند. گودو هم که ما را به انتظار گرفته. امشب مجالِ خواندن نیست با این حال.
۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه
ششصد و شصت و شش
در انتظار گودو می خوانم:
Estragon. What exactly did we ask him for?
Vladimir. Were you not there?
Estragon. I can’t have been listening.
Vladimir. Oh… Nothing very definite.
Estragon. A kind of prayer.
Vladimir. Precisely.
Estragon. A vague supplication.
Vladimir. Exactly.
Estragon. And what did he reply?
Vladimir. That he’d see.
Waiting For Godot - Samuel Beckett
Vladimir. Were you not there?
Estragon. I can’t have been listening.
Vladimir. Oh… Nothing very definite.
Estragon. A kind of prayer.
Vladimir. Precisely.
Estragon. A vague supplication.
Vladimir. Exactly.
Estragon. And what did he reply?
Vladimir. That he’d see.
Waiting For Godot - Samuel Beckett
۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه
ششصد و شصت و پنج
امشب خالی ام. حرفی نیست. ذهنم گره خورده انگار. امروز هوا خیلی سرد بود. گمانم مغزم هم یخ زد در همان چند دقیقه که باد داشت می بردم. بروم کمی قبل از خواب کتاب بخوانم اقلا با حالی خوش به خواب بروم.
۱۳۹۲ دی ۱۷, سهشنبه
ششصد و شصت و چهار
دیدنِ دستکش های یک بار مصرفی که باد در پیاده رو به بازی گرفته بود با خودش قصه آورد. چرا باید آن همه دستکش ریخته باشد روبه روی ترمینال. می دانی چه قدر قصه می شود گفت درباره ی گذشته ی این دستکش ها؟ یکی این مثلا که همین طور که راه می رفتم توی پیاده رو ذهنم را قلقلک داد:
۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه
ششصد و شصت و سه
یک روزهایی توی زندگی هست که آدم انگار در یک استخر پر از ژله شناور است. همه چیز را می بیند. صداها را هم می شنود ولی دهان که باز می کند که حرفی مثلا، تا شکمش پر می شود از ژله ی که با فشار و لرزان سُر می خورد در دهانش. مثلِ خواب می مانند. خوابی که طول می کشد تا آدم باورش شود لحظه لحظه شان. بس که غریب اند و دور از ذهن. انگار که داستانی خوانده باشی و خیال کرده باشی سوررئال بوده و بعد بفهمی نه، که تمامش در همین نزدیکی، تو بگیر زیرِ همین سقف اصلا، اتفاق افتاده بوده. که هر چیزی که جایی اتفاق افتاده می توانسته زیر همین سقف هم اتفاق بیفتد، بس که سر و ته یک کرباس-طور است زندگی ها و کرباسِ لعنتی توی این همه شستن ها و آب کشیدن ها آب رفته و جمع شده توی خودش.
پس نوشت. بازی با کلمات. ذهنم هنوز بین و خواب و بیداری در تلاطم است...
پس نوشت. بازی با کلمات. ذهنم هنوز بین و خواب و بیداری در تلاطم است...
۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه
ششصد و شصت و دو
میلم به بِه را که ابراز کردم، چند نفر گفتند که می توانند برایم بخرند و بفرستند. کلا همین چیزهای کوچک عالی است. همین غافلگیری های کوچک و مهربانیِ پشتشان. زندگی در مجموع خوب است.
۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه
ششصد و شصت و یک
آدم است دیگر، یک بعد از ظهر زمین و زمان را به
هم می دوزد سرِ دلتنگی برای به. برای بوی مربا که بپیچد توی خانه. حتی مربا هم نه،
بوی خود به.
آدم است دیگر، بی تابی را می بیند و می خواهد
کمکی کند و می گویی به و نمی فهمد و تو بی تاب تر می شوی که چه طور می شود بیست و
چند سال زندگی کرد بدون بوی به. بدون رنگِ قرمزِ روشنِ مرباش، یا بدون حیرت و ذوقِ
بریدنِ یک به و ندیدنِ کرمی درش. چه طور می شود زندگی کرد و این خوشی ها را تجربه
نکرد. می بینی که می شود. شاهد زنده اش رو به روت نشسته و نمی فهمد تو را ناگهان
چه شده در این بعد از ظهر زمستانی. بیرون باد می وزد و تو دلت نانِ گرم و مربا می
خواهد. مربایی که تابستانِ گذشته نشسته باشی کنار مادر و میوه ها را براش آماده
کرده باشی. آلبالوها را هسته گرفته باشی. به ها را به ظرافت خرد کرده باشی. سیب ها
را یک اندازه. و هویج، با آن رنگِ درخشانش. مربای هویج آتش است... بوی گلاب... بوی
بهار نارنج های توی چای... این زمستان بینی ام دلتنگِ تمامیِ این عطرهاست.
پس نوشت، بازیِ خیال و واقع است. مرزی مشکوک میان درون و برون...
۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه
ششصد و شصت
طوفان هوایی ام می کند. شهر پشتِ پرده ای از برف پنهان شده. باد زوزه می کشد و می کوبد به پنجره. لای پنجره را باز می کند که عکسی بگیرد و هوای تازه و تیز می خورد به صورتم. پر از دانه های ریز و سردِ برف. طوفان هوایی ام می کند این طور که تمامِ صداهای شهر را در خود خفه می کند. آدم خیال برش می دارد که شهر خالی است، شهری تماما برای تو. برای تویی که جسارتِ بیرون رفتن در این هوا را داری. شهر عریان است. خیابان های همیشه شلوغ را خالی دیدن خیلی عجیب است... هوایی ام. دلم می خواهد بزنم به خیابان. باد ببردم با خودش. بادی که در شهر می چرخد. که معلوم نیست کدام یک از چهار برادر است. دلم افسانه های قدیم را می خواهد که باد شمال می آمد و دخترک را می برد. و همراه باد جنوب و باد شرق و باد غرب، پنج نفری شبِ زمستان را به قصه گفتن صبح می کردند. دلم افسانه می خواهد امشب. خیال های رام نشده... طوفان هوایی ام می کند.
۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه
ششصد و پنجاه و نه
آرام و خسته و خواب آلود... این جور وقت ها دلم پیاده رویِ طولانی می خواهد که خستگیِ تن خوابی سنگین بیاورد. که بیداریِ بعدش پر نشاط باشد. کفِ پام یک چیزی ظاهر شده ولی، شبیه میخچه و آزارنده. راه که می روم حسش می کنم. منتظرم یا به انکار و خانه نشینی خوب شود یا چند روز دیگر درمانگاه دانشگاه باز شود و بروم ببینم چیست و چه باید کرد. اوضاعی است خلاصه. فردا قرار است برف ببارد. طوفان و کولاک. منظره ی کولاک را از پشت پنجره دیدن و چای گرمی را جرعه جرعه نوشیدن... این هم بد نیست. راضی ام.
۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)
